تبليغاتX
برابری

برابری

سوسیال فمینیسم چیست ؟

BARABARA EHRENREICH

ترجمه: اقبال مهاجرانی

بطور كلي سوسيال فمينيسم مدت زماني طولاني پيرامون ما وجود داشته است. شما به عنوان زنی در جامعه‌ي سرمايه‌داری از مواردي چون: شغل، حقوق، شوهر، مدرسه كودكان، كار در خانه زيبا بودن يا نبودن، در معرض ديد بودن يا نبودن و خيلي موارد اين چنين ديگر رنجيده‌اند. اگر شما به چگونگي و ارتباط اينها با يكديگر فكر كنيد و سپس به اطراف خود بنگريد تا كلمه‌اي بيابيد كه همه‌ي اين مفاهيم را با هم در شكل مختصري جمع كند، تقريباً همگي مفهوم سوسيال فمينيسم را مطرح مي كنيد.

بسياري از ما از اين راه به سوسيال فمينيسم دست يافته‌ايم.ما به دنبال كلمه، عبارت يا اصطلاحي مي‌گشتيم كه همه‌‌ي امور و اصول كاري خود را نه در راهي كه سوسياليست يا فمينيست به نظر برسد بيان كنيم.

بايد بپذيريم كه بسياري از سوسيال فمينيست‌هايي كه مي‌شناسم ازعبارت سوسيال فمينيسم راضي نيستند. از يك سو واژه ای است بسيار طولاني و از سوي ديگر چيستي در بيان بسيار كوتاه فمينيسم سوسياليست جهان‌گرا، ضد نژاد پرستي و ضد جنس گرايي حقيقي است.

مسئله‌ي اصلي در انتخاب طبقه‌بندي جديد براي هرموضوعی در واقع ايجاد يك نوع فرقه گرايي از آن است. فمينيسم سوسياليستي به يك چالش و يك حرفه و يك عملكرد دروني تبديل مي گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:13  توسط   | 

زن ایرانی؛ و نظریه های فمنیستی

گفت و گو با مریم خراسانی

از دو دهه پیش تاکنون جنبش زنان تغییر کرده است. در دوره اي یک گفتمان مورد پذیرش و عمل بود و در دورانی ديگر گفتمان دیگر، ولی هیچ گاه نبوده است که هیچ تئوری برای حرکت وجود نداشته باشد.

"به نظر من مکانیزم انتقال آگاهي، اين شبکه ای خودجوش و شاید بشود گفت پررمز و راز است. وقتی وارد یک روستا می شویم، بدون این که اصلاً بین زنان آن روستا با مرکز استان یا تهران رابطه ای باشد. می بینیم درک آن زن روستایی از حقوق و موقعیت خودش و موقعیت روستا چنان تغییر کرده است که حیرت زده می شویم و با خود فکر می کنیم که این انتقال آگاهی چگونه با این درستی انجام گرفته است؟"

خانم خراسانی! به عنوان اولین پرسش می خواهيم بدانيم که شما رابطه تئوری و عمل را در جنبش زنان ایران چگونه می بینید؟ این سوال از آن جا به ذهن می رسد که گاهی از خانم های فعال در عرصه های سیاسی و اجتماعی می شنویم که می گویند برای ما صرف فعالیت مهم است؛ مثلاً کار آفرینی یا توان مند سازی خودمان و زنان دیگر و توجهی هم به تئوری های فمنیستی نداریم و گفته هایی از این دست. شما رابطه نظریه و عمل را در میان فعالان زنان ایرانی چگونه ارزیابی می کنید؟

از دو دهه پیش تاکنون جنبش زنان تغییر کرده است. در دوره اي یک گفتمان مورد پذیرش و عمل بود و در دورانی ديگر گفتمان دیگر، ولی هیچ گاه نبوده است که هیچ تئوری برای حرکت وجود نداشته باشد. مثلاً در فعالیت های نیمه اول دهه هفتاد، گفتمان فمنیسم حقوق برابر خواه، مورد نظر بود. خانم ها؛ مهرانگیزکار، شیرین عبادی، گیتی پورفاضل و سایر خانم های حقوقدان این گفتمان را گسترش دادند و کتاب ها و مقاله هایی نيز نوشته شد. به عنوان مثال اگر به مجله "زنان" در آن دوران نگاه کنید، پر از مباحث حقوقی است که خانم های حقوقدان به آن پرداخته اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:2  توسط   | 

گفت‌وگو با آيرين برنز، فعال امور زنان

شهروندي اقتصادي زنان مشكل حل نشدهء حكومت‌هاي ليبرال دموكرات

ترجمه: نيلوفر انسان

 

آيرين برنز دختر يك روستايي است; مروج حقوق بشر اقتصادي زنان و عضوي از سازمان فمنيستي ايجندا‌پولتيكا دمايرز و يك سازمان كارگري غيردولتي در آمريكاي مركزي با عنوان آسپرولاست. مصاحبه‌اي كه در پي مي‌خوانيد دربارهء شهروندي اقتصادي زنان است كه سايت حقوق بشر زنان (Women Human Rights) با اين فعال حقوق بشر انجام داده است. چگونه حقوق اقتصادي و اجتماعي تاثير خود را در زندگي زنان نشان مي‌دهند؟ - حقوق اقتصادي و اجتماعي زنان كه گاهي به دليل اين‌كه پس از حقوق سياسي و شهروندي آن‌ها قرار مي‌گيرند حقوق نسل دو خوانده مي‌شوند، از طريق دسترسي موثر به مواردي كه به آن‌ها اشاره خواهم كرد، آثار خود را در زندگي زنان نشان مي‌دهند. - منابع كاري و درآمدي كه حقوق بشر زنان را تضمين مي‌كنند. - فضاهاي كاري كه باعث اشاعهء پيشرفت شخصيتي و كاري زنان شده و در آن‌ها با در نظر گرفتن سهم مشترك زنان در توليد به آن‌ها حقوق مساوي مردان پرداخته مي‌شود. - تحصيلات كه باعث بهبود بخشيدن به توانايي‌هاي زنان مي‌شود. - يك نظام اجتماعي امن و سالم كه سلامت رواني زنان را تضمين مي‌كند. - برخورداري از محيط سالم خانوادگي كه باعث تضمين سلامت جسمي زنان شده و سبب مي‌شود كه زندگي آن‌ها از يك كيفيت خوب و ممتاز برخوردار باشد. - سازمان‌هاي اجتماعي كه باعث ايجاد علاقهء زنان در بخش‌هاي مختلف زندگي از قبيل خانواده، محل كار، اجتماع و فعاليت‌هاي اتحاديه‌اي در زمينهء امور كارگري و سياسي مي‌شوند. شهروندي اقتصادي چيست و چگونه اين نوع شهروندي مي‌تواند تحت يك نظام سرمايه‌داري وجود داشته باشد؟ شهروندي اقتصادي زنان به حق آن‌ها براي داشتن سطح مناسب زندگي براي خود و خانواده‌شان گفته مي‌شود. اين سطوح مناسب مي‌تواند در غذاي كافي، پوشاك و مسكن مناسب و اصلاح مداوم در وضعيت زندگي زنان وجود داشته باشد. IIDH) ، 1997 ; 20) به اين منظور لازم است تا منابع كافي براي توزيع مساوي ثروت ميان افراد توليد شود. ميثاق بين‌المللي مربوط به حقوق فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي كه توسط سازمان ملل در سال 1966 به تصويب رسيده و از سال 1976 به كار گرفته مي‌شود چارچوب اصلي شهروندي اقتصادي است و حقوق افراد در آن در موارد زير معين شده است: انتخاب آزادانهء پيشه،آموزش حرفه‌اي،كار تمام وقت،دستمزدهاي برابر براي ارزش كار برابر،وضعيت كاري مشخص براي كارگران و خانواده‌هايشان، شرايط كاري امن و پاكيزه،فرصت‌هاي برابر براي ترفيع شغلي،داشتن حق مرخصي، استفاده از اوقات فراغت، داشتن ساعات كاري معين و وجود تعطيلات دوره‌اي با تعلق گرفتن حقوق به كارگران،تشكيل اتحاديه‌هاي كارگري،حمايت از خانواده فرد كارگر به ويژه كودكان او،حمايت پس از زايمان از زنان وحمايت از پسران و دختران و نوجوانان بر عليه استثمار اقتصادي.اگرچه خود حقوق فوق‌الذكر كه توسط دولت‌ها به عنوان هدفي در راستاي راهكارهاي توسعه در نظر گرفته شده‌اند تا يك برنامهء كاري براي تمرين حقوق بشر خود موانع جنسيتي كه نابرابري را ميان مردان و زنان ايجاد مي‌كنند، شهروندي اقتصادي زنان را تنها به يك انتظار براي بيش‌تر زنان تبديل كرده‌اند تا يك تجربهء مداوم روزانه ) 2000 (United Nations , .به همين دليل است كه در آخرين كنفرانس برگزارشده از كنفرانس‌هاي جهاني دربارهء زنان كه توسط سازمان ملل برگزار شد توجه ويژه به فضاي اقتصادي بااهميت نقش آن در تعريف كيفيت زندگي و جايگزيني افراد در جامعه داده شد. سطح دستيابي زنان و مردان به ساختارهاي اقتصادي جامعه‌شان و فرصت‌هاي آن‌ها براي تمرين قدرت به گونهء قابل توجهي در جوامع مختلف بايكديگر فرق مي‌كنند. در بسياري از بخش‌هاي جهان حضور زنان در سطوح متفاوت كه در آن سطوح تصميمات قانوني گرفته مي‌شوند يا بسيار محدودند يا اصلا وجود ندارند كه خود اين سطوح شامل تنظيم برنامهء مالي، پولي و سياست‌هاي اجتماعي به همراه سيستم‌هاي مالياتي و ساختارهاي مربوط به پرداخت دستمزد نيز هستند. تكامل حقيقي ساختارهاي سياسي و اقتصادي به طور مستقيم بر دسترسي زنان و مردان به منابع اقتصادي، قدرت اقتصادي و وضعيت برابر در مقياس فردي و خانوادگي و به طور كلي جامعه تاثيرگذار است. از ديدگاه فمنيستي، شهروندي اقتصادي خود را به عنوان يك تمرين اجتماعي و شخصي در كسب حقوق سياسي اجتماعي، فرهنگي و حقوق اقتصادي در چارچوب يك مسووليت متقابل نشان مي‌دهد. تمرين اين نوع شهروندي بايد توسط ديدگاه‌هاي جنسيتي‌اي كيفيت پيدا كنند كه الگوهاي سياسي هم زيستي اجتماعي را در جايي كه ما زندگي و مشاركت مي‌كنيم مورد بررسي قرار مي‌دهد. اين الگو از اين جهت مناسب است كه مسايل مفهومي و عملي شهروندي را از ديدگاه و تجربهء زنان پررنگ مي‌كند و به همين دليل است كه شهروندي اقتصادي اين روزها به عنوان حقوقي كه بايد توسط دولت تضمين شود در رديف اول قرار گرفته است و به عنوان يكي از محدوديت‌هاي ناخوشايند نظام‌هاي سرمايه‌داري است. از ديدگاه سياسي براي توسعهء دموكراسي، شهروندي اقتصادي يك اجبار براي دولت است و چنانچه پيش از اين گفته شد، تجربهء تعلق داشتن به يك اجتماع بستگي به شرايط زندگي افراد متعلق به آن اجتماع دارد. چگونه مي‌توان در صورت امكان منطق حقوق بشر را با منطق بازار كه به نظام‌هاي سرمايه‌داري جهت مي‌دهد وفق داد؟ هم حقوق بشر و هم بازار در هستهء خود داراي افرادي هستند. ما بايد به خاطر داشته باشيم كه بازار يك موسسهء اقتصادي مشخصا انساني است كه منابع خود را طبق جايگاه اشغال شدهء افراد در جامعه توزيع مي‌كند. دولت كاتاليزور ميان منطق حقوق بشر و منطق بازار است. در يك طرف نظام سرمايه‌داري به افرادي با قابليت توليد و مصرف نياز دارد و از طرف ديگر، شهروندان تمرين حقوق خود را بدون موانع طلب مي‌كنند و اين حقوق شامل حقوق اقتصادي هم مي‌شود. خود دولت‌ها مي‌توانند با كاهش هزينه‌هاي زندگي شهروندان خود به‌ويژه زنان كيفيت زندگي آن‌ها را بالا برده و دسترسي آن‌ها را به حقوق اقتصادي‌شان تسهيل كنند. يك سياست تجاري به منظور برآوردن حقوق كاري زنان لازم است چه خطوط اوليه‌اي را در نظر داشته باشد؟ براي برآوردن حقوق اقتصادي زنان، سياست‌هاي تجاري بايد با توجه و آگاهي به وضع نابرابر و متفاوت زنان در مقام توليد اتخاذ شوند تا بتوان تاثير سرمايه‌گذاري‌ها، معاملات و فعاليت‌هاي تجاري و بازرگاني بر حذف يا ادامه نابرابري در فضاي اقتصادي را مورد ارزيابي قرار داد. وجود معاهدات آزاد تجاري بر زندگي زنان چه اثراتي دارد؟ معاهدات آزاد تجاري مكانيزم‌‌هايي هستند براي روابط تجاري ميان دو يا تعداد بيش‌تري كشور ثبت‌شده تحت چارچوب سازمان تجارت جهاني. هدف اين معاهدات تسهيل كردن و افزايش تعامل تجاري به منظور پويا كردن اقتصاد است. بنابراين جايگاه نابرابر كشورها در سطح بين‌المللي باعث مي‌شود كه قوانين بي‌طرف تجاري در نگاه خود به جنسيت نابرابر شوند و اين در حالي است كه معاهدات تجاري وضع نابرابر كشورها را در سطح ملي در نظر نمي‌گيرند. بايد در نظر داشت كه در اين سطح شكاف جنسيتي ادامه خواهد يافت و در نتيجه الگوهاي توسعهء ملي ايجاد مي‌شود كه شراكت اقتصادي زنان را در درون يا خارج از نظام كار دستمزدي يا ناديده انگاشته يا كم‌تر از حد لازم فرض مي‌كند. هنوز اما تحقيقات كافي روي تاثيرات معاهدات تجاري روي زندگي زنان انجام نشده است و به همين دليل است كه من فكر مي‌كنم جنبش فمنيستي بايد تا حدودي هم در اين زمينه حركت كند تا پاسخ برخي از پرسش‌ها را بيابد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:51  توسط   | 

کوه یخ پدر سالاری سرمایه داری را بشکنیم(4)

 Maria Mies

برگردان ناهید جعفرپور

این روند برای ما در اروپا چه مفهومی خواهد داشت؟

شما می توانید بگوئید، بسیار خوب. این روند در آسیا، کره جنوبی ، هنگ کنگ و ....  در جریان  است به ما چه ربطی دارد؟ مشکل ما در اینجا این است که روندی را که اکنون در حال اجراست نمی فهمیم؟ با توجه به این مسئله که سرمایه در اینجا استراتژی دیگری را به  اجرا درمیاورد تا در کشور های " مزد ارزان".

کار کوچک با دستمزد 630 مارک در آلمان هم اکنون جای خود را به کار کوچک 500 یوروئی داده است. این تعرفه دستمزدی از سوی کمیسیون هارتس چهار پیشنهاد شده و در حقیقت از همان منطق و پروژه تعرفه دستمزدی " کار خانگی" حرکت می نماید.

بر اساس این پروژه جدید قانون کار، دستمزد یک کارگر زن نباید بیشتر از هزینه بازتولید ش باشد، زیرا کار زنان تنها بعنوان " اضافه" بر درآمد سرپرست اصلی خانوار یعنی مردان به حساب آورده می شود.

امروزه "سرپرست اصلی خانواده" کیست؟

با توجه به جهانی سازی و لیبرالیزه شدن بازار جهانی وابسته به تغییرات ساختاری شرح داده شده در مقاله حاضر، انعطاف پذیر سازی و بطور مشخص " خانگی شدن نیروی کار"، دیگردر اشکال سنتی چون "استراتژی اتحادیه ای" کافی نخواهد بود. در واقع این استراتژی هیچگاه برای زنان کافی نبوده است. این استراتژی نه تنها بر مبنای جدائی سرمایه داری پدرسالارانه میان "مشاغل با مزد" و کار"خانه داری بیمزد" بنا گردیده است بلکه همچنین بر این باور است که مدل جامعه سرمایه داری غرب و الگوی تولید و مصرف جامعه سرمایه داری غرب ، مدلی در جهت پیشرفت بسوی توسعه و تکامل همگان خواهد بود و کلیه جوامع ، طبقات ، نژاد ها ، ملت ها و بالاخره زنان باید یکی بعد از دیگری به سطح طبقات ثروتمند کشور های ثروتمند  برسند. زنان باید به لحاظ کیفی با مردان صاحب امتیاز "برابر" گردند. 

استراتژیی که تنها خواهان تقسیمات ظاهری   شیرینی است: مثلا تقسیم از بالا به پائین و یا دادن سهم بیشتری به زنان بدون اینکه از خود سئوال کنند که اصولا این کک شیرینی چه جوری پخته شده است و محتویات اولیه اش چه بوده است و یا چه شرایطی برای پختن یک کک شیرینی لازم است و .... یک چنین استراتژیی از واقعیت ها برای خودش رویا می سازد. 

با توجه به استراتژی جدید سرمایه داری پدرسالارانه در سرتاسر جهان، برای زنان و مردان دیگر کافی نخواهد بود که بر بستر رشد اقتصادی موجود هم چنان خواهان محل های کار با دستمزد مناسب وامنیت های قانونی باشند. در یک اقتصاد سرمایه داری جهانی شده، خواسته ها و احقاق حقوق و مبارزات کارگران مشخص می تواند با انتقال کارخانه جات به کشورهای مزد ارزان ، بکار گیری نیروی کار ارزانتر از کشورها و مناطق دیگر ، همچنین از طریق استثمار طبیعت و جنگ افروزی سیاست های نواستعماری و... زیر پا گذاشته شود.

ما باید چاره جوئی کنیم و مدل اقتصادی دیگری را جایگزین اقتصاد سرمایه داری پدرسالارانه نمائیم. ما احتیاج به اقتصادی خواهیم داشت که برای اینکه دیگران شیرینی بیشتری بخورند، نان کسی را نرباید. یک چنین اقتصادی نمی تواند رشدی پایدار داشته باشد( حال چه از طبیعتی سرمایه داری و یا از طبیعتی سوسیالیستی برخوردار باشد)، اگر بر استثمار زنان ، طبیعت و ملت های بیگانه و به استعمار کشاندن آنان، متکی باشد.( ماریا میز 1988)

یک چنین اقتصادی همچنین نمی تواند از طریق "تکامل و توسعه اقتصاد موجود" و یا تقسیم خشک و خالی " ثروت  اجتماعی" به واقعیت بپیوندد. همانطوری که بسیاری هنوز فکر می کنند که، تولید " ثروت اجتماعی" همواره متاثر از خشونت، دزدی و استثمار انسان و طبیعت است.

یک چنین اقتصادی  برخلاف جهت گیری رشد ، نواستعماری، سرمایه داری و پدرسالاری اقتصادی و اجتماعی ، باید از اساس بر مبنای محور ها و اصول و قواعدی دیگری بنا گردد.

در این راه نه تنها مرزهای کره خاکیمان نقشی اساسی بازی نمی کنند بلکه قواعد " زندگی بهتر" ، نقد مصرف گرائی،احترام به طبیعت و خلق مناسبات جدید میان: انسانها و طبیعت ، زنان و مردان ، شهرها و روستا ها ، ملت های متفاوت، نژادهای متفاوت و همچنین اقوام متفاوت  در ایجاد این اقتصاد نقش  خواهد داشت. 

 (vgl. Bennholdt-Thomsen, Mies, v. Werlhof 1992, Mies/Shiva 1995).

برای اینکه بتوانیم منطق چنین اقتصادی راطرح ریزی نمائیم، در ابتدا ضروری است که ما واقعیت ها را از نگاهی دیگر مورد بررسی قرار دهیم. ما نام این نگاه دیگر را " کوه یخ سرمایه داری پدرسالارانه را بشکنیم و موجودیت جدیدی برای زندگی جهان خلق کنیم" گذاشته ایم .

