تبليغاتX
برابری

برابری

از اون وقتي كه "هزارن خورشيد فروزان" خالد حسيني رو خوندم يه چيزي توي گلوم مثل هميشه گير كرده ،روزي نيست كه به يادش نيفتم و در موردش با خودم حرف نزنم .... روزگار سياهي كه توش از زنان افغان تصوير كرده اعصاب آدمو لجن مال مي كنه ... زنايي كه با خشونت حيواني شوهرانشون زندگي مي كنند و تمام زندگي شون توي خونه شون محصوره ... دنيا رو از روزنه هاي تنگ برقعشون مي بينند و ديگر هيچ حق ديگري ندارن براي ديدن ،شنيدن ،خنديدن ،شاد زندگي كردن ... و اصلا" آدم بودن ... زنايي كه فقط حق دارند پسر بزايند و اگر دختر به دنيا آوردند تنبيه مي شوند ...گرچه معتقدم كه نويسنده زيادي سياه نوشته و خواسته مخاطب بيشتر با عواطفش كتابو بخونه نه با عقلش ... ولي در هر حال متن كتاب بر خاسته از واقعيت سياه و خشن جامعه ي افغانستانه ... كشوري كه 30 سال درگير بدترين جنگها و خشونتها بوده و از كمونسيتهاي روس تا طالبان افراطي و البته وحشي هر چي دلشون خواسته بر سر اين مردم اوردند و نمود اين خشونت كه با خون و پوستشون عجين شده در يرخورد بازنان اين سرزمين نمود پيدا مي كنه .... گرچه باز هم معتقدم كه تصويرسازي توي "بادبادك باز " بهتر بود ولي نثر بي نقص "حسيني " نشون مي ده كه خيلي خوب دنياي زنانه ي زنان محروم و خشونت زده ي افغانستا ن رو شناخته ... به اميد روزي كه هيچ مردي با چشمهاي ريز به دنياي اطرافش نگاه نكند.. گرچه مي دونم كه آن روز نخواهد آمد...

پ.ن: راستي چرا هر وقت توي جمع دوستا مي گم كه آرزو دارم اولين كشور خارجي اي كه مي رم افغانستان باشه مسخره ام مي كنند؟ 

منبع : حوا زیر درخت سیب

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:36  توسط   | 

خواهران ميرابل و روزي براي مبارزه با خشونت عليه زنان

در زمانه پروانه‌ها

25 نوامبر سال‌هاست در تقويم‌ها روز مبارزه با خشونت عليه زنان نام‌گذاري شده است.

تقريبا از سال 1981 در بسياري از كشورهاي جهان 25 نوامبر با ويژه‌برنامه‌هاي خاصي همراه است اما در اين ميان كم‌تر پيش مي‌آيد كه برگزاركنندگان و شركت‌كنندگان در اين مراسم علت انتخاب اين روز خاص را بدانند و اشاره‌اي به خواهران ميرابل كنند.

سه خواهر جوان دومينيكني در روزگاري كه سرزمين‌هاي آمريكاي لاتين بهشت برين ديكتاتورها بود‌، به دست ماموران تروخيو به قتل رسيدند‌‌. مرگ اين سه خواهر كه تاب پليدي ديكتاتور را نياوردند حالا آنقدر در كشورهاي آمريكاي لاتين سر زبان‌ها افتاده است كه گاهي وقت‌ها شبيه افسانه‌هاي اينكاها و اسطوره‌هاي اين سرزمين پر راز و رمز مي‌شود. روز مرگ سه خواهر زيباروي دومينيكني چند سال بعد در گردهمايي فعالان زن آمريكاي لاتين و جزاير كارائيب به عنوان روز مبارزه با خشونت عليه زنان نام‌گذاري شد.

اما خوليو الوارز، نويسندهء صاحب‌انديشهء دومينيكني در رمان «در زمانهء پروانه‌ها» بار ديگر غبار زمان را از داستان اين سه خواهر زدوده است و آن‌ها را زنده كرده است.

خوليو الوارز كه همچون بسياري از روشنفكران دومينيكني زخم خورده بز نر ديكتاتور بزرگ دومينيكن است‌، با داستان اين سه خواهر مبارز بزرگ شده است و دست آخر تصميم مي‌گيرد كه اين خانواده را دستمايهء دومين رمانش بكند.

در ميان ديكتاتورهاي آمريكاي لاتين تروخيو بيش از همه به خاطر سه دهه حكومت سياهش دستمايه آثار رمان‌نويسان شده است و در اغلب اين داستان‌ها زنان و دختراني كه هر كدام به نحوي از ماموران تروخيو آسيب ديده‌اند قهرمان اصلي اين داستان‌ها شده‌اند. در اين ميان اورانيا، قهرمان رمان مشهور سور بز نوشته ماريو بارگاس يوسا كه روايتي از روزهاي سياهي كه بر دومينيكن گذشته را بيان مي‌كند از درخشان‌ترين‌هاست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:29  توسط   | 

نگاهي به "شبان نيكو"

شهرنوش پارسي پور

نگاهي به "شبان نيكو" مجموعه داستان، نوشته مهستي شاهرخي، انتشارات باران، استكهلم، 2003

مهستي شاهرخي در نخستين اثر خود، شالي به درازاي جاده ابريشم، بسيار زيبا مينويسد. حتي ميتوان گفت كه شگفت انگيز مينويسد، و خواننده را به همراه خود به دنيايي وهمي ميبرد. زن جوان مهاجري كه در كنار مهاجري از كشوري ديگر زندگي ميكند ميخواهد ريشه كند. ريشه كردن براي زن به معناي باردار شدن است. او باردار ميشود، اما زمانه اي است كه نميتوان ريشه كرد.

زن بچه را بايد از ميان بردارد. داستان در اين تراژدي، در ميداني از تك گويي ميان مادر و جنين سير ميكند. خواندن اين كتاب را به همه ايرانيان علاقمند به ادبيات توصيه ميكنم.

"شبان نيكو" اما از جنم ديگري ست و كسي كه شالي به درازاي جاده ابريشم را خوانده باشد،‌ اندكي سرخورده ميشود. شخصيت هايي كه در اين كتاب سر و كله شان پيدا ميشود زناني هستند كه يكي پس از ديگري از مردي كه در برابر آنها قرار گرفته سر ميخورند (البته به استثناي داستان آخر: شبان نيكو). مردان اين داستانها وقيح، چشم دريده، مال مردم خور و بي حيا هستند. براي من عجيب بود ‌كه اين همه مرد بي حيا همه با هم تصميم گرفته باشند در يك مجموعه داستان جمع شوند. در خواندن داستانهاي اين مجموعه ابدا دچار اين پندار نميشويم كه با زني فمينيست روبرو هستيم. فقط اين هست كه مردان اين مجموعه از نوع حقيري هستند، و من در اين سالهاي غربت بي اندازه نياز دارم درباره مرداني بخوانم كه بلند نظر و بلندپرواز هستند، چرا كه صدها تن آنها را ديده ام كه به دليل دفاع ساده اي از انديشه هاي سياسي خود به جوخه اعدام سپرده شده اند، و درست در همين جاست كه فكر ميكنم مهستي شاهرخي دچار اشتباه بدي شده است. البته او در هنگام تشريح شخصيت اين مردان وقيح اغلب به پيشينه ي آنها اشاره ميكند و در نتيجه روشن ميشود كه اين مردان اغلب از زمينه حقيري برخاسته اند. اما مشكل من با كتاب مهستي شاهرخي اين بود كه در دنيايي كه اين همه مرد بخشنده و درست در آن زندگي ميكنند چرا من بايد يكسره به شرح حال كساني بپردازم كه حقارت با تمام اجزاي وجودشان درهم آميخته است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:59  توسط   | 

خوانشی از زنانگی در "من دختر نیستم"

مهناز ابراهیم پور

شهاب وحسن هر وقت شاششان می گرفت با خیال راحت می رفتند پشت یک دیوار و شلوارشان را می کشیدند پایین. نوبت من که رسید، دو نفری رفتند توی فکر. از دل درد گریه ام گرفته بود. حسن آدرس یک توالت عمومی را بلد بود که باید تا آن جا می دویدیم. (ص26).