کوه های یخ مثل کوه های دیگر نیستند،همچنانکه رشد کوه های یخ از نوک تا اقشار پائینی از طریق یخ زدگی آب ادامه دارد و در حقیقت تمامی کوه یخ رشد می کند( هم بخش مرئی و هم بخش نامرئی). دقیقا در کوه یخ سرمایه داری پدرسالارانه هم ،همین روند ادامه دارد.

آنچه که ما هم اکنون در سرتاسر جهان لمس می کنیم، یک چنین روند یخ زدگی اجتماعی و همچنین مناسبات و قواعد ی است که تا کنون باعث شده اند که انسانها خود در خدمت انباشت سرمایه داری ، تکه پاره شدن انسانیت را تجربه نمایند و از خود بیگانگی در این انسانها رشد نماید: در خانواده، همسایگی، دوستی و همبستگی های محلی و ......

حتی قوانین دولت رفاه از طریق جهانی سازی نئولیبرالی و تبدیل همه چیز و تمامی مناسبات و روابط به مناسبات "پولی و  کالائی"، دچار یخ زدگی شده است. مثلا واضح ترین یخ زدگی را می توان در روند سیاستی مشاهده نمود که تلاش می نماید تمامی انسانها را سهامدار نماید تا اینکه این انسانها کلمه به کلمه زندگیشان به این کوه یخی وابسته گردد.

 دراین کوه یخ نمی توان تغییرو تحولات انقلابی به وجود آورد. اگر انسان تلاش کند بخش های تحتانی کوه یخ را به بخش های بالائی منتقل کند و برعکس،   باز هم  کوه های یخ جدیدی شکل می گیرند و این خود شاید دلیلی باشد بر اینکه   چرا تا کنون تمامی انقلاب ها مجددا به سوی نوعی جدید از استثمار و نظم رهبریت سرمایه داری بازگشت نموده است. البته نباید فراموش نمود که کوه های یخ هم هیچگونه ثباتی نداشته و همواره از هم دیگرجدا شده و تکه تکه می شوند ( با وجود اینکه مجددا شکل اصلی خود را می یابند).

کوه های یخ با هم شروع می کنند به آب شدن. در کوه یخ اقتصاد هم همینطور است. در این صورت از بحران ها ، تداخل کنسرن ها، ورشکستگی ، فروپاشی شرکت ها، و ........ نام برده می شود. در یک چنین بحران هائی نه تنها سرمایه نابود می گردد بلکه تمامی انسانهائی هم که زندگی شان به این کوه یخی وابسته است به ناگهان موجودیت مادی و اساس و بنیان زندگی خود را از دست می دهند: پیشگیری های دوران سالمندی ، محل های کار، چشم اندازهای آینده و.. در این صورت ترس و ناامیدی بجای امنیت   زندگی ظهور می نمایند.

همانطور که می دانیم یک چنین فروپاشی هائی تنها در کشور های توسعه نیافته رخ نمی دهند بلکه غالبا کشورهای سرمایه داری پیشرفته صنعتی ای هم چون آمریکا، اروپا و ژاپن به آن دچار می شوند.

"نگهبانان" این کوه یخ اقتصادی اعلام می دارند که" این فروپاشی ها چیزی نیستند جز بحران های عادی اقتصادی و در نتیجه در شش ماه آینده و یا در یکسال آینده مجددا وضعیت اقتصادی شکوفا خواهد شد و مجددا محل های جدید کار ایجاد خواهد شد و ثروت درجامعه جاری می گردد".

منطق این کوه یخی اقتصاد یعنی اینکه پول، پول میآورد  و باز هم این پول، پول بیشتر و بیشتری میانجامد و یا بهتر بگویم گسترش سود و ادامه انباشت پول، زمینه ذهنی صاحبان اقتصاد است. این منطق تنها در کله های سودجویان قله کوه یخی وجود نداشته بلکه این منطق کله های بازندگان بخش تحتانی کوه یخی را هم( با وجود اینکه بسیاری می بینند و می فهمند که وعده و وعید های کوه یخ اقتصاد و سیاستمداران پوچ و غیر واقعی است، اما از آنجا که آلترناتیو دیگری برای سیستم اقتصادی رهبری کننده ندارند) زیر   تسلط خود قرار میدهد. این قضیه را می توانیم بخوبی در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ببینیم.

کورتن /پرلاس/سیلویا این حالت هوشیاری را نوعی خلسه و ازخود بیخودشدن نام می نهند که از " امپراطوری" شروع می شود و از اینکه انسانها مجددا اقتصاد و فرهنگ و سیاست خود را خود تعیین نمایند، جلوگیری می نماید.

چگونه می توانیم خود را از این منطق کوه یخی و کوه یخ اقتصاد آزاد سازیم؟

جواب ما: ما باید کوه یخ سرمایه داری پدرسالارانه را بشکنیم و همزمان موجودیت و ماهیتی جدید در زندگی جهان بنا سازیم.

چگونه؟

از طریق بیدار شدن از خلسه این امپراطوری و از طریق گرمی دادن به آب و هوای اجتماعی. اما چگونه به این گرمی و بیداری می رسیم؟

در ابتدا از این طریق که ما تلاش کنیم دروغ های بازیگران جهان را افشا کرده و اثبات کنیم که این آنها نیستند که به زندگی انسانها امنیت می بخشند بلکه همواره دهقانان خرد و تولید کنندگان خرد اقتصاد محلی، مولدین تغذیه انسانها در روی کره زمین می باشند. کورتن می نویسد:"اکثریت مردم روی زمین هنوز هم موادغذائی خود و محله خود را در مزارع مستقل و غیر وابسته تولید می نمایند". در این جا حتی وجود کنسرن های جهانی موجود نتوانسته است تاثیر بگذارد.

ما می بینیم که مثلا در آرژانتین بعد از فروپاشی اقتصاد نئولیبرالی، انسانها مجددا به یک نوع موجودیت اقتصادی خودگردان بازگشت نموده اند و این کاملا طبیعی است. زیرا که این انسانها برای ادامه بقا ، هیچ راه دیگری جز این در برابر خود نمی یابند.

درست همین قاعده در مورد انسانهائی که در سیستم اقتصادی سرمایه داری شوروی سابق زندگی می کنند صادق است.  همچنین  کوبا هم برای خودش یک اقتصاد خودگردان بنا نموده است.

شاید بگوئید :آوردن چنین مثال هائی احتمالا این برداشت را به وجود می آورد که گویا این اقتصاد خودگردان درست ترین است.  البته این شکل از اقتصاد غالبا برای مقابله با بحران ها ضروریست. اما باید دانست که یک چنین راه حلی را نمی توان به عنوان آلترناتیو این کوه یخی اقتصاد دانست.

بنظر من هم یک چنین منطقی کاملا درست است و در واقعیت هم ما باید از خود سئوال کنیم که چگونه میتوان جابجائی های ضروری در خودآگاهی اجتماعی و همچنین تجارت صورت داد تا بتوان به چشم انداز یک آلترناتیو مناسب برای این کوه یخ اقتصادی دست یافت.( کورتن اسم این  روند را خودکشی اقتصادی نامیده است). حال من تلاش می کنم به پرسش فوق از منظر خودم پاسخ دهم:

بنظر من تنها کسانی می توانند بدنبال آلترناتیو هائی برای جانشینی سیستم غالب باشند که به این رسیده باشند که این سیستم به وعده و وعید هایش هیچگاه عمل نکرده و نخواهد کرد. در این روند نه تنها برخی بازنده این اقتصاد خواهند بود بلکه در نهایت اکثریت مردم روی این کره زمین هم قربانی خواهند شد. از این رو این سیستم مشروعیت خود را از دست داده است.

اولین قدم بسوی یک آلترناتیو این است که این سیستم را تجزیه و تحلیل دگراندیشانه نمائیم . این تجزیه و تحلیل دگراندیشانه  نباید تنها در سطح یک نقد و انتفاد ظاهری باشد بلکه بیشتر باید بطور  سیستماتیک انجام پذیرد. در یک چنین بررسیی باید در مقابل این سیستم قرار گرفت و  ابتدا از انعکاسات خارجی اش شروع نمود و جهان بینی آنرا برای حل معضلات جهان زیر ذره بین قرار داد و به اساس بنیانی جهان بینی اش پی برد و مجموعه مناسبات و روابط و نهاد هائی که این جهان بینی را به پیش می برند، مورد سئوال قرار داد  . والدن بلو اقتصاد دان فلیپینی می گوید:" با یک بررسی دگراندیشانه  میتوان این سیستم و مشروعیتش را رد نمود.  بیرون آمدن از خلسه جمعی ؛ ابتدا با دگراندیشی آغاز می گردد".

اعتراضات جنبش بین المللی بر علیه نئولیبرالیسم و جهانی سازی سرمایه داری، این روند "سلب مشروعیت" را در سرعتی بالا در بسیاری از مناطق این کره خاکی به پیش برده است. این دقیقا همان چیزی است که من "جهانی شدن از پائین" نام می نهم.

بررسی های دگراندیشانه و سلب مشروعیت از این سیستم، تنها زمانی موفقیت آمیز می باشند که اولا از دیدگاه های متفاوت مورد بررسی قرار گیرند و ثانیا این دیدگاه ها به همه منتقل شوند و بدینوسیله روی دیگر " زندگی خوب" و مناسبات اقتصادی دیگر با اساس و بنیان هایی دیگر در جلو چشمان همگان قرار گیرد. من و دوستانم این دیدگاه های دیگر را " دیدگاه های پایه ای" نام نهاده ایم.

 (Bennholdt-Thomsen/Mies/v.Werlhof 1983, Bennholdt-Thomsen/Mies 1997)

مبنای این "دیدگاه های پایه ای" با نگاهی دیگربه اقتصاد آغاز می گردد. ما بر این باوریم که ما هم اکنون و همه جا باید شروع نمائیم، اقتصادی دیگر را بنا سازیم. سپس قدم دوم تغییر سیاسی  خواهد بود و نه بر عکس.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:26  توسط   | 

باز هم در باره اقتصاد سیاسی رهایی زنان

راونتری

مترجم : افشار

مقاله "اقتصاد سیاسی رهائی زنان" نوشته مارگارت بنستون در شماره سپتامبر 1969 نشریه مانتلی ریویو چاپ شد.  او زنان را چنین تعریف می‌کند: "آن گروهی از مردم که مسئول تولید ارزش‌های مصرفی ساده در فعالیت‌هایی هستند که در ارتباط با خانه و خانواده قرار دارند". به علاوه، زنان "موقعیت فعالی در بازار ندارند" و "به صورت بخش سهل‌الوصول و انعطاف‌پذیر ارتش عظیم ذخیره کار" باقی مانده‌اند. با وجودی که با بررسی بنستون در باره نقش زنان در خانه موافقیم، به نظر ما تغییراتی که در ترکیب جنسی نیروی کار از جنگ جهانی دوم به بعد صورت گرفته تاکید او را بر زنان به عنوان کارگران خانه که نقش آن‌ها را به عنوان کارگر مزدبگیر دست‌کم می‌گیرد، رد می‌کند.

در آمریکا در 1940 از هر 4 زن بالای 14 سال فقط یک نفر در نیروی کار کل جامعه به حساب می‌آمده، از هر 10 مادر فقط یک مادر کار می‌کرد و از هر 12 زن 24-18 ساله فقط یک زن مشغول تحصیل بود. در 1968 از هر 5 زن 16 سال به بالا، 2 زن در نیروی کار کل جامعه به حساب می‌آمد، و از هر 5 مادر 2 مادر کار می‌کرد و از هر زن 24-18 ساله یک زن مشغول تحصیل بود.(1) سرمایه‌داری انحصاری نه تنها زنان را از نیروی کار اخراج نکرده بلکه به طور روز افزونی آنان را از خانه‌ها بیرون کشیده و روانه بازار نموده است. در فاصه 1947 تا 1968 میزان مشارکت مردان در نیروی کار از 8/86 به 2/81 درصدر جمعیت فعال مردان کاهش یافت. در حالی‌که میزان مشارکت زنان از 8/31 به 6/41 درصد افزایش داشته است. این افزایش قابل توجه در حالی صورت گرفته که نسبت به زنان بالغ در مراکز آموزشی هم افزایش چشم‌گیری داشته است. برای سنین 24-18 ساله، نسبت زنان مشغول تحصیل از 9/9  درصد از 1950 به 1/22 درصد در 1967 رسید و اکنون از درصد مردان مشغول تحصیل در 1950 که 1/20 درصد بود پیشی گرفته است. در طول همین مدت، 1968-1950، نسبت زنانی که به علت "خانه‌داری" جزء نیروی کار جامعه حساب نمی‌شده‌اند، از 60 درصد به کم‌تر از 50 درصد رسیده است. در ژوئیه 1969، 000/681/47  مرد بین سنین 20 تا 64 ساله (4/93 درصد کل) جزء نیروی کار جامعه بوده‌اند، در حالی‌که برای زنان 000/807/25 نفر (1/48 درصد کل) جزء این کل بوده و 000/180/25 نفر به علت "خانه‌داری" خارج از آن قرار داشته‌اند.

این دشوار است که زنان را در حالی‌که 5/2 کل نیروی کار جامعه را تشکیل می‌دهند، ساده‌انگارانه تولید‌کنندگان بی مزد ارزش‌های مصرفی در خانه حساب کنیم. (فقط 4/3 از مردان در نیروی کار غیر نظامی شاغل هستند) سهم زنان در نیروی کار غیرنظامی از1/28 درصد در 1947 به 1/37 درصد در 1968 افزایش یافته است. در آوریل 1969 سهم زنان در بخش‌های مختلف به قرار زیر بود:

حمل و نقل و خدمات عام‌المنفعه  20 درصد

تولید صنعتی 28 درصد

عمده فروشی و خرده فروشی 39 درصد

مستخدمین دولت 43 درصد

بیمه، مالیه و مستغلات 51 درصد

خدمات 54 درصد

نه تنها زنان اعضای مهم نیروی کار هستند بلکه خانه دیگر نمی‌تواند برای آنان پناهگاهی در برابر ضروریات بازار باشد. وزارت کار می‌گوید که امروزه 90 درصد دختران در مراحلی از زندگی خود کار خواهند کرد.(2) اگر آن‌طور که بنستون می‌گوید، نظام سرمایه‌داری نیاز دارد که زنان را در خانه نگه‌دارد، باید گفت که در برآوردن این نیاز به طرز بارزی موفق نبوده است. بنستون هم‌چنین پیش‌نهاد می‌کند که یکی از منابع جنبش‌های رهائی زنان می‌تواند انکشاف اشکال ابتدائی سرمایه‌داری تولید خانگی باشد که زنان را آزاد خواهد ساخت تا تساوی در کار، حقوق و موقعیت را طلب کنند. اگر به خواهیم از توجه زیادی که اخیراً به مساله زنان می‌شود سرنخی به دست آوریم، نباید توجه را فقط به خانه یا فقط به محل کار خلاصه کنیم، بلکه باید تضاد موجود بین نقش زن در خانه و در محل کار را بررسی نمائیم. زنان مدت‌های درازی است که در خانه بدون دریافت مزد کار کرده‌اند. این مساله به تنهائی نمی‌تواند منبع نارضایتی زنان باشد. به علاوه ما براین باوریم که درصد بیکاری بالاتر، مزد کم‌تر و موقعیت‌های نابرابر شغلی برای زنان نتیجه تضادی است که بین نقش فرهنگی زنان و نقش زنان به عنوان کارگر مزدبگیر وجود دارد.

در این جامعه، نقش پدر در خانواده به عنوان "نان‌آور" یا بازار و با نقش او به عنوان یک کارگر آزاد مزدبگیر هم‌خوانی دارد. ولی نقش از نظر فرهنگی تعریف شده مادر یعنی نگه‌داری روزمره کودکان با بازار نمی‌خواند. در حالی‌که مردان می‌توانند از این تفکر که "حداقل، نان خانواده‌ام را در می‌آورم" احساس آرامش کنند، زنان شاغل دلواپسند که "من به کودکانم بی توجهی می‌کنم". در نتیجه، زنان نه تنها مثل هر کارگری در نظام سرمایه‌داری از خود بیگانگی را تجربه می‌کنند، بلکه مواجه با کشمکش ارزش‌های فرهنگی و نه تقویت آن‌ها هم می‌شوند و تازه در ازای آن پاداش مالی هم دریافت نمی‌کنند.

برای این‌که زنان به عنوان کارگران آزاد مزدبگیر در موقعیت برابر با مردان قرار بگیرند، لازم است که از آزادی فرهنگی برابر برای ورود به مناسبات مزدبگیری برخوردار باشند. ولی زنان با همان آزادی فرهنگی مردان وارد بازار نمی‌شوند. مقدار بیکاری بین مردان کم‌تر از زنان است و نقش زنان به عنوان مادر به پیدائی این نابرابری کمک می‌کند. به علاوه، تجزیه بازار کار، با این واقعیت که مردان به خدمت نظام وظیفه فرا خوانده می‌شوند و در نتیجه یک کاهش نسبی عرضه نیروی کار مردان پیدا می‌شود، تشدید می‌گردد.

در فاصله 1947 تا 1962 که کل افراد شاغل در ارتش به طور متوسط 5/2 میلیون نفر بود، درصد بیکاری میان مردان 6/4 درصد بود که فقط 6%درصد از درصد بیکاری میان زنان کم‌تر است. ولی از 1962 که کل افراد شاغل در ارتش به بیش از 3 میلیون رسید، درصد بیکاری مردان به 83/3 درصد رسید که 67/1 درصد از بیکاری میان زنان (5/5 درصد) کم‌تر است. از آن‌جا که مردان به خدمت نظام فرا خوانده می‌شوند، در نتیجه از "امتیاز" بی‌کاری کم‌تری بهره‌مند می‌گردند. به علاوه، تجربه نمونه‌وار زنان نشان می‌دهد که آن‌ها دو برابر دفعات مردان وارد بازار کار می‌شوند. یک بار قبل از بچه‌دار شدن و بار دیگر وقتی بچه‌ها آن‌قدر بزرگ می‌شوند که مادران می‌توانند مجدداً وارد بازار کار به شوند. در سال‌های اخیر، تقریباً نصف زنان بی‌کار آن‌هائی هستند که "دو باره وارد نیروی کار شده‌اند". در ژوئیه 1969، درصد زنانی که به علت "از دست دادن آخرین شغل خود" بی‌کار شده‌اند، تقریباً 37 بود که تقریباً برابر با سهم‌شان در کل نیروی کار جامعه است. ولی در میان اشخاصی که به علت "ورود دوباره به نیروی کار" بی‌کارند، سهم زنان 2/2 برابر سهم مردان بوده است. بالاخره، از آن‌جائی‌که پدر نقش "نان‌آور" را دارد، در نتیجه، تغییر مکان عمدتاً با موقعیت‌های شغلی او تعیین می‌شود. بدین ترتیب، زنان در خانواده‌هائی که هم زن و هم مرد شاغلند، به طور نابرابری مواجه با بیکاری ناشی از تغییر مکان می‌شوند. بنابراین، درصد بیش‌تر بی‌کاری میان زنان اگر چه مستقل از "تبعیض" نیست، عمدتاً از این منتج می‌شود که زنان به عنوان مادران در خانواده‌های هسته‌ای با شرایط متفاوتی از مردان وارد بازار کار می‌شوند. "نیروی طبیعی بازار" این روند را به اتمام می‌رسانند.

متوسط درآمد زنان شاغل فقط 60 درصد متوسط درآمد مردان است. تردیدی نیست كه آن‌چه مدیران در توضیح و توجیه این تفاوت می‌گویند، بعضاً حقیقت دارد. این درست است که میزان غیبت زنان از محل کار 2 تا 4 برابر مردان است و متوسط زمانی که زنان در یک شغل باقی می‌مانند تقریباً نصف مردان است (8/2 سال در مقایسه با 2/5 سال). (3) نکته این است که این زنان هستند (و نه مردان) که بازار کار را ترک می‌کنند تا بچه‌دار شوند و سپس در خانه می‌مانند که از کودکان نگه‌داری کنند. این عوامل موجب می‌شوند که هزینه اضافه کاری و آموزش کارگران بیش‌تر بشود و در نتیجه هزینه استخدام زنان افزایش پیدا بکند. از عوامل دیگری که به پائین بودن متوسط درآمد زنان کمک می‌کنند این است که آن‌ها عمدتاً در کارهای اداری شاغلند (تقریباً 60 درصد زنان شاغل)، به طور نسبی کم‌تر در اتحادیه متشکل هستند (وضعیتی که با توجه به کوتاهی دوران اشتغال به آسانی قابل اصلاح نیست)، باید با عرضه روزافزون نیروی کار زنان رقابت کنند، و بالاخره، باتبعیضات آشکار هم روبه‌رو هستند. به هر حال این واضح است که با توجه به تقابل بین کار در بیرون و پرورش اطفال، کارفرمایان زنان را در شغل‌هائی به کار می‌گیرند که هزینه آموزش کارگران و ضرر ناشی از غیبت از سر کار پائین باشد.

یکی از پیش‌شرط‌های بنستون برای رهائی زنان امکانات برابر داشتن با مردان برای کار در بیرون از خانه است. ولی برای تحقق آن ضروری است که زنان و مردان متساوی و یا از قیدوبندهای رفتاری بیگانه با بازار آزاد باشند. نارضایتی روز افزون زنان احتمالاً نتیجه پرولتریزه شدن سریع آنان است که در مواجهه با بازاری قرار گرفته‌اند که بیان‌گر تضاد بین قید و بندهای بیگانه با بازار براي مادران از یک سو و قیدوبندهای مطابق با بازار کارگر آزاد مزدبگیر از سوی دیگر است. اگر زنان قرار باشد که درآمد برابر با مردان داشته باشند و اگر والدین مسئولیت‌های عملی نگه‌داری و پرورش اطفال را به طور مشترک انجام دهند، کارفرمایان استخدام کارگران مجرد را که بیش‌تر قابل اعتماد هستند و مدت بیش‌تری در یک شغل باقی خواهند ماند، به استخدام کارگران متاهل ترجیح خواهند داد و آن‌وقت تضاد بین خانواده هسته‌ای و کار مزد بگیری آزاد در نظام سرمایه‌داری آشکار می‌شود. ما براین باوریم که لازمه رهائی زنان علاوه بر برابری، صنعتی کردن کار خانگی و اجتماعی کردن پرورش اطفال است و ما می‌توانیم برای نابودی سرمایه‌داری و خانواده هسته‌ای هر دو مبارزه کنیم. البته این نکته باید روشن باشد که با کارگر شدن مادران، سرمایه‌داری خانواده هسته‌ای را تضعیف کرده است (در حال حاضر تقریباً 40 درصد از مادرانی که اطفال پائین‌تر از 18 سال دارند وارد بازار کار شده‌اند).

در خاتمه، ماعقیده داریم که آمار ارائه شده این نظر بنستون را که "هیچ کس، نه زن و نه مرد نقش زنان در نیروی کار را خیلی جدی نمی‌گیرد" به زیر سئوال می‌برد. 5/3 از زنان شاغل که ازدواج کرده‌اند و درآمدشان بخشی از درآمد خانواده است، این نکته را خیلی هم جدی می‌گیرند. ورود چشم‌گیر زنان  به نیروی کار از جنگ دوم جهانی به این سو و همراه با آن افزایش انفجارآمیز کار خانوادگی مسبب اشاعه و گسترش "شیوه زندگی طبقه متوسط" بوده است. در مارس 1967 وزارت کار آمریکا این وضعیت را به درستی به شرح زیر خلاصه کرده است:

حدود نصف زنان 18 تا 64 ساله در هر مقطع زمانی مشغول کارند و از هر زن شاغل 3 زن ازدواج کرده با شوهران خود زندگی می‌کنند. تقریباً تمام این زنان در درآمد خانواده سهم دارند و اغلب در آمد زنان است که موجب می‌شود درآمد خانواده از حداقل خط فقر بیش‌تر بشود. در برخی از خانواده‌ها درآمد زن موجب می‌شود که درآمد خانواده از سطح پائین به سطوح متوسط درآمدها ارتقاء یابد. در واقع، در میان خانواده‌های با درآمد متوسط است که بیش‌ترین درصد زنان شاغل در نیروی کار را پیدا می‌کنیم.

در مارس 1967 در آمریکا 6/42 میلیون خانواده (زن و شوهر) وجود داشته که در 15 میلیون از این خانواده‌ها، زنان جزء مزدبگیران بوده‌اند. در خانواده‌هائی که زنان کار می‌کرده‌اند، متوسط درآمد خانواده در 1966، 1246 دلار بود، در حالی‌که در خانواده‌هائی که زنان کار رسمی کرده‌اند، متوسط درآمد 7128 دلار بوده است.

"احتمال فقیر نبودن در خانواده‌هائی که زنان هم کار می کنند، به مراتب بیش‌تر از خانواده‌هائی است که زنان کار نمی‌کنند. تقریباً 5 میلیون خانواده در 1966 در آمد سالیانه‌ای کم‌تر از 3000 دلار داشته‌اند.

فقط 5 درصد از خانواده‌هائی که زنان هم کار می‌کنند در این دسته جا می‌گیرند، در حالی‌که برای خانواده‌هائی که زنان کار نمی‌کنند، این رقم 15 درصد است. درآمدی معادل 7000 دلار در سال را در 1966 ما درآمد متوسط برآورد می‌کنیم، ولی این مقدار برای یک خانواده شهر نشین که 4 عضو داشته باشد کافی است. 29 درصد از خانواده‌هائی که زنان هم کار می‌کرده‌اند، درآمدی پائین‌تر از این مقدار دارند، ولی برای خانواده‌هائی که زنان کار نمی‌کنند، این رقم 49 درصد است.

هر چه درآمد سالیانه خانواده بیش‌تر باشد (تا 15000 دلار) احتمال بیش‌تری دارد که زنان هم جزء نیروی کار باشند.

درصد مشارکت زنان در نیروی کار در مارس 1967 برای خانواده‌هائی که در سال 1966 درآمدی کم‌تر از 2000 دلار داشته‌اند، از همه پائین‌تر و برابر 13 درصد بوده است. در حالی‌که برای خانواده‌هائی که درآمد سالیانه‌شان بین 12000 دلار بوده این رقم به 53 درصد می‌رسد. اگر پرسیده شود که زنان شاغل به چه مقدار در درآمد خانواده نقش دارند؟ در جواب باید گفت که بر اساس پژوهش اداره آمار وزارت کار، متوسط درصد درآمد زنان در کل درآمد خانواده در 1966، 2/22 بوده و در خانواده‌هائی که زنان تمام وقت در طول سال کارکرده‌اند، این رقم 8/36 درصد بود...(4).

این ارقام خود سخن می‌گویند. حفظ سطح زندگی خانواده و در بسیار از موارد اجتناب از فقر در حال حاضر عمدتاً به یک درآمد بلکه به دو در آمد (زن و شوهر) بستگی دارد. این روندی غیر قابل بازگشت است. شرکت زنان در کار مزدبگیری را دیگر نمی‌توان "ناپایدار و گذرا" برآورد نمود. زمان برای رجعت زنان به خانه سپری شده است.

اين مقاله از مانتلي ريويو شماره ژانويه 1970 به فارسي برگردانده شده و اولين بار در سوسياليسم و انقلاب شماره 4 چاپ شده است

یادداشت‌ها:

1- تمام محاسبات از منابع زیر استخراج شده‌اند مگر آن‌که غیر از آن تصریح شود:

 

Historical Statistics of The United States,

 

Statistical Abstract of The United States, 1968, 1969

 

Employment And Earnings Vol. 16,No,2 August 1969

راجع به مادران شاغل نگاه کنید به :

 

U.S Department of Labour ,Women’s Bureau

 

Laaflet 37:Who Ard The W0rking Mothers?

 

نگاه کنید به گزارش :

 

San Francisco Chronicle, September 15, 1969

 

 نگاه کنید به :

 

V.C. Perella: Women And The Labour Force;Monthly Labour Review, February 1969.p.9  H. R Hamel: jub Tenure of Workers, January1967 , Special Labour Fopce Report p.31

 

 نگاه کنید به :

 

U.s Department of Labour: Women’s bureau

 

Woking Wives- Their  Contribution To Family Incmom December 1969

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:17  توسط   | 

اقتصاد سیاسی رهایی زنان

مارگارت بنستون *

ترجمه از آ. یونسی

 

"موقعیت زنان، مانند هر چیز دیگری در جامعه پیچیده ما زمینه اقتصادی دارد".  النور مارکس

"مساله زن" معمولاً در تحلیل ساخت طبقاتی جامعه نادیده گرفته می‌شود. دلیل‌اش هم این است که از یک طرف طبقات به طور کلی به واسطه رابطه‌ای که با وسائل تولید دارند، تعریف می‌شوند. از طرف دیگر، گفته می‌شود که زنان هیچ رابطه‌اي ویژه با وسائل تولید ندارند. به نظر می‌رسد این مقوله از همه طبقات عبور می‌کند؛ صحبت از زن طبقه کارگر، زن طبقه متوسط و غیره می‌شود. موقعیت زنان به طور واضحی فرودست‌تر از مردان است.(1) اما تحلیل این وضع معمولاً وارد مسائلی مثل اجتماعی کردن (اطفال)، روان‌شناسی، روابط شخصی و یا نقش ازدواج به عنوان یک نهاد اجتماعی می‌شود(2). آیا عوامل اصلی این‌ها هستند؟

در این بحث که ریشه‌های موقعیت ثانویه زنان در واقع اقتصادی است، می‌توان نشان داد که زنان به مثابه یک گروه واقعاً رابطه معینی با وسائل تولید دارند که با رابطه مردان متفاوت است. عوامل روان‌شناسانه و مشخص به دنبال این رابطه خاص با تولید است که مطرح می‌شوند، و تغییر در آخری شرطی ضروری است(اما نه کافی) برای تغییر اولی. (3) اگر این رابطه خاص زنان با تولید مورد پذیرش قرار گیرد، تحلیل موقعیت زنان طبعاً در تحلیل طبقاتی جامعه جای دارد.

نقطه شروع برای بحث طبقات در جامعه سرمایه‌داری تمایز بین آن‌هایی  است که صاحب وسائل تولید هستند و آن‌هایی که نیروی کار خود را در ازای دست‌مزد می‌‌فروشند. همان‌طور که مندل می‌گوید:

"شرایط پرولتاریا، به طور خلاصه عبارت است از عدم امکان دست‌یابی به وسائل تولید و یا وسائل معیشت که در جامعه‌ای که تولید کالائی تعمیم یافته است، پرولتاریا را مجبور به فروش نیروی کارش می‌کند. در مقابل این نیروی کار، او مزدی را دریافت می‌کند که او را قادر می‌سازد تا وسائل مصرف ضروری برای ارضای نیازهای خود و خانواده‌اش را تامین کند. این تعریف ساختاری، از پرولتاریا مزدبگیر است. از این تعریف الزاماً رابطه معینی نسبت به کارش، محصولات کارش و موقعیت کلی او در جامعه منتج می‌شود که می‌توان آن را در یک کلمه خلاصه کرد: از خود بیگانگی. اما از این تعریف ساختاری نمی‌توان به نتایجی الزامی در مورد سطح مصرف او ... حدود نیازهایش و یا درجه‌ای که او می‌تواند این نیازها را ارضاء کند، رسید".(4)

ما تعریف ساختاری مشابهی از زنان نداریم. چیزی که نخست به آن نیازمندیم بررسی کامل عوارض موقعیت ثانویه زن نیست، بلکه توضیح آن شرایط مادی است که در جامعه سرمایه‌داری (و سایر جوامع) گروه زن را تعریف می‌کند.

بر اساس این شرایط است که روبنای خاصی که می‌شناسیم، ساخته شده است. همان‌طور که این عبارت جالب از مندل، به شکلی به چنین تعریف اشاره می‌کند:

"کالا... محصولی است که به وجود آمده تا در بازار مبادله شود، در مقابل محصولی که به وجود آمده تا مستقیماً مصرف شود.

هر کالایی می‌باید هر دو ارزش را، یعنی ارزش مصرف و ارزش مبادله را داشته باشد.

"می‌باید ارزش مصرف داشته باشد وگرنه کسی آن را نمی‌خرد... کالایی که ارزش مصرف برای کسی ندارد، قابل فروش هم نخواهد بود، و تولیدی بی فایده تلقی خواهد شد که دقیقاً از آن‌جا که ارزش مصرف ندارد، دارای ارزش  مبادله نیست.

"از طرف دیگر، هر محصولی که ارزش مصرف دارد الزاماً دارای ارزش مبادله نیست. فقط، تا اندازه‌ای ارزش مبادله دارد که جامعه‌ای که این محصول در آن تولید شده، خود بر پایه مبادله قرار داشته باشد، جامعه‌ای که در آن مبادله عملی تعمیم یافته باشد...

"در جامعه سرمایه‌داری، تولید کالایی و تولید ارزش‌های مبادله ، به بیش‌ترین پیش‌رفت خود رسیده است. این اولین جامعه در تاریخ بشری است که قسمت اعظم تولید، تولید کالایی است. این‌که تمام تولید سرمایه‌داری کالایی است، صحت ندارد. هنوز دو دسته از تولیدات به صورت ارزش مصرف ساده باقی مانده‌اند!

"اولین گروه شامل تمام محصولاتی است که کشاورزان برای مصرف خود تولید می‌کنند، هر چیزی که مستقیماً در مزرعه‌ای که در آن تولید شده، مصرف می‌شود...

"گروه دوم تولیداتی که در جامعه سرمایه‌داری کالا نیستند و به صورت ارزش مصرف ساده باقی مانده‌اند، شامل تمام تولیدات خانگی می‌شود. علی‌رغم این واقعیت که بخش قابل ملاحظه‌ای از کار انسان صرف این نوع تولید خانگی می‌شود، هنوز به صورت تولید ارزش‌های مصرفی باقی مانده  و به تولید کالایی تبدیل نشده است. هر وقت آشی درست می‌شود و یا دکمه‌ای دوخته می‌شود، تولیدی صورت گرفته است، اما این تولیدی برای بازار نیست.

"ظهور تولید کالایی و تنظیم و تعمیم بعدی آن، به طور بنیادی شکل کار انسان و نحوه سازمان‌دهی جامعه را تغییر داده است". (5)

شاید خود مندل دقت نکرده باشد که این پاراگراف آخری چقدر صحیح است. ظهور تولید کالایی واقعاً شکل کار مردان را تغییر داده است. همان‌طور که او اشاره می‌کند، اکثر کار خانگی در جامعه سرمایه‌داری (و همین‌طور در جوامع سوسیالیستی موجود) در مرحله قبل از بازار باقی مانده است. این کاری است که برای زنان در نظر گرفته شده، و این واقعیتی است که می‌توانیم اساس تعریف زنان را در آن بیابیم.

از نظر صرفاً کمی، کار خانگی که شامل مراقبت از کودکان نیز می‌شود، بخش عظیمی از تولید ضروری اجتماعی را تشکیل می‌دهد و با این‌حال، در جامعه‌ای که بر اساس تولید کالایی است، معمولاً به عنوان "کار حقیقی" در نظر گرفته نمی‌شود، زیرا که خارج از حیطه تجارت و بازار قرار دارد. به معنای واقعی کلمه، ماقبل سرمایه‌داری است. محول کردن کار خانگی به عنوان نقش خاص مقوله "زنان" بدین معنی است که این گروه در مقایسه با گروه "مردان" رابطه متفاوتی با تولید دارد. بدین ترتیب، فعلاً ، زنان را به عنوان آن گروهی از مردم تعریف می‌کنیم که مسئول تولید ارزش‌های مصرفی ساده در فعالیت‌هایی هستند که در ارتباط با خانه و خانواده قرار دارند.

از آن‌جایی که مردان هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال این تولید ندارند، تفاوت بین دو گروه نیز در این‌جا نهفته است.

باید توجه کرد که زنان از تولید کالایی محروم نشده‌اند. آن‌ها در کار مزدی شرکت می‌کنند، اما، به عنوان یک گروه، شرکت‌شان معمولاً مساله‌ای گذرا است و هیچ مسئولیت ساختاری در این حوزه ندارند. از طرف دیگر، مردان مسئول تولید کالایی هستند؛ در اصل آن‌ها هیچ نقشی در کار خانگی ایفاء نمی‌کنند. برای مثال، وقتی هم که در تولید خانگی شرکت می‌کنند، حتی بیش از یک استثناء تلقی می‌شود؛ این کاری است که روحیه را تضعیف می‌کند، غیرمردانه و حتی برای سلامتی مضر است. (در صفحه اول روزنامه ونكوور سان منتشره در ژانویه 1969 گزارشي است از مردان انگلیسی که سلامت خود را معرض خطر می‌دانند، زیرا که می باید کار خانگی بسیار زیادی را انجام دهند!)

مبناي مادی نقش ثانوی زنان را می‌بایست درست در همین تعریف از زنان یافت. در جامعه‌ای که پول تعیین‌کننده ارزش است، زنان گروهی هستند که کارشان خارج از اقتصاد پولی است. کارشان ارزش پولی ندارد، پس بی ارزش است، و بنابراین حتی کار واقعی نیست. و این انتظاری بی‌جا است که خود این زنان که کاری بی ارزش انجام می‌دهند به اندازه مردان که برای پول کار می‌کنند، ارزش داشته باشند. از لحاظ ساختاری، نزدیک‌ترین چیز به شرایط زنان، شرایط کسان دیگری است که آنان نیز خارج از تولید کالایی قرار داشتند و یا دارند، یعنی رعیت‌ها و دهقانان.

ژولیت میشل در مقاله اخیر خود در باره زنان موضوع را این‌طور توضیح می‌دهد: "در جوامع پیشرفته صنعتی، کار زنان تنها کاری حاشیه‌ای نسبت به کل اقتصاد است. در عین حال، انسان از طریق کار است که شرایط طبیعی را تغییر می‌دهد و در نتیجه جامعه را می‌سازد. تا زمانی که یک انقلاب در تولید رخ نداده است، شرایط فعلی کار، موقعیت زنان را درون دنیای مردان تعیین خواهد کرد". (6) بیان این‌که کار زنان حاشیه‌ای است، به معنی پذیرش تفاوت کار زنان و مردان است، بدون تحلیل آن. چنین کاری اما حاشیه‌ای نیست، صرفاً کار مزدبگیري نیست، و بنابراین به حساب نمی‌آید. او حتی کمی پائین‌تر در همان مقاله می‌گوید: "کار خانگی، حتی امروز، در مقایسه با کار تولیدی مقدارش بسیار زیاد است". او ارقامی برای روشن شدن این مطلب ارائه می‌دهد: در سوئد، 2340 میلیون ساعت در سال توسط زنان صرف کار خانگی می‌شود، در حالی‌که کار زنان در صنعت 1390 میلیون ساعت است. بانک چیس مانهاتان، کار هفتگی زنان را بیش از 6/99 ساعت تخمین می‌زند.

میشل، روی عوامل اقتصادی کم تاکید می‌کند( در واقع، او اغلب مارکسیست‌ها را به "بیش از اندازه اقتصادگرا" بودن متهم می‌کند) و شتاب‌زده به عوامل روبنایی روی می‌آورد، زیرا متوجه می‌شود که "پیش‌رفت صنعتی تا به حال زنان را آزاد نکرده است". چیزی را که او نمی‌بیند، فقدان جامعه‌ای است که در آن کار خانگی صنعتی شده باشد. انگلس متذکر می‌شود که "اولین شرط برای رهایی زنان شرکت دوباره کل جنس زن در تولید اجتماعی است... و این نه فقط به این دلیل که صنعت مدرن در مقیاس وسیع هم امکان شرکت گسترده زنان را در تولید فراهم می‌کند و هم در واقع محتاج آن است، بلکه به این دلیل که به سوی تبدیل کار خصوصی خانگی به صنعت عمومی نيز میل می‌کند".(7) او در همان قسمت می‌نویسد:"همین جا به نقد می‌بینیم که رهایی زنان و برابری‌شان با مردان تا زمانی که زنان خارج از کار مولد اجتماعی نگه داشته شده و به کار خانگی که کاری است خصوصی محدودند، ممکن نیست". چیزی را که میشل به حساب نیاورده این است که مشکل به این سادگی که زنان درگیر تولید صنعتی موجود شوند، نیست، بلکه پیچیده‌تر از آن یعنی تغییر تولید خصوصی کار خانگی به تولید اجتماعی است.