زنی که در جمع کریستت ها غریبی می کند و می خواهد غریبیش را با کتاب خواندن پر کند.

دل گرم کرد به این که دردسر رانندۀ چشم چران بهتر بود از دردسر زن های منکرات. نمی دانست در این 3 سال چه تصمیم تازه ای برای ادب کردن زن های ولنگاری مثل او گرفته اند. مطمئن شده بود که هنوز تصمیمی برای مردهای چشم چران نگرفته اند که مرد آن طور با خیال آسوده او را دعوت کرده بود به الواتی. (ص34).

همه می دانستند زنی از ترس تنها ماندن در خانه، شب ها را با سگش در خیابان صبح می کند. همه می دانستند هیچ کس حتی نیروی انتظامی جرأت نمی کند به زنی که از تنهایی در خانه می ترسد نزدیک شود. (ص50).

پرداختن به خیال های زنانه، نجوای درونی، میل های آنان از دیدگاه خودشان و پرداختن به برخورد زنان با عناصر مانع اجتماعی، با کسانی که او را منع می کنند، پرداختن به نجوای درونی زنانی که سعی در کسب استقلال یا نوعی تنهایی هستند و اجتماعی که در برابر خود دارند، از خصوصیات داستان های ارسطویی است.

مهم ترین خصوصیت زنان این داستان که هر کدام شکل خاصی داشتند، مهاجر، بیکار، دختر مجرد، دختر بچه، نویسنده، پیرزن، زن جوان و... همگی زنان تنهایی هستند که به دنبال حفظ این تنهایی بوده اند و به دنبال اینکه با خودشان تعریف شوند. ارسطویی جامعه ای را که در برابر این زنان می شناسد، جامعه ای است که قادر به درک این موقعیت جدید آنان نیست.

در داستان تیفوس دختری را توصیف می کند که از خارج برگشته، زیبایی مورد نیاز یک دختر را دارد- البته از نظر زنان آرایشگاه- و سعی دارد که با از بین بردن این زیبایی- که تبلورش را در موهایش و نحوۀ لباس پوشیدن خود می داند- بتواند از مزاحمت های مردان جامعه اش رهایی یابد.

« ... مرد قبل از آنکه پایش را بگذارد روی گاز و دور شود بلند گفت: اگه می خوای پیاده بری چرا گیس هات رو افشون کردی... واسه چی آنقدر خودت رو پرداختی مادام؟».

ارسطویی به خوبی ترسیم گر نقاط ترس، ناامنی، دردسر برای زنان داستان خود است و سعی کرده که زنان داستانش به خوبی نمایانگرزنان جامعه اش باشند. او برخلاف سایر همکاران داستان نویس خود، چه داستان نویسان زن و چه داستان نویسان مرد، به زنان داستان از دیدگاه بیرون نگاه نمی کند. به معنای خاص، منظور این است که ما تصویر پردازی زنان را با دید زنانه مشاهده می کنیم نه از زبان مردانه. او برخلاف سایر داستان نویسان زن که حتی در نگاه به زنان با دید مردانه نگاه می کنند، او در بسیاری از داستان هایش سعی در رسیدن به یک نگاه زنانه یا به عبارتی رسیدن به یک زبان زنانه است. ( البته باید متذکر شد که دید زنانه پررنگ تر از زبان زنانه است).

او با دیدن واقعیت ها از دید خود زنان و بیان حوادث و نکته ها با دید زنانۀ آنان سعی در رساندن مخاطب به یک دنیای واقعی زنانه دارد.

اما باید توجه داشت گرچه زنان داستان او زنانی هستند که در زندگی معمولی روزمره زندگی می کنند، اما آنان زنانی هستند که نسبت به زنان اطراف خود و نسبت به مادران خود، دارای درجه ای از آوانگاردیسم هستند.

آنان به درجه ای از آگاهی برای نپذیرفتن نقش های کلیشه ای خود یا به عبارتی به چالش کشیدن این کلیشه ها رسیده اند. شخصیت های داستان در طی تجربه های زندگی روزمرۀ خود در پی به چالش کشیدن نگاه های مردانه نسبت به خود هستند و یا حداقل ارسطویی با توصیف دردسرهایی که این نگاه مردانه برای زنان داستان او داشته اند سعی در ایجاد انگیزۀ به چالش کشیدن این نگاه ها در درون نگاه مخاطب داستان دارد.

از طرف دیگر داستان های او درون جریان معمولی زندگی روزمره اتفاق می افتد. این می تواند به این معنا باشد که همچنان که دردسرهای زنان و زنانگی ایدئولوژی زده از دل زندگی روزمره صورت می گیرد، شکل گیری آگاهی در همین جریان زندگی روزمره باید صورت گیرد.

به عبارتی دقیق تر همان گونه که قدرت در زندگی روزمره شکل گرفته، مقاومت آن هم در همین حوزه قابل شکل گیری است.

این کتاب تصویر متفاوتی را نسبت به سایر داستان های دیگر که تاکنون خوانده ایم از زنان می دهد.

مهم ترین خصوصیت آن objective کردن فضای جامعۀ زنان برای مخاطب است که خواندن این اثر را تشویق می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 16:44  توسط   | 

عملکرد واژه‌ها در سرکوب زنان: «نجیب» و «جنده»

سهیلا وحدتی

مهمترین واژه‌های سرکوب زنان را می‌توان در میان واژه‌هایی یافت که به رفتار «جنسی» زنان مربوط است. چگونگی رفتار جنسی همواره مهمترین و برجسته‌ترین شاخص رفتار زن و مبنای قضاوت او بوده است. اگر بخواهیم دقیق‌تر صحبت کنیم، باید بگوییم که در واقع دوری گزیدن از هرگونه رفتار جنسی میزان اعتبار و شایستگی و «نجابت» زن در جامعه سنتی پدرسالار را تعیین می‌کند. در فرهنگ سنتی اصولا هرگونه «رفتار جنسی» به معنای فعال بودن در زمینه جنسی برای زن ناپسند است. حتی بروز زمینه مناسب برای فعالیت جنسی نیز ناپسند است، بروز دادن غریزه جنسی، میل جنسی، و جاذبه جنسی برای زن نجیب بعید است. و زنی الگوی جامعه سنتی است که نه تنها از نظر جنسی فعال نیست، بلکه اصولا دارای غریزه جنسی نیست، و جذابیت جنسی خود را کاملا پنهان می‌سازد. فراتر از آن، زن نجیب آن زنی است که نه تنها رفتار جنسی از خود نشان نمی‌دهد، بلکه «هویت جنسی» خود را نیز کاملا مخفی نگاه می‌دارد و می‌پوشاند. این پوشاندن نه تنها در پوشش ظاهری و پنهان ساختن برجستگی‌های بدن و مو و زیبایی‌های ظاهری صورت می‌گیرد، بلکه در پوشاندن خواسته‌ها، تمایلات، افکار، غریزه جنسی، احساسات و طبیعت زنانه خویش نیز هست.