برای اکثر آمریکائی‌ها، کار خانگی به مثابه "تولید اجتماعی" تصاویر کتاب"دنیای متهور جدید" یا موسسه‌ای عمومی در مقیاس وسیع را تداعی می‌کند- چیزی بین یتیم‌خانه و سرباز خانه – جایی که همه ما مجبور به زندگی خواهیم بود. به این دلیل، شاید لازم باشد مختصراً و به صورتی شماتیک و ساده بر ماهیت صنعتی کردن اشاره شود.

در واحد تولیدی ماقبل صنعتی، تولید در مقياسی کوچك و قابل تکثیر است: یعنی تعداد زیادی واحدهای کوچک که همه کامل و شبیه به هم هستند. معمولاً این گونه واحدهای تولیدی به شکلی بر پایه خویشاوندی بنا شده و در عین حال دارای چند وظیفه هستند، وظائف مذهبی، تفریحی،  استراحتی ، آموزشی و عمل‌کرد جنسی به موازات عمل‌کرد اقتصادی صورت می‌گیرند. در چنین شرایطی خصوصیات ارزش‌مند افراد، چیزهایی که به افراد اعتبار می‌بخشند، فقط از طریق معیارهای اقتصادی صرف سنجیده نمی‌شوند: برای مثال در میان خصوصیات تائید شده، رفتار شایسته با خانواده و یا آمادگی برای انجام وظائف نیز وجود دارند.

چنین تولیدی اصولاً برای مبادله نیست. اما اگر مبادله کالا به اندازه کافی اهمیت پیدا کند، افزایش بار‌آوری تولید لازم می‌شود. این افزایش در بارآوری تولید، به دنبال گذار به تولید صنعتی که باعث حذف واحدهای تولیدی بر مبنای کار فامیلی می‌شود، عملی است. واحد تولیدی بزرگ و غیر قابل تکثیر که فقط عمل‌کرد اقتصادی دارد، جای‌گزین آن می‌شود، و دیگر اعتبار و موفقیت فقط از طریق مهارت‌های اقتصادی به دست می‌آید؛ تولید عقلایی می‌شود و راندمان آن به مراتب افزایش می‌یابد و هرچه بیش‌تر عمومی می‌گردد  به مثابه بخشی از یک شبکه به هم پیوسته اجتماعی. گسترش عظیمی در پتانسیل مولد انسان رخ می‌دهد. تحت نظام سرمایه‌داری چنین نیروهای مولد تقریباً به طور کامل صرف ایجاد سود خصوصی می‌شوند. این‌ها را می‌توان اشکال تولید سرمایه‌داری نامید.

اگر ما استدلال بالا را در مورد کار خانگی و پرورش اطفال در نظر گیریم، واضح است که هر خانواده، هر خانه، واحد تولیدی منفردی را تشکیل می‌دهد، واحدی که ماهیتی ماقبل سرمایه‌داری دارد، درست مانند کشاورزان یا بافندگان روستایی که واحد‌های تولیدی ماقبل سرمایه‌داری را تشکیل می‌دادند. مهم‌ترین مشخصات اصلی آن‌ها عبارتند از: قابل تکثیر بودن، بر پایه خویشاوندی بودن و ماهیت خصوصی کار (جالب است که به مشخصات دیگر هم توجه کنیم، مثل: وظائف چندگانه خانواده و این واقعیت که خصوصیات مطلوب زنان پیرامون مسائل اقتصادی متمرکز نیستند، و غیره)، عقلایی شدن تولید که نتيجه گذار به تولید در مقیاس وسیع است، در این حوزه صورت نگرفته است.

صنعتی شدن،  به خودی خود، نیروی عظیمی در خدمت سعادت بشر است. سرمایه‌داری است که با خود استثمار و سبعیت را به همراه دارد و نه الزاماً، صنعتی شدن. دفاع از تبدیل کار خانگی به صنعت عمومی در نظام سرمایه‌داری یا دفاع از این تغییر در جامعه‌ای سوسیالیستی کاملاً متفاوت است. در مورد دوم، نیروهای تولیدی برای رفاه انسان کار خواهند کرد و نه برای سود خصوصی، و نتیجه رهایی خواهد بود و نه محو انسانیت. و این‌جا است که ما می‌توانیم از اشکال اجتماعی شده تولید صحبت کنیم.

قصد از این تعاریف جنبه تکنیکی آن نیست، بلکه بیش‌تر تفاوت میان دو شکل از صنعتی شدن است. ترس از چیزی شبیه سربازخانه، به عنوان نتیجه تبدیل کار خانگی به اقتصاد اجتماعی، تحت نظام سرمایه‌داری واقعی است. اما، با تولید اجتماعي شده و الغای انگیزه سود و تابعش یعنی کار از خودبیگانه، دلیلی ندارد که در جامعه‌ای صنعتی، صنعتی کردن کار خانگی، تولید بهتری از خانواده هسته‌ای امروز را سبب نشود؛ یعنی، غذایی بهتر، محیطی راحت‌تر، مراقبتی به مراتب هوش‌مندانه‌تر و با عشق بیش‌تر از کودکان و غیره. اغلب بحث به این‌جا می‌کشد که در سرمایه‌داری نو، کار در خانه به مراتب کاهش یافته است. حتی اگر این واقعیت داشته باشد، از لحاظ ساختاری اهمیت ندارد. جز برای خیلی از ثروت‌مندان که می‌توانند برای انجام کار کسی را استخدام کنند، برای  اکثریت زنان حداقل غیر قابل کاهشی از کار ضروری که مربوط به مراقبت از خانه، شوهر و کودکان می‌شود، وجود دارد. برای زن شوهر کرده و بدون فرزند این حداقل غیر قابل کاهش کار، احتمالاً هفته‌ای 15 تا 20 ساعت خواهد بود، و برای زنی  با بچه کوچک، این حداقل در حدود 70 تا 80 ساعت در هفته خواهد بود.(8) (در مقابل پذیرش پرورش اطفال به عنوان کار مقاومت می‌شود. این واقعیت راکه کاری انجام گرفته، یعنی ارزش مصرفی تولید شده است، هنگامی می‌توان به روشنی مشاهده کرد که ارزش مبادله  نیز در میان باشد- یعنی هنگامی که این کار به وسیله پرستار بچه، مرکز نگه‌داری از اطفال و یا معلمان صورت می‌گیرد. یکی از اقتصاددانان به نقد به این مساله غریب اشاره کرده است که اگر مردی با خدمت‌کارش ازدواج کند، درآمد ملی را پائین می‌آورد. زیرا پولی که به زنش می‌دهد، دیگر به عنوان مزد در نظر گرفته نمی‌شود). کاهش کار خانگی به حداقل امروزی نیز پر خرج است؛ برای خانواده‌ای کم درآمد، کار خانگی بیش‌تری لازم است. به هر حال، کار خانگی از لحاظ ساختاری به همان شکل باقی‌مانده است- مساله‌ای مربوط به تولید خصوصی.

یک نقش خانواده، نقشی که در مدرسه به ما می‌آموزند و همه آن‌را قبول دارند، ارضای نیازهای معنوی است. نیاز به نزدیکی، تجمع و روابط گرم و مطمئن. این جامعه راه دیگری برای ارضاء این نیازها نمی‌گذارد؛ برای مثال، روابط کاری و یا دوستی هرگز به عنوان رابطه‌ای با اهمیت تقریباً یک‌سان با رابطه مزد- زن- کودک در نظر گرفته نمی‌شوند.

حتی سایر روابط خویشاوندی به مراتب ثانوی هستند. این وظیفه خانواده در ثبات آن اهمیت بسیار دارد و باعث می‌شود که به تواند وظیفه دوم و صرفاً اقتصادی را که در بالا بحث شد، انجام دهد. مزدبگیران، شوهران- پدران، که درآمدشان آن‌ها را نگه می‌دارد، مخارج کار مادر- زن و نگه‌داری اطفال را نیز "پرداخت" می‌کنند. مزد یک مرد نیروی کار دو نفر را می‌خرد. اهمیت این نقش دوم خانواده را وقتی می‌توان تشخیص داد که واحد خانواده با طلاق از هم بپاشد. ادامه نقش اقتصادی، وقتی پای بچه در میان است، مساله اصلی  است؛ مرد باید به پرداخت برای کار زن ادامه دهد. دست‌مزد او به ندرت امکان نگه‌داری از خانواده دیگری را می‌دهد. در این صورت، نیازهای معنوی او قربانی ضرورت نگه‌داری از زن سابق و بچه‌ها می‌شود. وقتی تضادی پیش می‌آید، نقش اقتصادی خانواده تقریباً همیشه بر نقش معنوی آن فائق می‌آید. و این در جامعه‌ای رخ می‌دهد که می‌آموزانند  نقش اصلی خانواده ارضای نیازهای معنوی است.(9)

خانواده هسته‌ای، به مثابه یک واحد اقتصادی، نیروی ثبات با ارزش برای جامعه سرمایه‌داری است. از آن‌جایی که تولیدی که در خانه صورت می‌گیرد به وسیله مزد شوهر- پدر پرداخت می‌شود، امکان او را در امتناع از فروش نیروی کارش در بازار به شدت کاهش می‌دهد. حتی تحرک او در تغییر شغل نیز محدود است. زنان، که در بازار کار محل فعالی ندارند، به شرایطی که بر زندگی‌شان حکم‌فرما است نیز کنترل ناچیزی اعمال می‌کنند. وابستگی اقتصادی آنان، خود را به صورت وابستگی معنوی، انفعال، و سایر"مشخصات زنانه" نشان می‌دهد. او محافظه کار، ترسو و حامی وضعیت موجود است.

از این گذشته، ساختمان این خانواده به شکلی است که آن را به عنوان واحد مصرفی ایده‌آلی می‌سازد. اما این حقیقت، که به شکل گسترده‌ای در ادبیات جنبش زنان به آن توجه شده، نباید به این معنی تلقی شود که نقش اصلی آن است. اگر تحلیل بالا صحیح باشد، خانواده باید اساساً به عنوان واحد تولیدی برای کار خانگی و پرورش اطفال در نظر گرفته شود.

تمام افراد در جامعه سرمایه‌داری مصرف‌کننده هستند، ساختار خانواده صرفاً آن را به ویژه برای مصرف بیش‌تر مساعد می‌سازد. زنان به خصوص مصرف‌کنندگان خوبی هستند؛ و این طبیعتاً منتج از مسئولیت آنان در قبال خانه است. هم‌چنین، موقعیت فرودست زنان، فقدان کلی یک حس قوی مقام و موجودیت، آنان را بیش‌تر از مردان قابل استثمار و در نتیجه مصرف‌کنندگانی بهتر ساخته است.

تاریخ زنان در بخش‌های صنعتی اقتصادی صرفاً بستگی به نیاز به کار در آن بخش دارد. زنان به عنوان ارتش عظیم ذخیره کار عمل می‌کنند. وقتی نیروی کار نایاب می‌شود (در اوائل صنعتی شدن، در طول دو جنگ جهانی، و غیره)، زنان بخش مهمی از نیروی کار را تشکیل می‌دهند. وقتی تقاضای کم‌تری برای کار هست (مثل حالا  در نظام سرمایه‌داری جديد) زنان به صورت نیروی کار اضافی در می‌آیند- اما این شوهران‌شان هستند که از نظر اقتصادی مسئولند و نه جامعه. "کیش خانه" در دوره پیدایش نیروی کار اضافی دو باره ظهور می‌کند و از آن برای کانالیزه کردن زنان به خارج از اقتصاد بازاری استفاده می‌شود. و این کاری نسبتاً ساده است، زیرا که نفوذ ایدئولوژی حاکم تضمین می‌کند که هیچ‌کس، مزد و زن، شرکت زنان در نیروی کار را خیلی جدی نگیرد. آن‌طور که ما آموخته‌ایم، کار واقعی زنان، در خانه است، و این در مورد زنی که شوهر کرده باشد یا نه، تنها باشد و یا رئیس خانواده صدق می‌کند.

همیشه مسئولیت خانه با زن  است. وقتی آن‌ها بیرون از خانه کار می‌کنند، باید به شکلی ترتیب انجام هر دو کار در خانه و خارج از خانه را بدهند (و یا چاره‌ای دیگر برای آن بیندیشند). مخصوصاً زن ازدواج کرده بچه‌دار که بیرون از خانه کار می‌کند، صرفاً دو شغل دارد؛ شرکت‌شان در نیروی کار فقط وقتی امکان می‌یابد که ادامه مسئولیت اولیه خود را در خانه تضمین کنند. این مساله به خصوص در کشورهایی مثل روسیه و کشورهای اروپای شرقی قابل مشاهده است. یعنی، در جاهایی که امکانات زنان در نیروی کار گسترش یافته ولی این گسترش به همان نسبت رهایی آنان را به هم‌راه نداشته است. امکان دست‌یابی مساوی به کار خارج از خانه در حالی که یکی از پیش شرط‌های رهایی زنان است، به خودی خود برای زنان مساوات نخواهد آورد، تا زمانی که کار خانگی به عنوان تولیدی خصوصی و تحت مسئولیت زنان باقی بماند، آنان صرفاً بار سنگین دو کار را بر دوش خود خواهند کشید.

دومین شرط ابتدایی برای آزادی زنان که از تحلیل بالا منتج می‌شود، تبدیل کاری که اکنون در خانه به عنوان تولید خصوصی صورت می‌گیرد به کاری است که تحت اقتصاد اجتماعی صورت بگیرد. دقیق‌تر، به این معنی است که مسئولیت پرورش اطفال نباید تنها به دوش والدین باشد، جامعه باید شروع به تقبل مسئولیت در قبال کودکان کند؛ وابستگی اقتصادی زنان و کودکان به شوهر – پدر باید خاتمه یابد. سایر کارهایی که در خانه انجام می‌شود نیز باید تغییر کند- برای مثال: غذاخوری‌ها و لباس‌شویی‌های عمومی. وقتی چنین کاری به بخش عمومی منتقل شود، آن وقت است که پایه‌های مادی تبعیض علیه زنان از بین خواهد رفت. این‌ها فقط پیش‌شرط‌ها هستند. اعتقاد به موقعیت فرودست زنان عمیقاً در جامعه ریشه‌دار و برای از بین رفتن آن نیاز به تلاش عظیمی است. اما وقتی ساختارهایی که این طرز تفکر را ایجاد می‌کنند تغییر کنند، و فقط آن وقت، می‌توانیم امیدوار به پیش‌رفت باشیم. برای مثال، ممکن است تغییر به مراکز غذاخوری عمومی، صرفاً به این معنی باشد که زنان از آشپزخانه منزل به آشپزخانه‌های عمومی  نقل مکان کنند. مطمئناً  این خود یک پیش‌رفت خواهد بود، به خصوص در جامعه سوسیالیستی که کار اصولاً خصلت استثماری امروزی خود را نخواهد داشت. زمانی که زنان از تولید خصوصی در خانه آزاد شوند، احتمالاً خیلی مشکل خواهد بود که بتوان تقسیم کار جنسی فعلی را برای مدت درازی توجیه کرد. این مطلب رابطه متقابل دو پیش شرط داده شده در بالا را آشکار می‌کند: تساوی واقعی در امکانات شغلی، احتمالاً بدون آزادی از کار خانگی غیرممکن خواهد بود، و صنعتی کردن کار خانگی بدون خروج زنان از خانه برای کار، غیرمحتمل است.

شاید این‌طور به نظر آید که از نظر تئوریک، تغییرات ضروری در تولید که باعث خروج زنان از خانه شود، تحت نظام سرمایه‌داری ممکن است. یکی از منابع جنبش رهایی زنان می‌تواند این واقعیت باشد که بدیل سرمایه‌داری تولید خانگی به نقد موجود است. مهدهای کودک وجود دارد، حتی اگر ناکافی و گران باشند، غذاهای حاضر، امکان تحویل غذا به خانه، خریدن غذا از خارج، همه جاگیر است، نرخ‌های مخصوصی برای تعداد زیاد لباس برای خشک‌شویی‌ها و لباس‌شویی‌ها وجود دارد. اما، مخارج این کارها معمولاً از اتکاء کامل به این تسهیلات جلوگیری می‌کند، و همه جا نیز در دست‌رس نیستند، حتی در آمریکای شمالی، این‌ها را می‌توان به عنوان شکل جنینی در نظر گرفت تا یک شکل کامل. به هر حال، آن‌ها به وضوح به عنوان آلترناتیو سیستم موجود برای انجام این گونه کارها وجود دارند. مخصوصاً در آمریکا که رشد"صنایع خدماتی" اهمیت بسیاری در حفظ رشد اقتصادی دارد، تضاد بین این آلترناتیوها و ضرورت نگه داشتن زنان در خانه افزایش خواهد یافت.

نیاز به نگه داشتن زنان در خانه از دو جنبه اصلی نظام فعلی نشات می‌گیرد. اول این‌که، مقدار کار پراخت نشده و انجام شده  به وسیله زنان بسیار زیاد است و برای صاحبان وسائل تولیدی بسیار سود بخش. پرداخت به زنان برای این کار، حتی در حد حداقل دست‌مزد، به معنای بازتوزيع اساسی ثروت خواهد بود. امروزه نگه‌داری از خانواده نوعی مالیات پنهان بر درآمد دست‌مزد بگیران است/ مزد مردان در ازای نیروی کار دو نفر است. و مشکل دوم این است که آیا اقتصاد می‌تواند برای به کار گرفتن همه زنان به عنوان بخشی از نیروی کار معمولاً شاغل به اندازه کافی توسعه یابد. اقتصاد جنگی برای کشیدن بخشی از زنان به داخل اقتصاد کافی بود، اما نه برای ایجاد نیاز به همه آن‌ها یا تقریباً همه آن‌ها. اگر بحث شود که مشاغل ایجاد شده به وسیله صنعتی کردن کار خانگی خود باعث ایجاد این نیاز خواهد شد، می‌توان در مقابل به این نکات اشاره کرد: (1) گرایش‌های نیرومند اقتصادی در خدمت حفظ وضع موجود و بر ضدسرمایه‌داری کردن کار خانگی که در بالا بحث شد، در کارند.(2) صنایع خدماتی فعلی که تا اندازه‌ای علیه این گرایش‌ها عمل می‌کنند، قادر نبوده‌اند رشد نیروی کار را حتی به شکل کنونی آن جذب کنند. گرایش موجود در صنایع خدماتی، صرفاً در جهت ایجاد "کم‌کاری" در خانه است و برای زنان امکانات شغلی جدیدی به وجود نیاورده است.

تا وقتی که این وضع وجود دارد، زنان به صورت بخش بی دردسرتر و انعطاف‌پذیر‌تر از ارتش ذخیره صنعتی باقی خواهند ماند. ادغام مساوی آنان در نیروی کار شاغل که می‌تواند برای سرمایه‌داری کردن کار خانگی نیز تحت فشار بگذارد، فقط وقتی ممکن است که اقتصاد گسترش یابد. و چنین گسترشی تحت نظام سرمایه‌داری مدرن، فقط تحت شرایط بسیج تمام و کمال جنگی تحقق پذیرفته است.

به علاوه، این‌گونه تغییرات ساختاری مستلزم انهدام کامل خانواده هسته‌ای کنونی است. عمل‌کردهای ثبات‌آور و مصرفی خانواده و هم‌چنین کیش خانواده که باعث دور نگه‌داشتن زنان از بازار کار می‌شود، آن‌قدر برای سرمایه‌داری اهمیت دارند که نگذارد به سادگی از بین بروند. و در یک سطح کم‌تر بنیادی، حتی اگر این تغییرات ضروری در ماهیت تولید خانگی تحت نظام سرمایه‌داری به دست آید، نتایج نامطلوبی به بار خواهد آورد که به معنی کشیدن تمام روابط انسانی به حوزه روابط پولی خواهد بود. پراکندگی و انزوای شدید مردم در جامعه غرب به نقد به اندازه کافی ناخوش‌آیند است که تحمل چنین انزوای روحی کاملی را مورد شک قرار دهد. به نظر می‌آید که در واقع یکی از عمده‌ترین واکنش‌های منفی احساسی علیه جنبش‌رهایی زنان دقیقاً ناشی از همین ترس باشد. اگر مساله این است، پس باید به بدیل‌های موجود – تعاونی‌ها، کیبوتص‌ها، غیره- اشاره کرد تا نشان داده شود که در واقع، اگر ساختارهای دیگری جای‌گزین خانواده هسته‌ا‌ی شوند، نیازهای روحی برای همبستگی و گرمی روابط انسانی بهتر ارضاء خواهند شد.

در بهترین شکل‌اش، سرمایه‌داری کردن کار خانگی فقط می‌تواند به زنان همان آزادی محدودی را اعطا كند که جامعه سرمایه‌داری به اکثر مردان داده است. این حرف اما به این معنی نیست که زنان می‌باید برای خواست رهایی از تبعیض منتظر شوند. زمینه‌های مادی برای موقعیت فعلی زنان وجود دارد؛ نسبت به ما فقط تبعیض روا نمی‌شود بلکه استثمار می‌شویم.

در حال حاضر کار پرداخت نشده ما در خانه برای کارکرد سیستم ضروری است. فشار ایجاد شده به وسیله زنانی که بر ضد چنین نقشی مبارزه می‌کنند، موثر بودن این استثمار را تخفیف خواهد داد. به علاوه، چنین مبارزه‌ای می‌تواند مانع عمل‌کرد خانواده شود و ممکن است خارج کردن زنان از نیروی کار را کمتر موثر کند. امید است که همه این‌ها انتقال به جامعه‌ای را که تغییرات ساختاری لازم در تولید واقعاً صورت خواهند گرفت، تسریع کند. چنین انتقالی بدون تردید مستلزم یک انقلاب است؛ وظیفه ما این است که تضمین کنیم تغییرات انقلابی در جامعه، واقعاً به ستم بر زنان خاتمه دهد.

اين مقاله از مانتلي ريويو شماره سپتامبر 1969 به فارسي برگردانده شده و اولين بار در سوسياليسم و انقلاب شماره 3 چاپ شده است

یادداشت‌ها:

1-Marien  Dixon, Secondary Social Status of Women

2- بحث بیولوژیک البته اولین بحثی بود که مورد استفاده قرار گرفت، اما معمولاً به وسیله نویسندگان سوسیالیست جدی گرفته نمي‌‌شود." جنس و طبیعت " مارگرت ماد اولین توضیح اهمیت فرهنگ به جای بیولوژی است.

3- به گروه یا دسته به طور کلی اطلاق می شود. زنان به عنوان فرد می‌توانند خود را تا اندازه‌ای از کار اجتماعی کردن اطفال (اجتماعي كردن) آزاد کنند (و حتی می‌توانند در مواردی به موقعیت اقتصادی دلخواهی برسد). اما اکثریت زنان چنین شانسی را ندارند.

4- ارنست مندل : "کارگران تحت نظام سرمایه‌داری جديد" رساله ایراد شده در دانشگاه سایمون فریزر (در دانشکده علوم سیاسی، جامعه شناسی و مردم شناسی، دانشگاه سایمون فریزر، برنابی، کانادا موجود است).

5- ارنست مندل:" مقدمه‌ای بر تئوری اقتصادی مارکسیستی" (نیويورک، انتشارات مریت، 1967)،ص ص 10-11.

6- ژولیت میشل:" زنان، طولانی‌ترین انقلاب " نيو لفت ريويو دسامبر 1966.

7- فردریک انگلس: " منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" (مسکو، انتشارات پروگرس، 1968) فصل 9، ص 158. شواهد مردم‌شناسانه مورد اطلاع انگلس نشان می‌دادند که زنان دوران اولیه بر مردان تسلط داشتند. مردم‌شناسی مدرن این تسلط را مورد تردید قرار داده است، اما شواهدی در مورد موقعیت برابر زنان در جوامع مادرسالارانه به دست داده‌اند (جوامعی که انگلس از آن‌ها به عنوان نمونه استفاده کرده است). مباحثات انگلس در این کتاب مستلزم پذیرش این تسلط اولیه زنان نیست. بلکه بحث بیش‌تر بر سر برابری اولیه آنان است. بنابراین نتیجه‌گیری‌های او الزاماً نیازمند تغيیر نیستند.

8- این ارقام به سادگی قابل محاسبه است. برای مثال، از یک زن ازدواج کرده، بدون بچه، انتظار می‌رود که هر هفته غذا بپزد و ظروف را شستشو کند(10 ساعت)، خانه را تمیز کند (4 ساعت)، لباس‌ها را بشوید (1 ساعت ) و خریدکند (1 ساعت ) این ارقام حداقل لازم کار برای انجام این قبیل کارها در هفته است.  در کل 16 ساعت که احتمالاً خیلی کمتر از واقعیت است. با وجود این تقریباً برابر است با نصف کار هفتگی مشاغل عادی.

9- برای مشاهده چنین تدریسي، به هر نوع مطلب بر سر خانواده در دبيرستان رجوع شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:16  توسط   | 

مصاحبه با فرخنده تقدسي

درباره کتاب مارکسيسم و رهايي زن

به تازگي کتاب "مارکسيسم و رهايي زن" از آلماني به فارسي توسط فرخنده تقدسي توسط گفتگوهاي زندان انتشار يافته است. به همين خاطر، گفتگويي با مترجم کتاب انجام داديم که تقديم حضورتان مي­شود. مصاحبه را از طرف گفتگوهاي زندان، همايون ايواني به انجام رسانده است.

همايون ايواني: فرخنده، از اين که دعوت به مصاحبه را پذيرفتي، متشکرم. براي آغاز کمي درباره خودت بگو. قبل از زندان چه مي­کردي؟ و پس از خروج از زندان تا زماني که در ايران بودي، به چه فعاليت­هايي مشغول بودي؟

فرخنده تقدسي: من هم از گفتگوهاي زندان به خاطر دعوت به اين مصاحبه تشکر مي­کنم. معلم بودم. در مرکز تربيت معلم و دبيرستان درس مي­دادم. مثل اکثر جوان­هاي دهه 50، قبل و بعد از قيام 57 به فعاليت سياسي پرداختم با اولين تصويه نيروهاي سياسي در سال 59 برکنار شدم. براي تامين مخارج زندگي­ام به تدريس خصوصي و در کنارش به خياطي مشغول شدم. از شش ماه قبل از دستگيري­ام در يک کارخانه توليد دارو کار مي­کردم. پس از خروج از زندان در تابستان 69 تا مدتي با مشکلات خانوادگي درگير بودم. در روزي که از زندان آزاد مي­شدم در دادياري زندان و در حضور مادر و خواهرم ناصريان که از جواب هاي من به شدت عصباني شده بود تهديد مي­کرد که بعد از يک ماه مرخصي وقتي به زندان برگردم اعدامم خواهد کرد.

من هم جواب دادم که تعجبي نخواهد داشت فقط يکي به ده­ها هزار اعدامي اضافه خواهد شد. فريادهاي او و تهديدهايش سبب سکته اول مادرم در دادياري شد و ترس از اعدام من، سبب مرگ مادرم، درست 20 روز بعد از آزادي­ام شد. اين برايم ضربه­اي بسيار دردناک بود و مدت­ها طول کشيد تا به توانم از نظر روحي خودم را روي فرم بياورم. بعد دوباره شروع به تدريس خصوصي کردم. اين بار علاوه بر رياضيات و زبان انگليسي به تدريس تندخواني هم پرداختم که در زندان از دوستي آموخته بودم. سپس به تهران رفتم و در دو موسسه تحقيقي به عنوان کارشناس مسائل اجتماعي و جمعيتي شروع به کار کردم – من فوق ليسانس جامعه شناسي را در دانشگاه تهران به پايان رسانده بودم و قرار بود براي دکترا در دانشکده جامعه­شناسي شعبه دانشگاه هاروارد در تهران که امتحان ورودي­اش را گذرانده بودم مشغول تحصيل شوم که به جمهوري اسلامي خورد و اصلا اجازه باز شدن دانشکده فراهم نشد.

به کار پژوهشي مشغول بودم تا پيش آمدن تصادفي که منجر به قطع پاي راستم شد. شش ماهي بعد از تصادف دوباره زندگي معمولي را از سر گرفتم و شروع به کار تدريس کردم اما اين بار در خانه و تا آمادگي براي کنکور دانشگاه درس مي­دادم. تقريبا تمام روزم پر بود و در کنارش به مطالعه هم مي­پرداختم، مثلا گروندريسه را در اين زمان خواندم.

* علاقه­ات به ترجمه و کلا کارهاي پژوهشي از چه زماني شکل گرفت و تا پيش از ترجمه کتاب اخير چه فعاليت­هايي در اين زمينه داشتي؟

- کار ترجمه را در دانشگاه شروع کردم. اولين کار جدي­ام پايان نامه دوره ليسانس­ام بود که در مورد مسائل جمعيتي نوشتم. بعدا بخشي از کتاب جامعه شناسي شهري را ترجمه کردم که متاسفانه استادم که با هم دوست بوديم، بدون ذکري از نام من و دانشجويان ديگر که بخش هاي ديگر را ترجمه کرده بودند، کتاب را به اسم خود به چاپ رساند!

* مي­توانم بدانم اين استاد کيست؟!

- ترجيح مي­دهم، نامش را ذکر نکنم. بگذريم...

بعد از قيام آن گاه که با کانون معلمان هم­کاري مي­کردم يکي از دوستانم و من با هم چند جلد از کتاب­هاي صمد بهرنگي را به انگيسي ترجمه کرديم و براي چاپ در اختيار کانون قرار داديم که نمي­دانيم برسرشان چه آمد. کار بعدي­ام ترجمه بخشي از کتاب "راه قدرت" نوشته کائوتسکي در سال 62 بود که از سرنوشت آن هم اطلاع ندارم. احتمالا آن هم از بين رفته است. چون من هم بعدش دستگير شدم، هيچ نمونه­اي هم برايم به جا نماند.

* چه چيزي تو را به ترجمه "مارکسيسم و رهايي زن" جلب کرد؟

- ترجمه از آلماني به فارسي را سه سال بعد از آمدنم به آلمان با ترجمه بروشورهاي راه پيمايي­ها شروع کردم مي­خواستم از مجموعه فعاليت­هاي اين جا (آلمان و اروپا) اطلاعاتي براي دوستانم به ايران بفرستم که اولين کارم راجع به موميا ابوجمال بود و شايد اين اولين اطلاعاتي بود که از او به ايران رفته بود. سپس در کلاس­هاي خواندن و بحث کاپيتال مارکس در دانشگاه هانوور شرکت کردم که به گنجينه لغاتم درباره مسايل اقتصادي و سياسي کمک بسيار کرد. تصميم به ترجمه اين کتاب را هم به خاطر موضوعش که مساله من هم بود، يعني مارکسيسم و زنان اتخاذ کردم، چون مي­ديدم که در جمع­هاي زنان کم­تر حرف از آموزش­هاي مارکس و نقش آن در رابطه با مساله زنان است. حتي گاه تقابل با آن را مي­ديدم. به همين سبب کتاب به نظرم جالب آمد، گرچه به اين مفهوم نيست که با کل نظرات نويسندگان موافق باشم. البته مي­دانستم کار سختي است چون به زبان مسلط نبودم که تازه در آغاز راه بودم اما با وجود اين به خود جرات دادم و شروع کردم. در اوائل کار سختي بود ولي وقتي به نيمه کتاب رسيدم روان پيش مي­رفتم. اين امر در کتاب نيز خود را نشان مي­دهد و من نخواستم تغييرش بدهم. البته در نيمه راه ترجمه کتاب را کنار گذاشتم و به ترجمه بخش­هايي از کتاب زن و سوسياليسم اثر آگوست ببل پرداختم که در مجله نگاه در دو شماره به چاپ رسيد و بعد از آن ترجمه کتاب را ادامه دادم.

* فکر مي­کني در فضاي بحث­هاي کنوني جنبش زنان، اين کتاب مي­تواند انگيزه­اي به نگاه عميق­تر به اين جنبش باشد؟

- حتي در فضاي کنوني جنبش زنان پرداختن به مساله زن از اين ديد باز هم جايگاه خود را دارد، چون به نظرم تنها راهي است که رهايي زن را به طور اساسي در مد نظر قرار مي­دهد و خواهان حل ريشه­اي آن است همان طور که لنين مي­گويد سوسياليسم بدون رهايي زن و رهايي زن بدون سوسياليسم امکان ندارد. تمام جنبش­هاي ديگر زنان تنها مي­توانند به انجام رفرم­هايي در رابطه با حق و حقوق زن در جامعه کمک کنند و نه بيش­تر. وقتي در جامعه­اي مثل آلمان اين ديد مطرح است مسلما در جوامعي مثل ايران که زنان تازه کار را شروع کرده­اند در شرايط آزاد با تدقيق در جنبش زنان در ساير نقاط دنيا مسلما راهي را خواهند پيمود که به نتجه قطعي خواهد رسيد و جنبش­هاي عقيم مانده و حساب پس داده را مسلما دوباره نخواهند آزمود. البته در شرايط موجود بخش­هايي از زنان مسلما به دنبال راه­هاي بي­خطرتر خواهند رفت، حتي اگر به پيامد آن در غرب هم آگاه باشند. 

* نقاط قوت و ضعف کتاب را و نيز ترجمه را چه مي­بيني؟ چه مشکلاتي از هنگام ترجمه تا اکنون که کتاب به فارسي منتشر شده در پيش رويت قرار داشت؟

- به نظرم نقطه قوت کتاب اين است که در حقيقت تاريخچه کوچکي از جنبش زنان آلمان را ارائه مي دهد. ممکن است ديد ديگري از جنبش زنان مثلا فمينيسم با آن موافق نباشد اما به نظرم راهي را براي فعاليت نظري باز مي کند که برخورد با آن رخوت حاکم بر جنبش زنان را هم از بين مي­برد. نقاط ضعف ترجمه به عدم تسلط کامل من بر زبان و شيوه بيان مشکل کتاب برمي­گردد، حتي گاه براي دوستان آلماني من درک مفهوم جمله مشکل بود و من با توضيحات خود به آنان کمک مي­کردم.

* به عنوان آخرين پرسش، علاقه داشتم بدانم اکنون در زمينه کارهاي پژوهشي و يا ترجمه چه مي­کني؟

- بعد از پايان ترجمه کتاب من به طور روتين به کار ترجمه ادامه دادم و هر بار که مطلب جالبي به زبان آلماني و گاه انگيسي پيدا مي کردم که با علايق من هماهنگ بود به ترجمه اقدام مي­کردم. از کارهاي انگيسي­ام مي­توانم از گرامشي و فشار گلوباليزاسيون در آسيا نام ببرم از ترجمه­هاي آلماني که بسيارند از چند تا چون "چين کارخانه جهان"، "قصه سفر دراز يک ليتر نفت"، "تويوتا"، "خودکشي و افسردگي کارگران" و... و در رابطه با کار به غير از ترجمه مي­توانم از کار کودکان، زن در فرهنگ عامه، و بررسي سه ساله اوضاع کارگري ايران – دوتاي آخر در مجله نگاه به چاپ رسيد - نام ببرم. تمام مقالات در سايت­هاي سيماي سوسياليسم و گفتگوهاي زندان قابل دسترس مي­باشند. در پايان دوباره به خاطر فرصتي که به من داديد تشکر مي­کنم اميدوارم دوستان به ويژه دوستان زن با خواندن کتاب به مسائل مطروحه در آن برخورد کنند و از کنارش بي توجه رد نشوند تا شايد فرصت ديگري براي برخورد آرا در اين زمينه پيش بيايد.

* متشکرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:12  توسط   | 

کوه یخ پدر سالاری سرمایه داری را بشکنیم(3)

Maria Mies

برگردان ناهید جعفرپور

 بمناسبت 8 مارس روز جهانی زن

 

در باره نویسنده:

ماریا میز متولد 1931 پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه کلن آلمان و از فعالان جنبش زنان ، جنبش اقتصادی و هم چنین جنبش بر علیه جهانی سازی نئولیبرالی ( کنسرن سالار) می باشد. از خانم ماریا میز تا کنون کتب و مقالات بیشماری منتشر گشته است.

مدل کوه یخ اقتصاد پدرسالاری سرمایه داری

 

 یک چنین مدل اقتصادی را می توان برای بهتر درک کردن با کوه یخی مقایسه نمود که در اقیانوسی شناور است و تنها قله این کوه یخی که بیان کننده سرمایه و کارمزدی است از آب نمایان است. این سرمایه و کارمزدی را ما اقتصاد مرئی نام می گذاریم. کار خانگی ، کار غیر دستمزدی ، کار دهقانان خرد ، دستفروشان و دیگر مشاغل پست و خارج از تعرفه های مزدی که به عنوان اقتصاد خوانده نشده و در هیچ آماری منظور نگشته است، بیان کننده بخش درون آبی این کوه یخ یعنی بخش "اقتصاد نامرئی" است. کار بخش های غیر رسمی ، مستعمره ها( بخش های نامرئی) ، طبیعت و تولیداتش همه و همه به این بخش "  اقتصاد نامرئی" تعلق دارد و دقیقا موضوع اصلی همین جا است: تمامی هزینه هائی را که سرمایه نمی خواهد تقبل نماید به این بخش " اقتصاد نامرئی" واگذار می نماید.

در این مدل کوه یخی اقتصاد، هر گونه رهبری اقتصادی که قابل رویت است و از طریق تولید محصولات و تجارت هدفی جز رشد اقتصادی و سود بیشتر وافزایش سرمایه ندارد بعنوان "اقتصاد مرئی" خوانده می شود. تامین نیاز های انسانی در این انباشت تولیدات و پول مسئله ای جانبی و کم اهمیت است. تنها بخش "اقتصاد مرئی" در مجموعه محاسبات ملی ، بعنوان درآمد ناخالص اجتماعی و درآمد ناخالص تولیدات داخلی  ( که مجموعه درآمد های ناخالص اجتماعی سالانه از تولیدات و خدماتی که به پول تبدیل شده اند را در برمی گیرد)به حساب می آید.

( وارینگ 1989)

البته این به هیچ وجه بیان کننده مجموعه اقتصاد سرمایه داری نیست بلکه تنها بخش مرئی آن است.  اما این بخش مرئی اقتصاد تغذیه خود را از بخش نامرئی می گیرد. در مجموع تمامی فعالیت های بخش اقتصاد نامرئی حرکت طبیعی و زندگی مستقل خود را داشته و"در ظاهر" نباید کمک به افزایش ارزش سرمایه نمایند.

از این جهت  طبق نظرکلودیا ورل هوف، هر آنچه که برای سرمایه مفت و مجانی است بعنوان ذخیره طبیعی شناخته می شود. در حالیکه به انسانها تلقین میشود که زندگی اقتصادی بطور واقعی در قله کوه یخی یعنی بخش مرئی در جریان است، دراقتصاد پولی بخش اقتصاد نامرئی و بهتر بگوئیم بخش زیر آب کوه یخی وابسته به بخش اقتصاد مرئی و یا قله کوه یخی است. قاعدتا طبق داده های تئوریزه شده سرمایه داری زمانی خواهد رسید که همه در مسیر حرکت بسوی توسعه  به این بخش اقتصاد مرئی خواهند پیوست. به سوی کار مزدی، کار زیر پوشش قوانین کار، با حقوقی مکفی و امنیت های شغلی و.... اما در این کوه یخی اقتصاد، برای همه حرکت در جهت توسعه وجود ندارد ( شاید برای برخی) بلکه کاملا برعکس بخش های پائینی و نامرئی این کوه یخ اقتصادی وظیفه تامین مالی بخش اقتصاد مرئی رابعهده دارند. از این رو این بخش نامرئی را ما "مستعمرات" می خوانیم. بدون این زمینه و بستراستعماری، سرمایه داری وجود نخواهد داشت.