مفهوم سکسوالیته sexuality را در گستره وسیع آن در نظر بگیریم که دربرگیرنده «رفتار جنسی» به مفهوم دادن یا گرفتن لذت جنسی – از حسی و تجربی گرفته تا ذهنی - و «هویت جنسی» به مفهوم مجموعه تمایلات، احساسات، خواسته‌ها و غریزه‌ است. و می‌بینیم که زن «نجیب» زنی است که «سکسوالیته» خود را کاملا مخفی می‌دارد و پنهان می‌کند. یعنی زن نجیب نه تنها هیچگونه رفتار جنسی از خود نشان نمی‌دهد، بلکه ظاهرا دارای هویت جنسی نیز نیست و هویت جنسی خود را در ظاهر و باطن کاملا پنهان می‌سازد. و هر زنی که نجیب نباشد، «جنده» است. بدین معنا که هرگاه زنی کوچکترین رفتار جنسی از خود نشان دهد، و یا حتی ذره‌ای از هویت جنسی خود را آشکار سازد، «جنده» خوانده می‌شود.

در فرهنگ سنتی ما، اصولا زن نجیب دارای میل جنسی نیست، و اگر درون او میل جنسی وجود دارد، همواره آن را پنهان می‌سازد و هیچگونه نشانه‌ای از تمایل به جنس مخالف از خود نشان نمی‌دهد. بر اساس این دیدگاه، زن وسیله لذت و کامجویی جنسی مرد است. زن در مقابل لذت جنسی مرد بهره اقتصادی می‌برد و شیربها و مهریه و نفقه و ... اجرت‌های اقتصادی برای زن در مقابل کامجویی مرد است. از آنجایی که این فرهنگ زن را وسیله لذت‌جویی مرد می‌داند، پس زن بخودی خود باعث جذبه جنسی است زیرا که علت وجودی او لذت جنسی مرد از وجود اوست. حضور زن، تحریک کننده شهوت مرد است. تحریک میل جنسی مرد یعنی اینکه زن تمایل به رابطه جنسی دارد. پس زن نجیب نباید میل جنسی مرد را تحریک کند و در اینکار باید اگر لازم باشد حتی حضور خود را نیز مخفی بدارد و سرتاپای خود را بپوشاند و هر آنچه که نشان از «جنس زن» بودن او دارد نباید آشکار شود.(بگذریم که سرتاپا پوشیده بودن نیز نشان از محموله «جنس زن» در زیر پوشش داشته و باز بخودی خود تحریک کننده مردان است!)

از آنجا که زن نجیب هر آنچه را که به هویت و رفتار جنسی مربوط است، پنهان می‌دارد، هر آنچه که بروز هویت یا رفتار جنسی قلمداد شود، برچسب «نانجیب» را در پی خواهد داشت. اندام‌های جنسی زن نه تنها همواره پوشیده می‌مانند، بلکه از آنها صحبتی به میان نمی‌آید و جز در گفتگوهای شخصی و یا ضرور زنی از بدن خود حرف نمی‌زند. زنان حتی هنوز واژه مناسی برای نامیدن اندام جنسی خود ندارند و در صورت نیاز با ایما و اشاره و بطور غیرمستقیم بدان اشاره می‌کنند. زنان از از اندام‌های جنسی خویش و عملکرد آنها از جمله قاعدگی، بارداری و زایمان در جمع صحبت نمی‌کنند و طبیعی است که رابطه جنسی هرگز مورد گفتگو در جمع قرار نمی‌گیرد.

در جامعه سنتی زنی که هویت جنسی خود را به هر شکلی بروز دهد، از عشوه‌گری گرفته تا حتی خنده بلند یا سروصدایی که باعث جلب توجه جنس مخالف شود، «جنده» خوانده می‌شود. با این حساب می‌توان حدس زد که تکلیف زنی که رفتار جنسی از خود نشان دهد چیست. زن نجیب نباید میل جنسی داشته باشد، چه رسد به اینکه بخواهد برای ارضای میل جنسی خود تلاش کند یا عملی انجام دهد. زنی که مردی را به انتخاب خود و خارج از محدوده خواستگاران خویش دوست بدارد، عشق خود را با او در میان بگذارد، به او پیشنهاد رابطه بدهد، یا با او رابطه برقرار کند، و یا نیاز جنسی خود را ارضا کند، «جنده» خوانده می‌شود. لذت جنسی و ارضای نیاز جنسی فقط حق مرد است و زن بهیچوجه حقوق مشابه ندارد. از همین رو، هر آنچه که مربوط به ارضای غریزه جنسی زن - به هر شیوه‌ای - است، عملی متضاد با شیوه نجابت است. زن حتی اگر خودارضایی می‌کند، همواره آن را به عنوان «گناه» پنهان می‌سازد و از آن صحبت نمی‌کند.

این سنت‌ها حتی راه به قانون جامعه گشوده و زنی که کوچکترین فعالیت جنسی از خود نشان دهد، مورد پیگرد قانونی و مجازات قرار می‌گیرد. زنی که اندام خویش را بطور کامل نمی‌پوشاند و ممکن است که جذابیت جنسی او نمایان گردد، خلافکار است. زنی که بدون اجازه قیم خویش کشش جنسی نسبت به مردی داشته باشد، خطاکار است. و بدین ترتیب، عدم مطابقت با هنجار‌های رفتاری جامعه می‌تواند باعث سرشکستی زن، طرد او از خانواده، و حتی مجازات او تا حد مرگ باشد. و این‌همه در حالی است که مهمترین نقش زن در مقابل مرد ارضای غریزه جنسی مرد و در پی آن زایش فرزند است. یعنی در عین خاموش کردن غریزه خود، این تکلیف زن است که بتواند غریزه جنسی مرد خود را هر لحظه به بهترین شکل برآورده سازد. بگذریم که فعالیت جنسی برای مرد نکوهیده نیست بلکه به اعتبار او می‌افزاید و تنها توانایی مرد در «نان‌آوری» است که میدان فعالیت جنسی او را تعیین می‌نماید. بحث اینگونه تبعیض را در اینجا نمی‌گشاییم زیرا در اینجا صحبت از فاصله فرهنگی میان کلیشه‌های سنتی «زن» و «مرد» نیست، بلکه صحبت از مکانیسم عمل فرهنگ زن‌ستیز است.

«جنده» اگرچه در واژه‌نامه معین به معنای «بدکاره، روسپی و فاحشه» آمده است*، اما ظاهرا بقدری زشت و مستهجن است که در ادبیات رسمی و مکتوب بکار گرفته نمی‌شود. در عین حال، این واژه در فرهنگ محاوره کاربرد بسیار گسترده‌ای در کوچه و بازار دارد و می‌توان گفت به مفهوم دقیق متضاد «نجیب» - یعنی زنی که همه هنجارهای اخلاقی و شرعی و عرفی مربوط به هویت و رفتار جنسی را رعایت می‌کند – نمودار زن در شکستن هنجارهای سنتی اخلاقیات جنسی است. زنی که آشکارا عملی انجام می‌دهد، یعنی به تن‌فروشی می‌پردازد و در ازای پول با مردی که شوهر او نیست، رابطه جنسی برقرار می‌سازد نیز «جنده» خوانده می‌شود، زیرا به نحوی ساختار سنتی اخلاق جنسی را در عمل زیر پا می‌گذارد. اما معنای «جنده» محدود به «تن‌فروش» نیست و به هر زنی نیز که نه به خاطر دریافت مزد، بلکه فقط به خاطر عشق با مرد مورد علاقه خویش رابطه جنسی برقرار کند، گفته می‌شود حتی اگر این رابطه جنسی در حد نامه‌نگاری عاشقانه باشد.

چرا واژه «روسپی» و «فاحشه» و اصطلاح «زن خیابانی» راحت مورد استفاده در گفتار و نوشتار واقع می‌شود، اما واژه «جنده» به حدی قبیح است که همه از بکاربردن آن در نوشتار و گفتار رسمی خودداری می‌کنند؟

باید مفهوم این واژه‌ها را شکافت تا قباحت ویژه «جنده» روشن شود.