سازی بخش اقتصاد نامرئی را مرئی می سازد  جهانی

آنچه که در اثر تاثیر جهانی سازی بطور واقعی اتفاق افتاده و می افتد آن چیزی نیست که همه انتظارش را داشتند. یعنی اینکه تحت تاثیر جهانی سازی جهان بسوی توسعه مثبت حرکت نماید بلکه برعکس: هر روزه در جهان کارگران زن و مرد مزدبگیر بیشماری در بخش اقتصاد مرئی کار خود را از دست می دهند و به بخش اقتصاد نامرئی پرتاب می شوند. کارگران مشاغل با قرار داد های بلند مدت نامحدود بیکار شده و جای آنها را کارگران روز مزد و فصلی وکارگران با قرار داد محدود  می گیرند. کار در کارخانه ها جای خود را به کار در خانه ها می دهد. مشاغل با امنیت کاری سازمان یافته در اتحادیه های کارگری جای خود را به کار خانگی بدون امنیت های کاری و حقوقی می دهد. امروزه به این شکل کار" مناسبات کاری مسئله دار" می گویند.

دقیقا شرایط امروز جهان عکس آن چیزی است که دراقتصاد سرمایه داری تئوریزه شده و به ما تلقین می گردد: اینکه انعکاسی از بالا به پائین وجود دارد و با زبانی ساده ترثروت از قله کوه یخ به دامنه کوه یخ منتقل شده و در نتیجه اوضاع جهان بر وفق مراد خواهد شد. بلکه برعکس؛ واقعیت ها چیز دیگری را بیان میکنند. واقعیت این است که مرتبا ثروت در قله این کوه یخی انباشته می شود و اقشار مختلف زیر آب این کوه یخی آنچنان زیر فشار اقتصادی قرار می گیرند که بالاخره از بین می روند.

در گزارش کمیسیون سازمان ملل متحد در سال 1996 آمده است که رشد جهانی باعث گشته است که  سهم ثروتمندان جهان که در حدود 20% جمعیت جهان را تشکیل می دهند، از درآمدهای جهان در فاصله 30 سال گذشته از 70% به 85% برسد. در حالیکه در همین فاصله سهم 20% فقیر ترین مردم جهان از همین درآمدها از 3/2 % به 4/1% رسیده است. همچنین همین کمیسیون در سال 1998 گزارش می دهد که امروزدرآمد حقیقی در 100 کشور جهان پائین تر از 10 سال پیش می باشد و فاصله طبقاتی میان ثروتمندان و فقیران کشورها، طبقات و جوامع روز بروز بیشتر می گردد. در پدرسالاری سرمایه داری جهانی ، برابری برای همه وجود نخواهد داشت. حتی بانک جهانی هم به این مسئله اقرار می نماید زمانی که می گوید:" نابرابری درمزدها ، درآمدها و رفاه اجتماعی انعکاس ضروری گذار از اقتصاد سوسیالیستی به اقتصاد سرمایه داریست. 

 

 ("A Global Poverty Gap", in: The Economist, 20. July 1996, S. 36)

جهانی سازی بدون " چهره مردانه"

 انسانها تا مقطع فروریزی دیوار برلین در این خیال بسر می بردند که تولید برای صادرات ( از طریق بردن صنایع به محدوده های آزاد تجاری)  در جهان سوم ، نه تنها به جوامع مصرفی کشورهای ثروتمند جهان کمک خواهد نمود بلکه این مسئله به نفع خود کشورهای جنوب جهان هم خواهد بود. یعنی اینکه بالاخره زمانی سطح اقتصادی جهان به سطح مثلا کشوری چون سوئد خواهد رسید، اما با تغییر ساختاری اقتصادنئولیبرالی که تقریبا از سال 1990 بشدت به اجرا درآمد بزودی کاملا  برای همگان مشخص شد که این خوش بینی رویا و خیالی باطل بیش نبوده است.

در فاز کنونی جهانی سازی، روندهائی که از اواسط سال های هفتاد آغاز گشت دیگر به اجرا در نیامد. بدین صورت استراتژی شهرک های صنعتی تولیدی در کشور های " مزدارزان" از طریق قانون " گات" و همچنین سازمان تجارت جهانی، در تمامی کشورهای جهان به مرحله اجرا درآمد. گذشته از این نه تنها صنایعی که کارگرانش از دستمزد بالائی برخوردار بودند به "کشورهای مزدارزان" منتقل شدند، بلکه  همچنین صنایع سنگینی چون صنایع ذوب آهن، کشتی سازی و اتومبیل سازی و..... که مستقیما اثرات مخرب در محیط زیست دارند،  به این کشورهای مزد ارزان منتقل شدند. همچنین از طریق تکنولوژی الکترونیکی این امکان به وجود آمد تا انتقال کامل بخش خدماتی به این کشورهای مزدارزان سهل تر گردد. بدین طریق تعدادی از شرکت های هواپیمائی جهان شروع به صدور صورتحساب های خوداز هندوستان نموده و شرکت های "سوفت ور" هندی هم وارد رقابت موفقیت آمیزی با شرکت های همسان آمریکائی و اروپائی خود گشتند.

قابل توجه این است که برای کشورهای قدیمی صنعتی، نتایج این تغییر ساختار جدیدجهانی، تنها به حذف محل کار زنان ختم نمی شود، بلکه مردان مزد بگیر با قرار دادهای طولانی مدت هم محل کار خود را از دست داده و خواهند داد. این کاملا عجیب است که نه سیاستمداران و نه اتحادیه های کارگری ، پیامدهای یک چنین سیاست جهانی سازی را که  از طریق بانک جهانی ، پیمان مای ، پیمان گات ، سازمان تجارت جهانی  و کنسرن های چندملیتی ، زندگی کارگران، مصرف کنندکان و محیط زیست را مورد ضرب قرار داده است، نادیده گرفته و حتی امروز هم نادیده می گیرند.

تمامی کشور های صنعتی، اقتصاد جهانی سازی و گشودن در های کلیه بازار های جهان را، بعنوان حرکتی مثبت وحرکت به پیش ارزیابی می نمایند ( یا حداقل غیر قابل برگشت می دانند) . تمامی دولت های این کشورها از قانون گات و سازمان تجارت جهانی استقبال نموده و به این دو قانون رای مثبت داده اند. اگر هم اعتراضی وجود داشته است از سوی برخی کشور های فقیر و یا مثلا دهقانان هندوستان بوده است.

بنظر می رسد که بسیاری بر این باورند که " تجارت آزاد" به مفهوم آزادی در تجارت تک تک انسانها است. در حالیکه هر بچه ای هم دیگر می داند که تجارت آزاد سرمایه داری چگونه عمل می نماید. اینکه سرمایه تنها در آنجائی فعالیت خواهد نمود که ارزان ترین دستمزدها را بپردازد، محیط زیست را بدون ترس از مجازات تا نهایت مورد استثمار قرار دهد و از سازماندهی اتحادیه ای، خبری نباشد.

در سال 1994 طبق تحقیقات پام وودال دستمزد ناخالص کارگران تولیدی مرد در هرساعت در کشورهای: آلمان  25 دلار آمریکائی، آمریکا 16 دلار آمریکائی، لهستان 40/1 دلار آمریکائی، مکزیکو40/2 دلار آمریکائی و هندوستان، چین و اندونزی 50/0 دلار آمریکائی بوده است.( وودال 1994 )

آنچه که پام وودال به آن نپرداخته است این واقعیت است که ارزانترین نیروی کار جهان در همین سالها و همچنان سال های بعد تر همچنان زنان بوده و می باشند. آنهم زنانی که " کارخانگی" نموده و یا تعرفه دستمزدیشان همسان کار زنان خانه دار است.

تغییر ساختاری جهان، اثرات مستقیم خود را در تمامی کشور ها ، تمامی شعبه های اقتصادی و در نهایت کشاورزی و مناسبات کاری جهان بجای گذاشته است. این تغییر ساختاری جهان،  بیشتر از همه زندگی زنان را شدیدا مورد هدف قرار داده است. به ویژه زنانی که در کارخانه جات  بازار جهانی (پارچه بافی، صنایع الکترونیکی، صنایع کفش و اسباب بازی سازی)  که عمدتا برای صادرات تولید می نمایند، کار می کنند.

زنان کارگر محدوده آزاد تجاری کره جنوبی( کارخانه جات بازار جهانی در محدوده آزاد تجاری این کشور) تا همین اواخر امید داشتند که بتوانند از طریق مبارزات کارگری، حداقل به یک نیمچه مناسبات کاری انسانی طبق قوانین سازمان بین المللی " لابور" دست یابند. اما آنها با کمال تعجب با خبر شدند که شرکت های محل کارشان یا کشور آنان را ترک نموده اند و مثلا به کشورهای مزد ارزان تری چون بنگلادش و یا چین  نقل مکان نموده اند و یا این شرکت ها کارگران زن ارزانتر چینی راازهنگ کنگ به این کارخانه جات وارد نموده و کارگران معترض را اخراج می نمایند.

این استراتژی، یعنی بکار گیری نیروی کار زنانه هر چه ارزانتر، دلیلی بسیار واضح و روشن برای " خانگی شدن" مداوم کار در جهانی سازی نئولیبرالی است.

کمیته زنان آسیا در سال 1995 ، نتیجه یک بررسی جامع در مورد پیامدهای تغییرات ساختاری جهان بر روی زندگی شغلی، اجتماعی ، اقتصادی و خصوصی  زنان کارگر صنایع بازار جهانی در آسیا  و از همه مهمتر محدوده های تجاری تولید برای صادرات در کشورهای فلیپین ، کره جنوبی ، هنگ کنگ ، سنگاپور و بنگلادش را منتشر نمود.  در این کار تحقیقی، نویسنده گان زن، در باره رشد تبعیضات جنسی ، استخدام مردان زیر قرار داد های طولانی مدت، استخدام زنان تنها بصورت نیمه وقت و محروم از امنیت های شغلی و هم چنین عدم استخدام زنان متاهل به دلیل صرفه جوئی در هزینه های دوران بارداری و دوران شیردهی و همچنین ادعای کارفرمایان مبنی بر عدم تمرکز کامل این زنان  به هنگام کاربه لحاظ داشتن مسئولیت  همسر و خانواده و.....  ،اطلاعات بسیار جامعی را داده اند.

(CAW) 1995, S. 31)

اما عدم استخدام زنان کارگر متاهل به هیچ وجه به این مفهوم نیست که این زنان بایداز سوی شوهران خود تغذیه  شوند و یا بهتر بگوئیم دیگر در خدمت سرمایه، کار تولیدی ننمایند، بلکه این فشار بر روی زنان کارگر محدوده آزاد تجاری کشورهای فوق تنها بدین دلیل انجام پذیرفت که زنان از بخش کار نیمه وقت استخدامی همراه با امنیت های شغلی خارج شده و به بخش تولیدی عاری از امنیت های شغلی بصورت تمام روز یعنی " کارخانگی" پرتاب شوند.  بدین صورت شرکت های بازار جهانی با نقل و انتقال کارخانه جات خود به کشور های ارزانتر کارگران زن را تحت فشاری بیحد قرار داده اند. در این صورت کار استخدامی تمام وقت زنان به کار نیمه وقت ، کار روزمزدی، کار پیمانی ـ کار با امنیت شغلی به کار عاری از امنیت های شغلی تبدیل شده و درنهایت تولید به خانه های زنان کارگر منتقل می گردد.  در نتیجه زنان کارگر متاهل مجبورند در کنار کار خانه داری و سرپرستی کودکان و سالمندان خانواده به کار تولیدی در خانه هم بپردازند  و یا اجبارابه طور ساعتی به یک طریقی به کار خدماتی  بپردازند.

در حدود 70% زنان اخراجی از کارخانه جات بازار جهانی، در بخش های خدماتی هر از گاهی بکار مشغول شده اند( مک دونالد، رستوران های ایتالیائی و کارگاه های ماکارونی سازی ، ماگزیم، سوپرمارکت ها ، خدمتکار در خانه ها و کارگر زن تمیز کننده ادارات و بیمارستانها و .......

سرمایه داران و کارفرمایان آشکارا و آگاهانه  تغییر ساختار مناسبات کاری را بر مبنای استراتژی جنسیتی پدرسالارانه پی ریزی نموده اند:"روند های کار به نحوی تقسیم بندی می شوند که دستمزد کارگران تنها بصورت ساعتی و روزمزدی پرداخت خواهد شد. بدین ترتیب تعرفه دستمزدی بخودی خود بعنوان تعرفه دستمزدی زنانه محاسبه خواهد شد. دستمزد زنان متاهل برای کارتولیدی خانگی  در این تغییر ساختاری کار بسیار پائین تر از دختران مجرد خواهد بود. زیرا که سرمایه دار زنان متاهل را وابسته به دستمزد  همسرانشان می داند.   

(Chan Kit Wa, Fong Yenk Hang, Fung Kwok Kin, Hung Sent Lin, Ng Chun Hung, Pun Ngai, Wong Man Wan, 1995, S. 54).

مجموعه بررسی های سازمان زنان آسیا بما نشان می دهند که نه تنها تمایل به " خانگی کردن کار" در جهانی سازی نئولیبرالی بشدت در حال وقوع است بلکه در اثر این استراتژی، وضعیت شغلی و شرایط زندگی زنان بطور کل دچار نابسامانی و وخیم تر شدن، گشته است. در نتیجه این وضعیت وخیم  زنان ، روز بروز مردان بیشتری همسران و خانواده خود را رها نموده و از خود سلب مسئولیت نسبت به همسر و فرزندان نشان می دهند. " کارخانگی زنان" برای سرمایه داری بهترین استراتژی در جهت پائین آوردن هزینه های کاری  می باشد و برای زنان جهان بخصوص زنان آسیا فاجعه ای بیش نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:10  توسط   | 

کوه یخ پدر سالاری سرمایه داری را بشکنیم(2)

نویسنده ماریا میز(Maria Mies)

برگردان ناهید جعفرپور

بمناسبت 8 مارس روز جهانی زن

در باره نویسنده:

ماریا میز متولد 1931 پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه کلن آلمان و از فعالان جنبش زنان ، جنبش اقتصادی و هم چنین جنبش بر علیه جهانی سازی نئولیبرالی ( کنسرن سالار) می باشد. از خانم ماریا میز تا کنون کتوب و مقالات بیشماری علنی گشته است.

زنان بعنوان آخرین مستعمره یا خانگی شدن کار

همانطور که گفته شد، رزا لوگزامبورگ به مسئله زنان فکر نمی کرد. اما تجزیه تحلیل وی در باره انباشت سرمایه چشمان من و دوستانم را گشود و ما به ارزش و جایگاه کار خانگی زنان در سرمایه داری پی بردیم. این کار که رزا از آن بعنوان "اشکال غیر سرمایه داری" نام می برد و دهقانان و مستعمرات و .... را در آن کاتاگوری جا می دهد، به هیچ وجه ارزشی ندارد و مولد نیست و درست مثل طبیعت و بعنوان ثروتی طبیعی در خدمت بشریت قرار می گیرد و با هیچ حقوق کاری و قرار داد مزدی تامین امنیتی نمی شود و در حقیقت 24 ساعت روز در خدمتگذاری حاضر است و برای سرمایه ارزان ترین و از لحاظ سیاسی بی دردسر ترین شکل بازتولید نیروی کار است. افزون بر این من در تحقیقات خودم در باره زنان بافنده و لبه دوز هندی به این نتیجه رسیدم که کار خانگی همچنین ارزان ترین و بی دردسر ترین شکل کار تولیدی است.( ماریا میز سال 1982)

اگر ما اقتصاد را از منظر زنان و کار زنان مشاهده نمائیم و اگر کار خانگی زنان را به این مشاهداتمان اضافه کنیم ، سپس خواهیم دید که 50% جمعیت جهان ، 65% درصد کار تولیدی  جهان را بعهده دارند و تنهااز 10% درآمد مزدی جهان برخوردارند.( صالح 1997صفحه 77)

این امر از این جهت امکان پذیر است که کار خانگی زنان و در نهایت کار مادران بعنوان کار شناخته نشده و نامرئی تلقی می شود. این نامرئی سازی کار مادران و کار خانگی زنان که برای بقا و ادامه زندگی زنان، ملت های تحت ستم ، طبقات و اقوام از ضروریات است، بخشی از سیاست استعماری پدرسالارانه ای است که در سرمایه داری به نقطه اوج خود رسیده است.

همچنین این نامرئی سازی توسط سوسیالیسم موجود هم از بین نرفت. همانطوری که من در تحقیقاتم در سال 1988 نتیجه گیری نمودم ، در انباشت سوسیالیستی هم کار استعماری و کار خانگی به حساب نیامده است. تعریف جدید تقسیم کار بر مبنای جنسیت در سرمایه داری، بخصوص تعریف زن بعنوان خانه دار حاصل طرزتفکر ذاتی مردانه نیست بلکه ضروریتی ساختاری در روند انباشت سرمایه سرمایه داری است.

فمنیست ها ثابت نموده اند که زن خانه داری که باعث "بازتولید" نیروی کار مرد مزدبگیر می شود کمک به تولید ارزش اضافه می نماید. مزد کار زن خانه دار هیچگاه پرداخته نمی شود و در محاسبات درآمد های ناخالص اجتماعی به حساب آورده نمی شود. حتی کار خانگی هیچگاه بعنوان کار تعریف نشده و تنها از آن بعنوان خودمختاری زنانه و یا "عشق" نام برده می شود. این کار به لحاظ زمانی نامحدود بوده و بنظر می رسد که بمانند خورشید و هوا و یا ذخایر طبیعی و یا بهتر بگویم " ثروتی آزاد" است که براحتی و بسادگی در اختیار مرد و سرمایه داران قرار دارد.

طبق تجزیه و تحلیل فمنیستی این کار خانگی بی مزد به همراه کار دهقانان خرد بخصوص در کشور های جهان سوم و استثمارآنان، راز موفقیت انباشت سرمایه را بیان می نماید. 

 (Dalla Costa 1973, Federici 1975, Bock & Duden1977, v. Werlhof 1992, Bennholdt-Thomsen 1983, Mies 1986, Waring 1989)

در این میان بدون ( کارخانگی) بین المللی زنان، رشد تولیدی و رشد اقتصادی در کشورهای شمال جهان پایدار نخواهد بود.

 (Bennholdt-Thomsen, Mies, v. Werlhof 1983/1992)

من واژه خانه دارشدن زنان و یا بهتر بگویم "کار خانگی"  رادر سال های 1978/79 در رابطه با تحقیقاتم در باره زنان لبه دوز نارساپور، درجنوب هند لمس نمودم. هیئت های مذهبی شوتلندی در قرن 19 صنعت لبه دوزی را در این منطقه براه انداختند و به زنان فقیر روستا ها یاد دادند در خانه بکار لبه دوزی بپردازند. سپس این لبه دوزی ها دراروپا و آمریکا و استرالیا بفروش می رسیدند. این زنان تنها بخش کوچکی از حداقل دست مزدی را که به طور معمول کارگران زراعی دریافت می نمودند، به عنوان مزد خود دریافت می نمودند که چیزی در حدود 0،58 روپیه بود. استثمار این زنان که بر اساس سری دوزی یا تک دوزی کار می نمودند، امکان پذیر بود چون صادر کنندگان که در این فاصله میلیونر شده بودند، به این زنان  به چشم خانه دارانی می نگریستند که در هر حال در خانه بسر برده و می توانستند ازوقت های آزاد خود برای تولید استفاده نمایند.