زنی که به خاطر نیاز اقتصادی و از روی ناچاری در ازای پول، بدن خود را در اختیار مشتری قرار می‌دهد. در این چارچوب، در نوشتار و گفتمان‌های رسمی جامعه با عنوان زن «روسپی» و «فاحشه» و «خیابانی» مشخص می‌شود. جامعه گرچه فاحشگی را عملی خلاف و نادرست می‌داند، اما در عین حال موقعیت زن «فاحشه» را درک می‌کند، زیرا نیاز اقتصادی او را درک می‌کند، و نیاز برخی مردان به خدمات جنسی او را درک می‌کند. نیز این واقعیت که تن‌فروشی و ارائه خدمات جنسی موقت به مردان بصورت صیغه‌ می‌تواند انجام پذیرد، پذیرش واقعیت حضور این زنان را در جامعه ساده می‌سازد. در عین حال، «فاحشه» و «روسپی» را پست و حقیر و بی‌ارزش می‌شمارد و آنها را در شمار جنایتکاران و فاقد احترام اجتماعی می‌شمارد. فاحشه معمولا زنی است که از راه ارائه خدمات جنسی گذران زندگی می‌کند و فاقد مهارت یا امکانات کافی برای کسب شغل دیگری است، و خانواده‌ای ندارد که به آنها پناه ببرد. بنابراین فقر و نیاز شدید اقتصادی است که تن‌فروشی را به فاحشه و روسپی تحمیل کرده است**. امروزه جامعه‌ای که وجدان آگاه‌تری دارد، زنان خیابانی را حتی «بدکاره» نمی‌نامد و از نظر اخلاقی مورد قضاوت قرار نمی دهد، بلکه آنان را قربانیان پدیده‌ای به نام «آسیب اجتماعی» می‌داند و این پدیده را مورد بررسی قرار داده و در صدد چاره آن برمی‌آید.

اما در فرهنگ عامه «جنده» سرشار از قضاوت اخلاقی منفی است. در واقع می‌توان گفت که «جنده» دارای دو مفهوم است که هر دو مفهوم در قضاوت سنتی، منفی و محکوم است. یکی به معنای «روسپی» و «فاحشه»، یعنی زنی که مفعول است، بیچاره است، از روی ناچاری تن خود را برای فروش می‌گذارد و به عنوان برده جنسی موقت بکار می‌پردازد و غرور و احترام و شخصیت خود را در این میان فدای پول و درآمد خویش می‌کند، و اگر هنجارهای اخلاقی جنسی جامعه را می‌شکند، نه از روی اختیار بلکه از روی اجبار است و خود او بیش از هر هنجاری در این میان قربانی می‌شود.

اما مفهوم دیگر «جنده» به معنای زنی است که که لزوما نه از روی نیاز اقتصادی، بلکه از روی میل و به خاطر حفظ غرور و احترام به خویشتن هنجارهای اجتماعی و اخلاقیات سنتی مربوط به هویت و رفتار زن را زیر پا می‌گذارد. در این مفهوم، «جنده» زنی است که نه از روی نیاز، بلکه از روی اختیار و با آگاهی، هنجارهای اخلاقی را نادیده می‌گیرد و زیرپا می‌گذارد. و از این زاویه، زنی است که خود تصمیم به بروز هویت جنسی و کنترل رفتار جنسی و زندگی خویش می‌گیرد و با میل خود بدان می‌پردازد. یعنی با اختیار و آگاهی خویش هنجارهای اخلاق سنتی را زیرپا می‌گذارد و برای آزادی و حقوق خویش و برای رسیدن به میل و آرزوی خویش این هنجارها را زیر سوال می‌برد و درهم می‌شکند. به این مفهوم، «جنده» زنی است که نه تنها بیچاره و مفلوک و ناگزیر نیست، بلکه «توانمند» است و توانایی خود را بکار می‌گیرد تا برخلاف جریان رودخانه سنت و اخلاقیات سنتی شنا کند. از همین رو، گاهی وقتی که زنی توانمندی خود را به معرض نمایش دیگران می‌گذارد، واکنش اعجاب تحسین‌آمیز دیگران با عبارت «چه جنده‌ای!» همراه است.

 

طبیعی است که کسی که با میل خود به کاری ظاهرا و از نظر سنتی ناهنجار و غیراخلاقی روی آورد، از نظر دیگران مورد قضاوت بسیار منفی و لعن و سرزنش و مجازات قرار می‌گیرد. در فرهنگ سنتی چندان فرقی نمی‌کند که زن با خنده از مردی بیگانه و باصطلاح «نامحرم» دلبری کند، یا به او ابراز عشق نماید، یا با او رابطه جنسی در حد تماس دست و روبوسی برقرار کند، یا بکارت خویش را از دست بدهد و در هر صورت «جنده» خوانده می‌شود. حتی زنی که از اندام جنسی خود سخن بگوید، ولو اینکه به هیچ مردی ابراز میل نکند و با هیچ مردی هم رابطه نداشته باشد، «جنده» خوانده می‌شود. در دهات دورافتاده هنوز میزان مجازات برای هر گونه رفتار جنسی، از نامه‌نگاری کودکانه با پسر همسایه گرفته تا بارداری پیش از ازدواج، قتل بدست پدر یا برادر یا یکی از مردان فامیل است.

در عین حال، جنده زنی است که سکسوالیته خود را به دیگری واگذار نمی‌کند و از نظر جنسی برده نیست، بلکه از قدرت جنسی برخوردار است، اختیاردار بدن خویش است و حق کنترل بدن خود را می‌خواهد که در دست بگیرد. اگرچه امروزه در کشورهای دمکراتیک هر زنی حق کنترل بر بدن خویش را دارد و آن را به هیچ کسی واگذار نمی‌کند و بامیل خود با هر مردی که بخواهد رابطه برقرار می‌سازد، اما جامعه سنتی پدرسالار چنین زنی را نمی‌پذیرد و چنین می‌پندارد که زن اگر سنت اقتدار مرد بر رابطه جنسی را بشکند، هر سنت و رسم اخلاقی و انسانی و مذهبی و اجتماعی دیگر را نیز به راحتی زیر پا می‌گذارد. زن همچون مرد در دوران بلوغ که کم‌کم به هویت جنسی خویش آگاهی می‌یابد، همزمان محدوده رفتار جنسی خویش را نیز درمی‌یابد و کشف می‌کند و گاه محدودیت‌های موجود را به چالش می‌کشد. و این آغاز بروز فعالیت جنسی دختران است که دوره‌ای «بحرانی» خوانده می‌شود زیرا به محض آنکه دختر جوان کنترل بر رفتار جنسی خویش را – ولو به شیوه ساده بروز زیبایی یا تفریحات اجتماعی با دیگر دختران - تجربه کند، دیگر براحتی مایل به از دست دادن این کنترل نیست.

یکی از دلایل «شوهر دادن» دختران در سنین پایین همین هراس از قدرت یافتن زن است و پیش از آنکه دختر به سنی برسد که بتواند رفتار جنسی داشته باشد، و گاه حتی پیش از آنکه خود به هویت جنسی خویش آگاه شود، «شوهر داده می‌شود» تا سکسوالیته او از نوجوانی بطور کامل تحت انقیاد یک مرد در آمده و امکان بروز در بیرون از خانه را نداشته باشد. و حتی اگر مردی در کنترل کردن زن خویش مشکل داشته باشد، یکی دو تا «بچه در دامن او می‌گذارد» که زن نقش مادری را بپذیرد و هویت و رفتار جنسی او تحت سایه و زیر بار وظایف مادری رنگ ببازد. شدیدترین شیوه کنترل سکسوالیته زن، مثله جنسی (ختنه) زن است که امکان لذت جنسی را بطور کامل از او سلب می‌کند. در هر صورت، همه تلاش جامعه بر این است که هویت جنسی زن کاملا انکار شود، و رفتار جنسی او تا حد امکان کنترل شود. اهمیت کنترل رفتار جنسی زن به حدی است که شیوه کنترل در مرحله دوم اهمیت قرار می‌گیرد و از شوهر دادن و مثله جنسی گرفته تا کتک زدن، بچه‌دار کردن، کشتن، و «لب باغچه سر بریدن» را در برمی‌گیرد. متاسفانه تابوی کنترل رفتارجنسی زن بقدری در جامعه مورد باور عموم قرار گرفته که همگان باور دارند که بخشی از وظیفه جمع است که رفتار جنسی زن کنترل شود! و اگر زنی خلاف هنجارهای اخلاقی رفتار کند، و مثلا در صدد ارضای نیاز جنسی خویش برآید، رفتار او نه تنها مایه شرم خود وی، بلکه لکه ننگی برای خانواده و اطرافیان او که قادر به مهار وی نبوده‌‌اند نیز محسوب می‌شود و آنها هستند که باید «کلاه خود را بالاتر بگذارند.»

بدین‌سان، توانمندی زن در شکستن هنجارهای سنتی همواره با برچسب سرشار از قباحت «جنده» سرکوب می‌شده و می‌شود. پرواضح است که فرهنگ ما رشد یافته و دگرگون شده و ما زنان شهامت و توان و خواست دگرگونی هنجارهای اخلاق سنتی را داریم و این برچسب‌ها را نمی‌پذیریم. اما هنوز با کوه عظیمی از مقاومت فرهنگی روبرو هستیم! تا هنگامی که تبعیض و خشوت و زن‌ستیزی در جامعه هست، مقاومت در مقابل آزادگی زن و حق و حقوق او وجود دارد و سرکوب از راه بکارگیری واژه‌هایی همچون «جنده» ادامه دارد. هر زن مبارز پیش از آنکه برمبنای عملکرد خویش و میزان تلاش در راه رسیدن به هدف خود مورد قضاوت قرار گیرد، در زمینه رعایت اصول اخلاق جنسی در زندگی خویش زیر سوال می‌رود.

شاید از همین روست که هرگاه یکی از ما زنان مقاله‌ای تاثیرگذار در دفاع از حقوق زنان می‌نویسیم و یا به قوانین ضدزن اعتراض می‌کنیم و گامی در جهت شکستن کلیشه‌های سنتی زن‌ستیز برمی‌داریم، با این واژه به قصد توهین روبرو می‌شویم، و شاید در واقع باید چنین توهینی را به عنوان اینکه اقدام ما موفقیت‌آمیز و تحسین‌برانگیز بوده، تلقی کنیم. نکته مهم اینجاست که بار منفی این واژه‌ها بزرگترین سلاح مقاومت فرهنگ زن‌ستیز در مقابل زنانی است که برای حق و حقوق خویش و هرگونه تغییر هنجار یا ساختار اجتماعی بپا می‌خیزند. زیرا که مهمترین معیار قضاوت شخصیت زن هنوز در جامعه ما متاسفانه رفتار جنسی اوست، و با زیر سوال رفتن رفتار جنسی زن، یا ارزش‌های جنسی زن، همه شخصیت او زیر سوال می‌رود و همه عملکرد و کارنامه او در هر زمینه‌ای و هرچقدر هم باارزش و موثر باشد، نادیده گرفته می‌شود و زن بخاطر شهامت‌اش، توان‌اش، کارآیی‌اش، و عملکرد تاثیرگذار نه تنها مورد تقدیر و تمجید قرار نمی‌گیرد، بلکه سرزنش می‌شود، طرد می‌شود، با توهین و تقبیح و آزار مواجه می‌شود، و گاه مجازات زنی که هنجارهای اخلاق سنتی را درهم می‌شکند این است که به خاطر این کار با «فاحشه» و «روسپی» در یک ردیف قلمداد می‌شود و بدین‌ترتیب، زن تنها و تنها بخاطر آزادگی و مبارزه‌اش مورد زشت‌ترین توهین‌های رایج جامعه، یعنی توهین های جنسی، قرار می‌گیرد.

جالب اینکه اصطلاح جنده خاص فرهنگ ایرانی نیست. بلکه در غرب نیز واژه bitch به مفهومی گسترده‌تر از تن‌فروش و به عنوان زنی که حرف می‌ زند و از حق خود دفاع می‌کند، بکار می‌رود بطوریکه امروزه بطور رسمی یکی از معنی های آن در واژه‌نامه به عنوان فعل تعریف شده و به معنای «اعتراض» است. اکنون برخی زنان فمینیست در غرب تلاش دارند این واژه را از بار منفی آن تهی ساخته و به مفهوم bitch به عنوان زنی که با سنت‌های کهنه برخورد کرده و از حقوق خود دفاع می‌کند، بار مثبت بدهند تا هنجارشکنی زنان منفی تلقی نشود، بلکه تشویق شده و به عنوان امری مثبت در میان همگان پذیرفته گردد. این واژه bitch حتی عنوان یک مجله فمینیستی در غرب امریکاست***. این زنان می‌گویند که ما اگر این واژه را به جای «توهین» به عنوان «تحسین» تلقی کنیم، قدرت مخرب آن را بی‌تاثیر می‌سازیم، و چه بسا مردم را متوجه سازیم که در هنگام استفاده از این واژه در واقع چه دارند می‌گویند.

اما ما ایرانی‌ها چرا باید با قدرت مخرب واژه «جنده» برخورد کنیم و آن را بی‌تاثیر بسازیم؟

زیرا بار منفی این واژه چنان قدرت تخریبی مهیب و دهشتناکی دارد که تاکنون به کشتار و خودکشی و قتل تعداد بیشماری زن – از کودک 6 ساله گرفته تا زن بزرگسالی که خود مادر چند کودک است – گشته است. گذشته از آن، هنجارهای اخلاقی و اجتماعی که بار منفی به این واژه می‌دهد، باعث می‌شود که ما زنان از داشتن هویت و رفتار جنسی محروم بمانیم! و این نه تنها به زندگی جنسی ما لطمه ‌می‌زند، نه تنها قدرت کسب لذت و تجربه جنسی را از ما سلب می‌کند، نه تنها قدرت پرورش فرزندانی با ذهنیت سالم و رفتار سالم جنسی را از ما می‌گیرد، بلکه شخصیت روانی ما را ناقص بار می‌آورد. از آنجایی که روانشناسی مدرن جایگاه بااهمیتی برای رشد هویت جنسی فرد در روند تکامل شخصیت قائل است، روشن است که جای این عامل بسیار مهم در رشد زنان ما بشدت خالی است. متاسفانه در کشور ما اهمیت این امر به کلی انکار می‌گردد و به جای آن آموزه‌های سنتی در زمینه انکار هویت جنسی به دختربچه ها داده می‌شود که هویت جنسی خود، و همراه با آن همه تمایلات جنسی خود را، سرکوب سازند، چیزی از غریزه جنسی بروز ندهند، و در رفتار اجتماعی خود را کاملا «غیرجنسی» وانمود سازند. و در اکثر موارد دختران نوجوان و جوان ما آموزه‌‌های جنسی خود را از منابع ناسالم و یا محیط‌های سرشار از خشونت و آزار و تبعیض دریافت می‌کنند. اما این دختربچه‌ها چگونه می‌توانند به زن‌هایی با شخصیت و روان سالم رشد یابند؟ چگونه می‌توانند ایستادگی در مقابل آزار و خشونت و تبعیض را بیاموزند، وقتی که جامعه به هرگونه بروز هویت جنسی برچسب نانجیب و «جنده» می‌زند؟