از این رو " کار خانگی" تنها به مفهوم بازتولید بی مزد نیروی کار از طریق کار خصوصی در خانه  نبوده ( خانه داری) بلکه همچنین ارزانترین شکل کار تولیدی در شکل " کار خانگی"  یا مناسبات کاری مشابه مخصوص زنان می باشد.( ماریا میز 1981/82)

اختصاص دادن خانه داری  "کار خانگی" به زنان هیچگاه مورد سئوال قرار نگرفته است. حتی زمانی که زنان شاغل و یا سرپرست خانوار بوده و می باشند. در دهه اخیر طبق آمار تعداد زنانی که تنها نان آور خانوار می باشند در سرتاسر جهان بخصوص در کشور های جنوب جهان روز بروز افزایش یافته و می یابد. دستمزد زنان در سرتاسر جهان کمتر از دستمزد مردان برای کار برابر است. در آلمان زنان 60 تا 70% مزد مردان را برای کار برابر دریافت می نمایند. علت این اختلاف در دستمزدها را کافرمایان چنین بیان می نمایند:" از آنجا که مردان سرپرستان اصلی خانواده می باشند و مسئول تغذیه خانواده می باشند، لذا درآمد زنان باید تکمیل کننده درآمد مردان باشد".

زنان عمدتا درمشاغلی که از امنیت های لازم شغلی برخوردار است استخدام نمی شوند زیرا که کارفرمایان انتظار دارند که زنان به هنگام بارداری و یا زمان های بحرانی جسمی( درد های ماهانه مخصوص زنان)  به گوشه خانه ها و پشت اجاق گاز ها پناه برند.

در دسته بندی "مشاغل ناچیز" و یا " گروه مشاغل با مزد کم" در مرحله نخست، زنان خانه دار منظور می باشند. زیرا که این گونه زنان با اولین تغییر و تحولات کاری براحتی اولین کسانی خواهند بود که از کاراخراج می شوند. همچنین ارتقاء شغلی زنان در مقایسه با مردان از درصدی پائین برخوددار است. این امر حتی برای مشاغل بالا با مدارک عالیه دانشگاهی هم صادق است. برای مثال در سطوح مشاغل دانشگاهی غالبا مدیریت های کلیدی به عهده مردان می باشد و در مواردی هیچ زنی در این بخش ها استخدام نمی گردد.

تجزیه و تحلیل  " خانگی شدن کار" کامل نخواهد بود اگر که ما این مسئله را در رابطه با "استعماری شدن" و یا آنطور که امروزه مرسوم است " تقسیم کار بین المللی" بررسی ننمائیم.

دو روند" خانگی شدن کار" و " استعماری شدن" را نمی توان بعنوان پدیده هائی که تنها در فواصل زمانی قرن 18 و 19 اجرا می شد، خلاصه نمود.این دو روند در حقیقت مکمل یکدیگر بوده و در هم ادغام می گردند. طبقه سرمایه داران اروپائی ، بدون فتح مستعمرات و استثمار ذخایر طبیعی و معدنی این مستعمرات و همچنین نیروی کار انسانی موجود در این مستعمرات، هرگز نمی توانستند انقلاب صنعتی را آغاز نمایند: بدون این مستعمرات دانشمندان هرگز نمی توانستند سرمایه دارانی را پیدا نمایند که بتوانند اختراعات خویش را در اختیارشان بگذارند. افزون بر این طبقه بورژوازی حقوق بگیر  از پول کافی برخوردار نبود که بتواند" زن خانه دارغیر شاغل" و " خدمتکار" را به خدمت بگیرد. کارگران هم در همین دوره زندگی بسیار سختی را می گذراندند.

بین المللی شدن " کار خانگی"

 امروز اما دیگر بسیار واضح شده است که کشف " کار خانگی توسط خانه داران" نه تنها بهترین روش برای پائین بردن هزینه بازتولید نیروی کار بوده و هست بلکه زنان خانه دار واقعی ترین و بهترین نیروی کار در تولید اجناس می باشند.

این مسئله را می توان در کشورهای جهان سوم براحتی ملاحظه نمود.از اواسط سال های هفتاد به بعد شرکت های بزرگ تولیدی غربی مراکز تولیدی خود را به این کشور ها منتقل نموده اند. صنایع پارچه بافی، الکترونیک، تولید اسباب بازی و غیره در این کشور ها متمرکزند. در حدود 80% نیروی کار در این کارخانه جات بازار جهانی، زنان جوان ومجرد می باشند. دستمزد این زنان چیزی در حدود 10% دستمزد زنان در کشور های صنعتی است. علامت مشخصه این کشور ها بعنوان کشور های مزد ارزان تنها در نیروی کار زنان جوان و مجرد و چابکی قرار دارد که غالبا از هیچگونه امنیت های شغلی برخوردار نبوده و در هیچ اتحادیه کارگری سازماندهی نشده اند. در صورت ازدواج و بچه دار شدن این زنان سریعا از سوی کارفرما اخراج خواهند شد. اکثرا در قرار داد های کاری این زنان قید می شود که حق ازدواج و بچه دار شدن نخواهند داشت.

شکل کلاسیک "کارخانگی" کارگر تولیدی بازار جهانی، تولید در خانه است. جائی که زنان کار خانه داری و وظیفه رسیدگی به امور روزمره خانواده و همچنین تولید محصولات بازار جهانی را با هم انجام می دهند. در این صورت زنان از هیچگونه تامینات اجتماعی برخوردار نبوده و برای کار طولانی مدت مزدی ناچیز دریافت می نمایند. ( تاکید از مترجم: در ایران این روش بسیار متداول است مثلا کارخانه جات بهداشتی و  البسه و ...... از این شکل کار استفاده می نمایند . بطور مثال زنان خانه دار در مقابل 100 عدد نوار بهداشتی که در خانه چرخ و بسته بندی نمایند مبلغی ناچیز در موقع تحویل دادن جنس دریافت می کنند. ابزار کار و مواد اولیه بصورت هفتگی یا ماهانه به خانه زنان منتقل می گردد. افزون بر این شرکت های خصوصی بیشماری در تهران و شهرستان های بزرگ کار های تولیدیشان عمدتا در خانه ها تولید می گردد).

هم چنین در سایر بخش های تولیدی چون کار زراعی  و تجارتی کار های خدماتی از طریق نیروی کار زنانه طبق مدل کار توسط خانه داران انجام می پذیرد.( ورلهوف 1985، ماریا میز 1988)

جهانی سازی اقتصاد و " خانگی شدن کار"

تمام آن چیزهائی که ما طی چند ده در باره رابطه استثمار کارخانگی  نیروی کار زنانه و انباشت سرمایه نوشتیم، امروز خود را بطوری عیان در عصر جهانی سازی اقتصاد نشان می دهد و اهمیت پیدا می کند. حتی می شود گفت که در عصر جهانی سازی اقتصاد این شکل استثمار مدلی برای استثمار کار بطور کل گشته است.

امروز مناسبات معمولی کار دیگر مناسبات میان یک " کارگرآزاد مزدبگیر مردانه"، با سرمایه نیست بلکه میان کارگران زن خانه دار" انعطاف پذیر" و " بی امنیت " و" جهان سومی " و " معضل دار"، با سرمایه است.

به هیچ وجه نباید تعجب کنیم اگر که سرمایه داران از این مدل کار تعریف و تمجید نمایند. کلودیا  ورهوف از کریستین لوتز که ناشر مجله مدیران سوئیس است ( مجله ایم پولس) نقل قول می نماید که وی در حالیکه از پایان "کار مزدی آزاد" استقبال می نماید در یکی از سرمقاله هایش می نویسد:" آینده کار زنانه است. آینده ای که خواهان رشد تخصص های زنانه است". ( لوتز 1997 نقل قول ورلهوف 1999 صفحه 81)

بدین صورت سرمایه داران هم همان چیزی را می گویند که  کلودیا ورل هوف در سال 1983 بعنوان آینده نیروی کار نوشت. یعنی " کارخانگی" زنانه به جای نیروی کار مردانه. کلودیا در مقاله اش بنام " پرولتاریا مرد، زنده باد زن خانه دار" ثابت نمود که حال دیگر کارگر مرد با امنیت های مزدی و سازمانداده شده در اتحادیه کارگری که واقعی ترین نیروی کار برای سرمایه را بیان می کرد جایش را به زنان خانه دار می دهد. نیروی کار این زن خانه دار بر عکس پرولتاریا ، انعطافپذیر تر و در هر ساعت آماده بکار تر و ارزان تر، قابل اطمینان تر است و در مواقع بحرانی برای سرمایه گران تمام نشده و باعث فشار نخواهد شد. حتی نیروی کار مردانه هم در آینده به این شکل " کارخانگی" عمل خواهد نمود.( ورل هوف 1983 و چاپ جدید 1992) 

سال 1983/1984این استراتژی مجددا تحت عنوان " انعطاف پذیر شدن کار" مورد بحث قرار گرفت و بعنوان نتیجه ضروری تغییر کار براساس موازین اقتصادی از طریق چیپس و کامپیوتر مورد تائید قرار گرفت. رکس رود، وزیر اقتصاد سابق، همان زمان پیشنهاد نمودکه در فضای اقتصاد آلمان یک " بخش کار ارزان قیمت" ایجاد گردد.

بعد از اتفاقاتی که بعدا پیش آمد به هیچ وجه دیگربرای ما تعجب آور نیست از اینکه بشنویم که رکس رود منظورش  آنزمان از ایجاد " بخش کار ارزان قیمت" به طور خاص زنان بود. زیرا که زنان بواسطه کار" خانه داریشان" بهترین و مناسب ترین نیروی کار این بخش می باشند. اماآنچیزی هم که رکس رود به آن اشاره نکرد، امروز از طریق پیمان " مای" و سازمان تجارت جهانی کاملا روشن شده است: تمام جهان، همچنین کشور های صنعتی باید به یک محدوده واحد آزاد تجاری تبدیل گردند. نمونه هایش را ما امروز در آسیا و مکزیک می بینیم.( ماریا میز، ورل هوف 1998)

با وجود اینکه سرمایه داری تقریبا از زمان شروع مستعمراتش بعنوان سیستمی جهانی عمل نموده است: همانطور که مارکس و رزالوگزامبورگ و والراشتاین ثابت نمودند، اما سخنان امروز در باره جهانی شدن( بگو جهانی سازی) در رسانه ها همانی است که از اواخر سالهای 80 از سوی نهاد هائی چون پیمان عمومی گمرک و پیمان تجاری گات و پیمان های چندملیتی از طریق نهاد هائی چون " مای" ، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و وزیر اقتصاد آمریکا به اجرا در آمد. نقطه پایانی مذاکرات تجاری " گات" در سال 1995 ایجاد سازمان تجاری جهانی بود.

هر آنچه که در بالا در باره " بین المللی شدن کار خانگی" گفته شد، مخصوصا برای بررسی موفقیت روند فعلی جهانی سازی، یعنی تاسیس کارخانه جات بازار جهانی در محدوده های آزاد تولیدی در آسیا و " ماکوآلاس" های مکزیکو، از اهمیت بسزائی برخوردار است. این حقیقت که مزد ها در این مناطق آزاد تجاری و کارخانه های بازار جهانی این چنین ارزان بوده و هست تنها از این بابت نیست که در حدود 80% نیروی کار این صنایع نیروی کار جوان و مجرد زن می باشد بلکه دلیل ارزانی این دستمزدها این است که در تعرفه دستمزدی، این زنان در ردیف زنان خانه دار قرار می گیرند. لذا مزدی که شامل این دختران مجرد و جوان می شود همان مزدی است که زنان خانه دار برای کار تولیدی در خانه دریافت می نمایند. از سوی دیگر این زنان دقیقا به لحاظ تخصص در کار خانگی استخدام می شوند : دست های چابک، زرنگی، دقت، داشتن هنر خیاطی و این واقعیت که بعد از ازدواج می توان آنها را اخراج نمود. بدین صورت کارفرمایان از تمامی مزایای دوران بارداری و امنیت های دوران بارداری و شیردهی خلاص شده و با اخراج کارگران زنی که قصد ازدواج دارند در این هزینه ها صرفه جوئی می نمایند. مهمتر از همه اینکه در این کارخانه جات وجود اتحادیه های کارگری ممنوع می باشد. صد درصد سود این کارخانه جات صادر می گردد. از آنجا که اکثر کارگران زن این کارحانه جات از خانواده های فقیر می آیند، از حقوق خود مطلع نبوده و هیچگونه تجربه ای در مبارزات کاری نداشته و هر گونه مزاحمت و تبعیض جنسی را تحمل نموده و از امنیت های سلامتی و بهداشتی که در کشورهای صنعتی به آن توجه می گردد، محروم می باشند. بطور مثال در کره جنوبی کارگران زن تا زمانی که سطح تولیدشان به سطح تولید مورد قبول کارفرما نمی رسید در کارگاه تولیدی محبوس می شدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:12  توسط   | 

جستاره هاي در باب جنبش زنان

فواد شمس(Shams_foad13@yahoo.com)

١-هر حرکت و جنبشي در جامعه زائده ي وجود شکاف ها و بي عدالتي هاي موجود در جامعه است که باعث مي شود بخشي از جامعه از حقوق بديهي اش محروم شود. يکي از بزرگترين و مهمترين شکاف ها و بي عدالتي هاي موجود در جوامع انساني نابرابري بين مردان و زنان و به عبارتي تبعيض جنسيتي است که در جامعه ي ما به خاطر برخي عوامل خصوصا وجود يک سنت ديرينه ي مردسالاري اين نابرابري به شکل مضاعفي سر بر آورده است . در نتيجه جنبش برابري خواهانه ي زنان خصوصا در چند سال اخير نمود بارزي در جامعه ي ما داشته است و حرکت هايي را آغاز کرده است.

٢در چند ساله اخير به جرات مي توان گفت که حرکت زنان در راه رسيدن به شرايطي مطلوب و برابر يکي از بزرگترين و تاثيرگذار ترين جنبش هاي اجتماعي موجود در جامعه ما بوده است و حرکاتي مثل تظاهرات 21 خرداد زنان در برابر درب دانشگاه تهران را مي توان حضور بارز يک جنبش اجتماعي در خيابان ها دانست که خود يک دست آورد بزرگ است و نشان داد که يک جنبش از پايين هم مي تواند در عرصه عمومي آن هم به شکل مستقيمش حضور پيدا کند. جنبش کنوني زنان در آغاز راه است و براي اينکه بتواند به خواست هاي حقيقي زنان برسد و ساختن جهاني ديگر را ممکن سازد نياز دارد که افق هاي پيشروي خود را ترسيم کند البته با تطبيق اين افق ها با واقعيات موجود در جامعه و با سازماندهي خود به خواست هايش برسد و شرايط نامطلوب موجود را تغيير دهد.

٣يکي از مباحث هميشه مناقشه برانگيز که حول خواست زنان و مطالبات آنان مطرح بوده است و هميشه از طرف کساني که منافع نامشروعشان در گرو تضييع حقوق زنان به عنوان نيمي از جامعه بوده است تقويت شده است و متاسفانه به خاطر برخي کج فهمي ها و برداشت هاي نادرست از مفهوم فمينيست به آن دامن زده شده است. اين بوده که برآورده شدن حقوق زنان را در برابر تضييع حقوق مردان قرار داده اند شفاف تر اينکه فمينيسم را به معناي ضد مرد بودن تفسير کرده اند . در حالي که برابري زن و مرد در تمامي عرصه هاي زندگي و جامعه وراي اينکه يک امر بديهي و طبيعي و به حق است و نمي توان به آن خدشه اي وارد دانست علاوه بر آن تامين حقوق زنان باعث مي شود که کليت جامعه شرايط بهتري را کسب کند و از پتانسيل موجود در زنان و استعداد هاي آنان در راه بهتر شدن شرايط زندگي و ساختن جهاني نوين بهره گرفت . در چنين شرايطي حقوق مردان هم به نحوه ي بهتري تامين مي شود . در کل مي توان گفت تامين حقوق مردان و کليت جامعه در گرو برابري زنان و ايجاد فرصت هاي عادلانه براي اين بخش از جلامعه است . در يک کلام حقوق زن برابر حقوق انسان است. در اينجا بر فعالين جنبش زنان واجب است که با تعريف درست خواست هاي زنان و تبليغ اصولي انديشه هاي برابري طلبانه ي خويش اين کج فهمي ها را در جامعه اصلاح کنند.

٤در اينجا نقش فعالين جنبش زنان بارزتر مي نماياند . اين فعالين بايستي افق هاي ديد خود را گسترش دهند و خود را در چارچوب هاي تنگي که براي آنان تعريف شده مبحوس نسازند و به خواست هاسي حداقلي راضي نشوند.تنها به چانه زني در سطوح بالاي براي کسب امتيازات اندکي در قوانين جاري کشور اکتفا نکنند . البته اين بدين معنا نيست که اين دست آورد ها کم اهميت و کم ارزش است بلکه بدين معناست که اينها کف خواست هاي واقعي زنان است و امري لازم و ضروري است اما کافي نيست. درضمن تنها برابر شدن زنان و مردان در جامعه نقطه پاياني و مطلوب جنبش زنان نيست. چون در واقعيت هاي موجود شرايط مردان هم در جامعه ما چندان مطلوب نيست که رسيدن به آن را غايت جنبش دانست . درست است که اموري مثل برابر حق ديه و حق ارث و آزادي پوشش و حق طلاق و اين قبيل مسائل اموري هستند بسيار مهم و ضروري که بسياري از زنان و انسان هاي جامعه ي ما با آن درگيرند اما اولا اين امور ريشه در سنت هاي دست و پاگير جامعه ما دارند که نياز است که يک کار پايه اي در رفع آنها شود و دوما بر فرض حل شدن آنها هنوز هزاران مشکل و معضل ديگر گريبانگير افراد جامعه ما خصوصا زنان است. پس غايت جنبش زنان باد فراتر از تنها رسيدن به شرايط کنوني مردان باشد . هدف بايد بزرگتر از اين باشد که چند بند قانون خانواده و .. تغيير کند . البته تمام اين امور در يک راستا مي باشند و تاکيد بر گسترش افق ها به معناي نفي مبارزات روزمره نيست.

٥در جامعه ما زنان علاوه بر مشکلات خاص خود که ذکر آن رفت زماني که در موقعيت مشابه اي که مردان هم در آن موقعيتها دچار ظلم و بي عدالتي مي شوند قرار مي گيرند به مراتب بيشتر و وحشتناک تر مود ستم و بي عدالتي قرار مي گيرند . به طور مثال همچنان که يک مرد مزدبگير و کارگر مورد استثمار و ناعدالتي در سيستم سرمايه سالار قرار مي گيرد يک زن در همان وضعيت به مراتب بيشتر دچار بي عدالتي مي شود. به خاطر زن بودنش همان اندک مزدي را که يک کارگر مرد مي گيرد را کمتر به او مي دهند و هزار يک مشکل ديگر يا يک زن و دختر اقليت قومي را که در يک روستاي دور افتاده که ساختار هاي کهنه و پوسيده ي سنتي در آن حاکم است را در نظر بگيريد.

با اين شرايط وضعيت زنان طبقات پايين و اقليت ها و حاشيه نشين ها به مراتب از زنان طبقات بالاي شهرنشين اسفناک تر است در نتيجه توجه به آنان امري ضروري و ويژه اي را مي طلبد. اما فضاي گفتماني کنوني زنان اندکي به اين واقعيت هاي جامعه کم توجه است . بايستي به سمتي رفت که گفتمان غالب جنبش زنان بتواند بيشتر و بهتر اين بخش ها از زنان را که اکثريت زنان جامعه را تشکيل مي دهند نمايندگي کند.

البته اين امر به معناي نفي خواست هاي ديگر زنان نمي باشد بلکه تاکيدي است بر توجه بيشتر فعالان زن به خواست هاي عيني تر اکثريت زنان جامعه . به طور مثال استاديوم رفتن زنان حقي طبيعي و بديهي است که بايد زنان آن را به دست آورند و بايد براي آن مبارزه کنند. اما آيا خواست يک زن کارگر و به اندازه ان دختر شهري طبقات بالا که استاديوم رفتن را دوست دارد ارزش ندارد که به آن ها نيز پرداخته شود؟ و يا خواست آن زن روستايي که مي خواهد از حداقل بهداشت و حق زندگي برخوردار باشد اندازه ي رييس جمهور شدن زنان سياسي ارزش ندارد که برايش تجمعي برگزار کنيم؟

٦زنان علاوه بر هويت زنانه خويش در جامعه به اقتضاي جايگاهي که از لحاظ اقتصادي _ اجتماعي در آن قرار مي گيرند واجد هويت هاي متکثر ديگري هم مي باشند. زن دانشجو، زن کارگر، زن کرد، زن بلوچ، زن سني ، زن لاييک و... پس زنان علاوه بر اينکه به خاطر زن بودنشان مورد ستم قرار مي گيرند درهر کدام از اين شرايط بخشي از حقوقشان ناديده گرفته مي شود و آن هم باز هم به خاطر زن بودنشان به صورت چندين برابر و مضاعف مورد ظلم قرار مي گيرند.پس علاوه بر اينکه بايد براي دست پيدا کردن به حقوق خود به عنوان يک زن مبارزه کنند بايد براي تغيير ديگر شرايط جامعه هم تلاش کنند که اين وظيفه ي فعالين حقوق زن را سنگين تر مي سازد.