و لطمه‌های وارده تنها از جنبه روانی نیست، بلکه بر سلامت جسمانی ما نیز بسیار تاثیر گذار است و این تابوها به سلامت ما نیز بشدت لطمه می‌زند. ما زنان نه تنها نمی‌توانیم در مورد سکسوالیته آموزش ببینیم و هویت جنسی خود را بشناسیم و رفتار جنسی خویش را در کنترل خویش داشته باشیم، بلکه حتی نمی‌توانیم درباره رابطه سالم جنسی دور از آزار و خشونت صحبت کنیم، چه رسد به آنکه در عمل بخواهیم از آزار جنسی دور بمانیم و یا درمقابل آن از خود دفاع کنیم. ما که هنوز از نامیدن اندام جنسی خود ناتوان هستیم و نمی‌توانیم سلامت جنسی خود را به بحث بگذاریم، طبیعی است که قادر نیستیم درباره بهداشت و سلامت زنان صحبت کنیم و بهداشت اندام‌های جنسی و سلامت در دوران قاعدگی، زایمان، یائسگی و ... را به بحث بگذاریم. متاسفانه به همین دلیل است که گفتمان اجتماعی درباره هویت جنسی، رفتار جنسی و رابطه جنسی زن و مرد هرگز در فضای سالم در جامعه مطرح نگشته و همواره در فضاهای نامناسب و آلوده و در زمینه‌ای سرشار از خشونت، آزار و سوءاستفاده جنسی و در بهترین حالت در لطیفه‌های بشدت خشونت‌بار و تبعیض‌آمیز جنسی است که مطرح می‌گردد و بصورت گفتمان رایج – اگرچه زیرزمینی - شکل می‌گیرد.

و چنانچه گفته شد، واژه‌های سرکوب همواره سلاحی برای از پا انداختن زنان آزاده و مبارز بوده که بویژه از حقوق زنان دفاع کرده و برای شکستن کلیشه‌های جنسیتی مبارزه می‌کنند. ما در مبارزه خویش با این ضربه‌های سرکوب‌کننده روبرو بوده و هستیم و ... خواهیم بود! مگر آنکه با آن بطور رودررو و مستقیم مبارزه کنیم و این سلاح کهنه و قدیمی را که دیگر عتیقه شده است، خنثی کرده و باروتش را کاملا بی‌اثر سازیم! ما باید خودمان را در این زمینه رویین‌تن سازیم و از خشونت جنسی که از راه واژه‌های سرکوب عمل می‌کند، نهراسیم، بلکه این شیوه از خشونت را افشا کنیم و نوک ضربه را بطرف کسانی برگردانیم که این سلاح کهنه را در مقابله با زنان بدست می‌گیرند.

مبارزه برای دمکراسی بدون مبارزه برای حقوق بشر ممکن نیست. مبارزه برای حقوق بشر بدون مبارزه برای حقوق زنان ممکن نیست. مبارزه برای حقوق زنان بدون مبارزه برای نفی کلیشه‌های سنتی که دست و پای زن را در زندگی فردی و اجتماعی می‌بندد، ممکن نیست. مبارزه برای رهاسازی زنان از کلیشه‌های سنتی جنسی و جنسیتی در اجتماع بدون دگرگونی این مفاهیم فرهنگی ممکن نیست. و این وظیفه همه ماست، از زن و مرد، که مبارزه فرهنگی در این زمینه را آغاز کنیم و بیم آن نداشته باشیم که در اولین گام در این مبارزه، شخصیت خودمان هدف اینگونه انگ و برچسب شخصیت و ترور فرهنگی واقع شود.

--------

*دوستی می‌گفت که «جنده» در اصل «جان‌ده» به معنای «جان‌دهنده» بوده و بار مثبت داشته است. من به ریشه لغوی این واژه کاری ندارم، و منظور اصلی این بحث معنای رایج آن در فرهنگ مردم ماست.

**اگر چه زنانی هستند که بخاطر منافع سرشار اقتصادی حرفه‌هایی درزمینه خدمات جنسی را برای خود برمی‌گزینند (هرزه‌نگاری تنها صنعتی است که درآمد زنان در آن بیشتر از مردان است)، اما در مورد اکثریت قریب به اتفاق زنان مشغول به این ‌حرفه در کشورهایی که تن‌فروشی در آنها غیرقانونی است، می‌توان مشاهده کرد که در آمد آنها ناچیز است، قضاوت منفی جامعه به همراه خشونت و بیماریهای آمیزشی و حتی خطر جانی آنها را تهدید می‌کند، و در شرایط سختی به کار مشغول هستند که عموما اجبار اقتصادی به عنوان انگیزه برای آنان عمل می‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 12:14  توسط   | 

عملکرد واژه‌ها در سرکوب زنان؛,نجيب, و ,سليطه

سهيلا وحدتی

ما زنان در بند هستيم! بندهايی که دست‌های ما را مي‌بندند، پاهای ما را از حرکت بازمي‌دارند، و لب‌هايمان را بسته نگه مي‌دارند، بندهايی نامرئی که محکم‌تر از هر طناب و زنجير مرئی عمل مي‌کنند. بندهايی از جنس ظريف باور و با وزن سنگين ارزش. اين بندها را نمي‌توان با دندان جويد، نمي‌توان با چاقو پاره کرد، بلکه بايد با دگرگونی انديشه و تعريف فرهنگی نوين، ارزش را از آنها بزداييم و آنها را از باورها دور سازيم.

فرهنگی که زنان را سرکوب مي‌کند، چنان با ظرافت عمل مي‌کند که نه تنها خشونتی که بر زنان مي‌رود، ضد ارزش شمرده نمي‌شود، بلکه تحمل اين خشونت ستوده مي‌شود. بدين‌ترتيب، خشونت تطهير مي‌شود و اعتراض به آن، تکفير. زن بايد تحمل کند، و سکوت کند؛ نبايد حرف بزند و اعتراض کند. زنی که بدبختی و بي‌عدالتی را در نهايت سکوت بپذيرد و با آن بسازد و بسوزد، زنی شايسته است که رفتار او بايد الگوی همه زنان قرار گيرد. و اين ارزش‌ها چنان با ظرافت و قدمت در تاروپود فرهنگ ما تنيده شده که ما بدون پرسشی همواره آنها را پذيرفته و باور داشته‌ايم. اما اکنون بايد بپرسيم گذار به جامعه مدرن با فرهنگی که زنان را سرکوب مي‌سازد، آيا امکان پذير است؟

برای بهبودسازی اين فرهنگ، بايد زاويه‌های زن‌ستيز آن را بکاويم که در عين سرکوب، آن را موجه جلوه داده و همگان را به سکوت در برابر نقض حقوق زنان فرامي‌خواند. تنها با شناخت عرصه عمل مشخص اين فرهنگ در زمينه زن‌ستيزی است که مي‌‌توانيم با آن مقابله کنيم و آن را دگرگون سازيم تا جايی که از زن ستيزی در آن اثری باقی نماند.

بايد پنبه اين فرهنگ را در جنبه‌های زن ستيز آن واژه به واژه بزنيم، روی هر واژه، هر عبارت و هر جمله و ضرب‌المثل مکث کنيم. به تاريخچه آن بنگريم، به موردهای استفاده آن و شيوه‌های ممکن استفاده از آن برای سرکوب زنان توجه کنيم، و به واقعيات امروز جامعه و به چشم‌انداز فردای جامعه نيز بيانديشيم. سپس مي‌توانيم تصميم بگيريم کدام واژه زشت است، و کدام واژه زيبا، کدام واژه بار منفی دارد، و کدام واژه بار مثبت. ما که ادعای گذار به مدرنيته و دمکراسي‌خواهی داريم، نبايستی بار مفهوم واژه‌هايی را که با فرهنگ خويش به ارث برده‌ايم به سادگی بپذيريم. يک وظيفه ما در اين روند دگرگونی فرهنگ مي‌تواند بازتعريف واژه‌ها و تعريف مفهوم‌های جديد برای آنها باشد.