اکنون متاسفانه در جنبش هاي ديگر موجود در جامعه زنان نقش بسيار کم رنگي دارند و اکثر اين جنبش ها متاسفانه حالتي مردانه به خود گرفته اند که براي خود اين جنبش ها هم امري مضر است . جنبش دانشجويي که جز آوانگاردترين جنبش ها نيز مي باشد اکثر فعالانش را مردان تشکيل ميدهد . يا جنبش کارگري که غريب به اتفاق آن در دست مردان است . درست است که يکي از عوامل مهم در نقش کم رنگ زنان به فرهنگ مرد سالار مسلط بر جامعه ما بر مي گردد . اما کم کاري و بي توجهي زنان هم به اين امور مزيد بر علت است . که بيشتر به اين ذهنيت اشتباه بر مي گردد که مسئله زنان را جدا از جامعه مي بيند و حل شدن آن را جداگانه امکان پذير تصور مي کنند . در حالي که مسئله زنان مسئله ي مربوط و متصل به کليت جامعه است و بايد در يک فرايند کلي حل شود . نه مي شود و نه مي توان آن را جدا از ديگر مسائل جامعه فرض کرد. پس حضور و فعاليت زنان در ديگر جنبش هاي اجتماعي امري بسيار لازم مي نماياند.

٧- در آخر به نظر مي رسد جنبش زنان راه طولاني و سختي را در پيش دارد که در اين راه به همراه ديگر جنبش هاي اجتماعي موجود در جامعه واجد اين پتانسيل باشد که جهاني ديگر و بهتر را ممکن سازد و شرايط نامطلوب موجود جامعه را که در آن عده اي اندک براي حفظ منافع نامشروعشان با تضييع حقوق انسان ها خصوصا زنان به وجود آورده اند را تغيير دهد. در اين راه لازم است که فعالين زن افق ديد خود را گسترده تر سازند و مسئله زنان را در کليت جامعه تعريف کنند و با نفي دوگانه ي کاذب مرد سالار _ زن سالار، انسان سالاري را در جامعه بر قرار سازند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:9  توسط   | 

کوه یخ پدر سالاری سرمایه داری را بشکنیم(1)

نویسنده ماریا میز

برگردان ناهید جعفرپور

بمناسبت 8 مارس روز جهانی زن

در باره نویسنده:

ماریا میز متولد 1931 پروفسور جامعه شناسی در دانشگاه کلن آلمان و از فعالان جنبش زنان ، جنبش اقتصادی و هم چنین جنبش بر علیه جهانی سازی نئولیبرالی ( کنسرن سالار) می باشد. از خانم ماریا میز تا کنون کتوب و مقالات بیشماری علنی گشته است.

در ابتدا می خواهم یک مسئله ای را روشن کنم : دوستان من ورونیکا بنهولد و کلودیا فون ورل هوف و من آثار رزا لوگزامبورگ بخصوص کتاب مهمش بنام" انباشت سرمایه" راتقریبا 30 سال پیش کشف کردیم. در این زمان ما بعنوان فمنیست بدنبال سئوالاتی بودیم که در آثار مارکس و انگلس و دیگر مردان تئوریسین چپ، جوابی برای آن پیدا نکرده بودیم.

سئوالات ما مثلا چنین بودند:

1/ چرا کار خانگی زنان چه در سرمایه داری و چه در تئوری و عمل مارکسیست ارزشی ندارد؟

2/ چرا کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی با وجود اینکه به لحاظ سیاسی مستعمره نیستند اما همواره مستعمره های اقتصادی متروپل های امپریالیستی اروپا و آمریکای شمالی و همچنین ژاپن باقی مانده اند؟

3/ طبیعت و مشکل زیست محیطی: چگونه می توانند زنان و ملت های بیگانه آزاد بشوند زمانی که از آنان بعنوان ذخایر طبیعی قابل استثمار سوء استفاده می شود؟

البته رزا لوگزامبورک این سئوالات را به این صورت طرح ننمود. او فمنیست نبود و با وجود دوستی اش با کلارا ستینگ بنیان گذار و رهبر جنبش کارگران زن آلمان، اما رزا اهمیت چندانی به تلاش های کلارا برای تجهیز زنان پرولتاریا نمی داد. بنظر حزب سوسیال دمکرات آلمان کلارا ستینگ و جنبش سوسیالیستی زنان می بایست خود را با ساختار خانواده کوچک و امنیت مادران، کودکان و تم های این چنینی زنان مشغول سازند. در حزب اما از رائی برخوردار نبود. اوانس می نویسد "این دلیل بزرگی بود که چرا زنی فعال انقلابی چون رزا لوگزامبورگ کاری به کار جنبش زنان نداشت".

 ( اوانس 1979، صفحه 319)

رزا می خواست درست و حسابی درگیر سیاست باشد مسئله ای که آنزمان و حتی امروز هم بعنوان مسئله ای مردانه دیده می شود. رزا به این دلیل کمی بی توجه ای به کلارا می کرد چرا که وی تنها با مسئله زنان درگیر بود. او در نامه ای که به لئو یوگیشس می نویسد می گوید:

"کلارا خوب است اما کارهایش باعث میشوند که او از مسائل پرت باشد. او تنها خودش را با مشکل زنان درگیر نموده و به مسائل عمومی و کلی توجه ای ندارد". ( اوانس 1979، صفحه 320)

همانطور که می بینیم برای رزا لوگزامبورگ هم  مسئله زنان مسئله ای عمومی و کلی نبود. حتی او رابطه ای میان مشکل زنان و مسائلی که از آن بعنوان مسائل عمومی و کلی نام می برد نمی دید. برای مثال استعمارو خشونت بیرحمانه قدرت های سرمایه داری بر علیه ملت های بومی، نظامیگری و گسترش جنگ ها و......

حتی او در مقابل افکار ضد فمنیستی پرولتاریائی هم اهمیتی نمی داد و عکس العمل نشان نمی داد. مثلا کایوتسکی اعتقاد داشت " رفیق لوگزامبورگ همه چیز را به هم می ریزد چون ازمنطق عقلانی کمی برخوردار است".

(Neusü 1985, S. 127 ff(

همچنین ببل که کتابی قطور در باره زن در سوسیالیسم نوشته است در سال 1910 در باره رزا و کلارا به کایوتسکی می نویسد:

"در باره زنان یک مسئله عجیب وجود دارد. اگر جائی در باره عشق بازی هایشان و یا علاقه هایشان ویا خودخواهیشان صحبت شود و یا مورد توجه قرار نگیرند و یا دلخور بشوند پس عاقلانه ترین راهی را که انتخاب می کنند این است که آن آدم را در حاشیه قرار می دهند و تا ابد دشمن وی می شوند. عشق و نفرت رادر کنار هم قرار دادن طرزتفکری عاقلانه و متعادل نیست".

( اوانس 1979، صفحه 52)

اینها همه جملات معروفی است که در باره زنان در مغز مردان وجود دارد.  اینکه زنان عقلانی فکر نمی کنند و طرز تفکری متعادل ندارند.

رزا لوگزامبورگ می خواست کار عمومی سیاسی کند و نمی خواست خود را در گوشه مسئله زنان بکشاند. از این رو همانطوری که دوست ما کریستل نوی سو که 10 سال پیش چشم از جهان پوشید می نویسد" وی خود را در حیطه کله های مردانه آنزمان سوسیال دمکراسی آلمان با اعتقاداتشان به  دانش و برنامه عقلانی و عملی انقلاب سپرد.

)Neusü 1985, S. 284)

چه تعداد از زنان سازمان های چپ تا به امروز بعنوان زن تلاش نموده اند خشم خود را از رفقای مردشان بدلیل مهم بودن کار عمومی مشترکشان در خود خفه کنند. 

بنابراین بعنوان فمنیست چیزی نتوانستیم از رزالوگزامبورگ یاد بگیریم. ولی از آنجا که ما هم چون  جنبش نوین زنان در ابتدای راه برای پیدا کردن راه حلی برای مشکلات تئوری و عملی  زنان بودیم ، چاره ای دیگر نداشتیم جز بررسی عمقی و بنیانی سئوالات در بالا ذکر شده.

از این رو بزودی برای ما روشن شد همانطور که انگلس بدرستی مطرح نموده است، انسانها در ابتدا قبل از اینکه بخواهند تاریخ را بسازند و تولید کنند باید بصورت مادی ابراز وجود کنند. این بودن و ابراز وجود کردن همینطوری از آسمان نمی افتد بلکه این زنان و مادران هستند که انسانها را به وجود می آورند و این به وجود آوردن بسادگی در اثر یک آکت ناآگاهانه و ناخواسته  طبیعت انجام نمی پذیرد بلکه نتیجه یک کار و تلاش است.( ماریا میز 1983/1992 ، صفحه 164 )

زنان زحمات بیشمار متحمل می شوند تا اینکه این موجود کوچک بزرگ شود و در نهایت در یک کارخانه و یا اداره بتواند نیروی کار خود را بفروشد. نیروی کاری که نه خود این انسان بلکه بخش بزرگ آنرا مادرش تولید نموده است. حال از خود سئوال می کنیم چگونه است که این کار بزرگ مادران و همچنین کار خانه داری برای سرمایه داری از ارزش فاقد است؟ چرا تولیدی را که یک ماشین انجام می دهد دارای ارزش است و تولیدی را که مادری انجام می دهد و انسان را به وجود می آورد بی ارزش است؟ چرا کاری که برای ساختن اجناس بکار می رود تولید و فراوری نام دارد اما کار یک زن خانه دار و یک مادر باز تولید  و تکثیر نام دارد؟  

زمانی که ما در آثار مارکس به دنبال پاسخی برای این سئوالات می گشتیم، بزودی فهمیدیم که او هم درست روی این مقوله از همان واژه های کاری استفاده نموده است که اقتصادانانی مثل آدام اسمیت استفاده می کنند. به این مفهوم که تولید به مفهوم تولید اجناس است. اجناسی که در رد و بدل شدن خود ارزش اضافه تولید می نمایند. تنها کار، بعنوان سازنده و بارور شناخته می شود  و باعث پدیدار شدن این ارزش اضافی می گردد. کاری که زنان انجام می دهند تنها باز تولید است. بخصوص باز تولید نیروی کار. 

 سرمایه برای تولید ارزش اضافه احتیاج مداوم به انسانهای جدید، زنده ، سالم ، قدرتمند ، بالغ، سیر و بلحاظ جنسی ارضاء شده دارد که بتوان نیروی کار را از آنان مکید. اما کاری را که برای خلق این چنین انسانهائی صرف می شود را تنها تکراری احمقانه می داند. درست مثل اینکه بزرگ کردن یک انسان در طبیعت بمانند بهار و تابستان و پائیز و زمستان بخودی خود انجام می پذیرد و در این باز تولید دائما تکراری هیچ چیز جدیدی به وجود نمی آید و تنها تکرار مکررات است. چیزی جدید و نو مثل مدل اتومبیل ها، نسل کامپیوتر ها ، مواد غذائی ژنتیک دستکاری شده و بالاخره اجناس تولیدی که ارزش اضافه تولید می کنند.

ما اصلا ضدییتی با آن چیزی که بنام بازتولید خوانده می شود نداشتیم. تنها من بیشتر اصرار داشتم که  این خود، واقعی ترین تولید است یعنی تولید زندگی و یا این خود اساسی مادی است که نقطه مقابل تولید اجناس و مهمترین دلیل بالا رفتن منفعت و سود است. اما این هم کافی نبود که به این برسیم که اقتصاد سرمایه داری ارزشی برای کار خانگی و بخصوص کار مادران قائل نیست. این کافی نبود که این حقیقت را تنها به شرارت مردان مختصر کنیم و یا مثل برخی از مردان چپ تلاش نمائیم این پدیده را بعنوان بقایای جامعه فئودالی تفسیر نمائیم.

پس چرا سرمایه به این کار بی ارزش ، ناپرداختنی و بی مزد احتیاج دارد؟  در اینجا رزا لوگزامبورگ به ما کمک نمود. زمانیکه بحث " انباشت سرمایه" را نمود . او این کار اصلی اقتصادیش را زمانی نوشت که به لحاظ سیاسی و تئوری با امپریالیسم در گیر شد و بر علیه جنگ افروزی  امپراطوری پادشاهی آلمان جنگید. این کار بزرگ رزا در سال 1913 در بیرون از آلمان نوشته شد. او در این اثر به مارکس انتقاد می کند که او در جلد دوم کاپیتال یعنی در روند دائمی و ابدی انباشت سرمایه که امروز به آن رشد می گویند، خود را تنها با استثمار طبقه مزد بگیر توسط سرمایه مشغول می کند. سرمایه داری کاملا پیشرفته به اعتقاد مارکس احتیاجی به خشونت اضافی خارج از مناسبات اقتصادی و خارج از بخش هائی که تحت استثمارش قرار دارد( بگو مستعمرات) ، ندارد. از آنجا که سرمایه دار به کارگران هرگز تمامی ارزش اضافی را که آنان تولید نموده اند از طریق مزد نمی پردازد بلکه تنها بخشی را می دهد که کارگران برای باز تولید  نیروی کاراحتیاج دارند، بنابر این به اعتقاد مارکس در پایان هر دایره تولید همواره بیش از آنچه که سرمایه گذاری شده است برای سرمایه دار باقی می ماند به این مفهوم که در این پروسه کار/تولید/فروش ارزش اضافی زیادی نصیب سرمایه دار می گردد که وی مجددا آنرا برای دستیابی به ارزش اضافی بیشتری سرمایه گذاری می نماید.

رزا لوگزامبورگ اشاره می کند که "سرمایه برای اینکه بتواند حرکت انباشتگی دائمی اش را حفظ نماید، احتیاج به ابزار تولید بیشتر، مواد اولیه و خام بیشتر، نیروی کار بیشتر و بالاخره بازار های بیشتر خواهد داشت. رزا این مسئله را "  اشکال تولید غیر سرمایه داری" می نامد. اشکالی که همچنین سرمایه در پیشرفته ترین شکلش اگر که بخواهد رشد کند و انباشت سرمایه داشته باشد، مرتبا به آن نیاز خواهد داشت .(.......) همانطور که می بینیم که سرمایه داری هم در بهترین شکوفائی خود وابسته به وجود اقشار و جوامع غیر سرمایه داری است".( رزا لوگزامبورگ ، 1913/1975، صفحه 313 )

این جوامع و اقشار " غیر سرمایه داری" سنتا دهقانان انگلستان و اروپا و همچنین سرخ پوستان آمریکا و برده گان زن و مرد آفریقا و کاربیک و آمریکا و در نهایت تمامی مستعمره هائی بودند که سرمایه غربی توانسته بود بر آنها تسلط یابد.

رزا لوگزامبورگ به این نتیجه می رسد که استثمار و تاراج این اقشار و جوامع " غیر سرمایه داری" آنطوری که مارکس استثمار سرمایه داری را تعریف می کند یعنی از طریق مناسبات متمدنانه سرمایه ـ مزد که احتیاج به خشونت های خارج از اقتصاد ندارد، نبوده. بلکه توسط خشونت بیرحمانه مستقیم، فتح ، جنگ ، و..... می باشد. مارکس بر این اعتقاد بود که این خشونت مستقیم به بروز و تولد و همچنین پیش زمینه سرمایه داری واقعی بر می گردد که وی آنرا پریود " انباشت ابتدائی سرمایه" نام نهاده است. رزا لوگزامبورگ اما توجه را به این جلب می نماید که این خشونت مرتبا ضروری است: از سالها پیش تنها از طریق توسعه و بسط قلمروهای تولیدی جدید و کشور های جدید این موجودیت و توسعه سرمایه داری امکان پذیر بوده است. از سوی دیگراین توسعه و بسط قلمروهای تولیدی جدید همچنین به یک تصادم میان سرمایه و اشکال مختلف جوامع غیر سرمایه داری هم منجر می گردد. از این رو خشونت ، جنگ و انقلاب ها رخ می دهند. ( رزا لوگزامبورگ 1913/ 1975 صفحه 518).

بدین صورت سرمایه داری پیشرفته برای اینکه بتواند به این انباشت سرمایه همچنان ادامه دهد نیازبه متدهائی دارد که باعث " انباشت ابتدائی سرمایه" بوده است و این متد ها چیز دیگری نیست الا خشونت. یکی دیگر از  نکات قابل توجه در این تحقیق رزا لوگزامبورک این است که سرمایه داری از آغاز تا پایان بر مبنای غارت تمامی جهان عمل نموده و می نماید. بقول والراشتاین این خود یک " سیستم جهانی است".

"....سرمایه بدون ابزار تولید و نیروی کار مجموعه این کره خاکی نمی تواند عمل نماید. به این لحاظ برای جلوگیری از موانع بر سر راه جنب و جوش انباشت سرمایه به نیروی کار تمامی سکنه کره زمین احتیاج دارد. از این رو مناسبات اجتماعی رهبری کننده غیرسرمایه داری می تواند در شعبه های تولیدی کشورهای مختلف سد راه پیشرفت سرمایه باشد. از سوی دیگر برخا مناسبات عقب افتاده و خشونت بار هم توانسته اند انباشتگی به وجود آورند که تصور آن حتی برای کشورهای با سرمایه داری پیشرفته هم غیر ممکن بوده است.  (همان کتاب صفحه 314)

زمانی که من این تحقیقات رزا را مطالعه نمودم فورا به کشورهای جنوب جهان و آسیای شرقی و کشور های به اصطلاح ببری مثل کره جنوبی، تایلند، مالزی، فکر کردم که تا همین چند سال اخیر درجه رشدشان چنان بود که کشورهای اصلی سرمایه داری از حسادت در حال ترکیدن بودند. من همچنین به خشونت فکر کردم از همه مهمتر خشونت بر علیه زنان جوان و زنان کارگر مناطق محصور تولیدی بنگلادش ، هنگ کنگ ، تایلند، هندوستان و بهتر بگویم تمامی این منطقه که من در سال 1997 خودم تک تک از آنها دیدن نمودم. خشونت و از همه مهمتر خشونت بر علیه زنان در این منطقه که من اسمشان را مستعمره های جدید می گذارم در واقع از نعمات انباشت سرمایه است. رزا لوگزامبورگ خشونت را خوب تعریف می کند. این خشونت همین طوری ساده از طریق سادیسم مردانه به وجود نیامده است. اصلا طبیعی نیست و بقول مارکس " درد زایمانی" است که با خون و اشک، سرمایه داری را بدنیا آورده است(.....)

مارکس در ادامه می گوید"بعدا وقتی بطور کامل زائیده شد، احتیاجی دیگر به خشونت ندارد و به صورتی صلح آمیز و تولیدگرا عمل خواهد نمود حتی اگر هم کمی بر علیه نیروی کار منهدم کننده است اما دیگر احتیاجی به قتل های زنجیره ای نخواهد داشت".

رزا لوگزامبورگ در اینجا مخالفت با این تز مارکس نموده و می گوید" اینطوری نیست. خشونت در سرتاسر جهان خود را گسترش داده است. در طول زمان تسلیحات عظیم تولید و تکسیر شدند و می شوند. یک جنگ استعماری همه کشورها را تعقیب می کند. تمامی قبیله های آفریقائی بسرعت منهدم شدند. .... این لحظه تولد نباید اینقدر طولانی مدت باشد. 400 سال و هنوز هم خون و خون ریزی همه جا را در بر گرفته است".

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:8  توسط   |