از واژه‌هايی که مسئول بيشترين سرکوب زنان در طول تاريخ بوده و هستند، واژه‌های ,نجيب, و ,سليطه, است. اين دو واژه متضاد، در عمل ابزار - يا بهتر است بگوييم اسلحه - فرهنگی برای ترور شخصيت و سرکوب زنان بوده و نه تنها در حوزه زندگی شخصی و خصوصي، بلکه در گستره وسيع زندگی اجتماعی عمل مي‌کرده و مي‌کند.

نجيب اگر چه در واژه‌نامه معين به معنی ,اصيل، شريف، خوش‌گوهر، گرامي، و نيز بمعنی شتر برگزيده, آمده، اما در فرهنگ روزمره ما دارای دو معنی است که يکی در حوزه رفتار جنسی است و ديگری مربوط به رفتار روزمره در زندگی است. معنای ,نجيب, در مفهوم مربوط به رفتار جنسي، صفت فردی است که پاکدامن است، شهوتی نيست و در رابطه جنسی نامشروع قرار نمي‌گيرد. واژه ,نجيب, در رفتار روزمره و غيرجنسی به فردی گفته مي‌شود که ,سربزير, و ,حرف‌شنو, است، حرف جمع را اطاعت مي‌کند، رودرروی بزرگترها قرار نمي‌گيرد، و بخاطر منافع خودش جنجال براه نمي‌اندازد. اين نوشتار برروی اين مفهوم نجيب تکيه دارد.

نجيب بودن گرچه برای مرد صفتی ستوده و مثبت است، اما صرف نداشتن اين صفت نکته‌ای منفی برای مرد شمرده نمي‌شود. واژه متضاد نجيب به معنای کسی که حرف شنو نيست، و بلکه به عکس، زبان دراز است و جنجال براه مي‌اندازد، برای زن بکار مي‌رود و واژه ,سليطه, است(1) که يک صفت مونث است و معادل مذکر ندارد! پس اگرچه واژه نجيب به عنوان صفت مثبت برای توصيف شخصيت هر دو جنس مرد و زن بکار گرفته مي‌شود، اما واژه متضاد آن به عنوان صفتی دارای بار منفی برای زن تعريف شده است، و نه برای مرد.

,نجيب, و ,سليطه, دو واژه متضاد برای توصيف زن را در نظر بگيريم. ,نجيب, يک واژه مثبت است و به عنوان خصلتی بس نيکو و پسنديده برای زن بشمار مي‌رود. در مقابل، صفت ,سليطه, بار منفی دارد، و به عنوان ناسزا و توهين و بدگويی بکار مي‌رود؛ ,زبان درازی, به معنای ,جواب دادن, و ,حرف خود را به کرسی نشاندن, و , بر خواست خويش پافشاری کردن, برای ,زن, نکوهيده شمرده مي‌شود.

اين دو واژه چارچوبی برای رفتار زن تعريف مي‌کند که نه تنها رفتار شخصی او را در حوزه خانه و روابط خصوصی شکل مي‌دهد، بلکه در حوزه اجتماعی نيز ارزش‌های رفتاری را به زنان القا نموده و هنجارهای اجتماعی را تعيين مي‌کند. از شرايط پذيرش زن، چه به عنوان همسر در مراسم خواستگاری و يا چه به عنوان جويای کار در جامعه، تاکيد بر روی نجيب بودن زن دارای اهميت است و شايد حتی بتوان گفت که از اساسي‌‌ترين شرايط پذيرش و مقبوليت زن در زندگی خصوصی و جمعی است. حتی در ميان زنان نيز نجابت بطور عام ستوده بوده و در هنگام قضاوت درباره يکديگر، روی اين ويژگی تاکيد مي‌شود بطوريکه اگر زنی باصطلاح ,سليطه, باشد، انگشت‌نمای ديگر زنان خواهد بود حتی اگر آن زنان ديگر در دل به شيوه رفتار وی غبطه بخورند و آرزو کنند که چنان توان و مهارت گفتاری داشته باشند.

بياييد مفهوم اين دو واژه متضاد را کمی بيشتر بشکافيم. ,سليطه, زنی است که در حرف زدن کم نمي‌آورد و اگر لازم بداند با جار وجنجال تلاش خواهد کرد که حرف خود را به کرسی بنشاند و دراينکار از مخاطب خود، چه زن و چه مرد، ابا ندارد. از آنجايی که در فرهنگ سنتی ما حرف زدن زن در مقابل مرد، و بويژه در مقابل جمعی از مردان، کار شايسته‌ای شمرده نمي‌شده، زن سليطه‌ای که در مقابل مردان خويش، يا بدتر از آن در مقابل مردان بيگانه و نامحرم، ,حيا, نکرده و بدون ,شرم, صحبت مي‌کند، چارچوب جنسيتی سنت را بطور کامل رعايت نکرده و به نوعی هنجارهای جنسی را زير پای مي‌گذارد، و از اين رو نيز مورد نکوهش قرار مي‌گيرد. بدين ترتيب، رفتار زن سليطه با هنجارهای اجتماعی در تضاد قرار مي‌گيرد، و زنی که يک هنجار را زير پا گذاشت، چه بسا هنجارهای ديگر را نيز زير پا بگذارد! زنی که حرف خود را مي‌زند و اعتراض مي‌کند، براحتی زير بار زور نمي‌رود و قابل سرکوب نيست و مرد بايد مراقب و نگران رفتار چنين زنی باشد. در فرهنگ ما اين ترس و نگرانی در اين ضرب‌المثل معروف بيان مي‌شود که ,از ديوار شکسته و زن سليطه بترس!, چرا که هيچکدام قابل اعتماد نيستند و مرد در زندگی نمي‌تواند به هيچ کدام تکيه کند.

اين هنجارهای ارزشی در نکوهش زبان‌درازی زن و ستايش سکوت او در فرهنگ ما سنت و سابقه ديرينه دارد. باورهای سنتی زمينه ارزش‌گذاری برای رفتار زن را فراهم مي‌آورد، از بار منفی ,سليطه, چماقی ساخته که بر سر زنی که جرات حرف زدن را بخود دهد، فرود مي‌آورد، و چنان بار ارزشی مثبتی به زن خاموش و ,نجيب, مي‌دهد که الگوی رفتار هر زنی باشد که مي‌خواهد خوشبخت شود. بدين‌ترتيب، خوشبختی زن به سوختن و ساختن در خاموشی تعبير مي‌گردد.

افسانه‌های فولکلور ما بخوبی بيانگر اين ارزش‌های جنسيتی و شيوه‌های ظريف ترويج آنهاست. بطور نمونه، داستان‌‌های ,سنگ صبور, و ,فاطمه ارّه, به ترتيب نمود ,زن نجيب, و ,زن سليطه, هستند. رواج و گستردگی اين دو داستان در ميان مردمان کشورهای گوناگون بيانگر قدمت و گستردگی فرهنگی است که اينگونه هنجارهای رفتاری را برای زنان ارزش‌گذاری مي‌کند. داستان ,سنگ صبور,(2) به گونه‌های مشابه با اندکی تفاوت در سرتاسر خاورميانه و منطقه مديترانه رواج دارد. همچنين ,فاطمه ارّه, افسانه کهن بسيار قديمی است و زبان به زبان و سينه به سينه هزاران سال است که در ميان مردمان جاری است و از بين نرفته، چرا که ارزش‌ منفی برای زبان‌درازی زن هزاران سال است که پا برجا باقی مانده است. مردم مناطق قطبی شمال اروپا نيز دقيقا همين افسانه را در فرهنگ فولکلور خويش نقل مي‌کنند(3) و مي‌توان حدس زد که داستان فاطمه ارّه از افسانه‌های قديمی اقوام هندواروپايی است که در مهاجرت اين قوم بدانجا راه يافته است.

در افسانه ,سنگ صبور, شخصيت اصلی داستان، زنی است که با سختی فراوان شاهزاده‌ای را نجات مي‌دهد تا با او ازدواج کند(4). اما در آخرين لحظه دختر کولی خود را بجای او جا مي‌زند و شاهزاده با دختر کولی ازدواج مي‌کند و زن نجيب را به عنوان کلفت با خود با قصر مي‌برد. زن نجيب که شاهد خيانت و دروغ دختر کولی است، هيچ اعتراضی نمي‌کند، حرفی نمي‌زند و حتی تلاش نمي‌کند که اصل ماجرا را برای شاهزاده تعريف کند. او در سکوت و انفعال کامل شاهد ماجراست و هيچ حرکتی برای بهبود زندگی خويش از خود نشان نمي‌دهد. فقط سالها بعد که در اوج بدبختی با سنگ صبور درددل مي‌کند و شرح زندگی خود را برای او مي‌گويد، و از او مي‌پرسد که "حالا بگو تو صبوري، يا من صبورم؟ تو بترکي، يا من بترکم؟" شاهزاده به اصل قضيه پی مي‌برد و دختر کولی را طلاق مي‌دهد و با او ازدواج مي‌کند(5).

زن نجيب که در اين داستان قرار است الگوی زنان باشد و شيوه رفتار او مورد ستايش همگان قرار ‌گيرد، شرح بدبختی و مصيب‌هايی را که بر او رفته هرگز به زبان نمي‌آورد، با هيچکس درددل نمي‌کند، و مشکلات خود را با کسی در ميان نمي‌گذارد، چه رسد به آنکه بخواهد در جمع از حق خود سخن بگويد. او درددل خود را تنها با ,سنگ صبور, بيان مي‌دارد و ميزان تحمل او با صبوری سنگ مقايسه مي‌شود! و تحمل او حتی از سنگ هم بيشتر است. در عين حال، مرد يا شاهزاده هرگز مخاطب مستقيم او نيست، بلکه درپايان بطور غيرمستقيم درددل زن را مي‌شنود و درمي‌يابد که حق با اوست و به ياری او مي‌شتابد.

افسانه فولکلور ,فاطمه ارّه, داستان مردی است که از دست زن زبان‌دراز خود به ستوه آمده و او را در بيابان به چاه مي‌افکند، و پس از چندی درمي‌يابد که اژدهايی که درون چاه منزل داشته، نيز ازدست زبان فاطمه ارّه به ستوه آمده و فرار مي‌کند و ماجرا با داستان‌های شيرينی ادامه مي‌يابد و به ازدواج مرد با دخترسلطان و شريک شدن در فرمانروايی نيمی از مملکت پايان مي‌يابد. زن زبان دراز در اين داستان ظاهرا شيرين و طولاني، توسط مرد مجازات مي‌شود و به چاه مي‌افتد، و مرد به پاداش مجازات فاطمه ارّه، به ازدواج با دختر پادشاه و سهمی از مملکت دست مي‌يابد. اين داستان از ديدگاه مردی که باصطلاح ,قربانی, زبان‌درازی فاطمه ارّه شده است، روايت مي‌شود و گوينده و شنونده داستان در همدلی با اين مرد قرار مي‌گيرند و داستان در همين راستا ادامه مي‌يابد. فاطمه‌اره شخص سومی است که منفور بودن وی از همان ابتدای داستان آشکار است و از آغاز تا پايان داستان هيچ شکی در اين باره وجود ندارد. بدين‌ترتيب هنگامی که مرد فاطمه‌اره را با نيرنگ به بيابان مي‌برد و او را به چاه مي‌اندازد، گويا هيچ جنايتی اتفاق نيافتاده و داستان روال خنده‌دار و لحن شيرين خود را ادامه مي‌دهد و خشونت مرد که منجر به مرگ فاطمه مي‌شود، در ذهن شنونده توجيه مي‌شود و مورد پرسش قرار نمي‌گيرد. به بياني، از همان ابتدا فرض محکم و پابرجای مقصر بودن زن زبان‌دراز پذيرفته شده و همگان مي‌پذيرند که چنين زنی مستحق مجازات از سوی شوهر است، حتی تا جايی که مرگ او را در پی دارد. و شوهرش برای مجازات چنين زنی حتی پاداش مي‌گيرد!

زبان درازی فاطمه‌اره با خشونت اژدها مقايسه مي‌شود و اگر شنونده داستان گمان مي‌برد که بايد جان فاطمه‌اره را که سالها شريک زندگی اين مرد بوده و با خوب و بد او ساخته نجات داد، خيلی زود پی مي‌برد که اشتباه مي‌کند! و شک و ترديد در مورد مجازات زن زبان دراز در داستان پايان مي‌يابد و اين پيام به شنونده القاء مي‌گردد که زن زبان دراز شايسته زندگی نيست! و شوهرش کاملا حق دارد که او را مجازات کند. افزون بر آن، اين تنها شوهر او نيست که از دست زبان درازی زن به عذاب است، بلکه هر کس ديگري، حتی اژدها، نيز از دست او به ستوه ميآيد! و در واقع اين اژدهاست که بايد از دست فاطمه ارّه نجات پيدا کند. زن سليطه نه تنها در حوزه خانه شوهر خود را اذيت مي‌کند و آزار مي‌دهد، بلکه هرجا که مي‌رود، باعث آزار و اذيت اطرافيان خود مي‌شود تا حدی که حتی اژدها در مقابل فاطمه‌اره مظلوم واقع شده و قربانی زبان درازی او مي‌شود و از دست او به مرد پناه مي‌برد. مرد و اژدها در اين داستان بر عليه فاطمه ارّه همدست شده و به کمک يکديگر، خود را نجات مي‌دهند.

پايان داستان اين است که مردی که همسر خود را به خاطر زبان درازی به چاه انداخته، نه تنها مجازات نمي‌شود، بلکه از سوی اژدها پاداش مي‌گيرد و با دختر سلطان ازدواج مي‌کند و فرمانروايی نيمی از مملکت را بدست مي‌آورد.

در داستان ,فاطمه ارّه, شوهر ظاهرا مرد ,نجيب, و آرامی است که سخت کار مي‌کند و کم حرف مي‌زند. و همين مرد آرام و دوستداشتنی زن خود را به چاه مي‌افکند. نکته اساسی اينجاست که , زن نجيب, حتی اگر تا حد مرگ و خودکشی در عذاب باشد، همچنان ساکت و منفعل باقی مي‌ماند، اما ,مرد نجيب, وقتی که اوقاتش تلخ شود حتی دست به قتل همسر خويش مي‌زند ولی البته کار او اشکالی ندارد و از ويژگی ,نجيب, بودن او چيزی نمي‌کاهد! اقدام خشونت‌آميز شوهر توجيه‌پذير است زيرا که او مرد است و زن نبايد به مرد غر بزند.

ارزش‌گذاری برروی رفتار زنان در اين دو داستان نشان مي‌دهد که الگوی پسنديده اجتماع برای زن، نجيب بودن به مفهوم سکوت و تحمل درد و رنج و مصيبت‌ها بدون هيچگونه اعتراض و بيان خواسته‌ای است. تلاش فعالانه برای بدست آوردن خواسته خود، حتی اگر حق خود زن باشد، مذموم و نکوهيده است. و نه تنها تلاش فعالانه ناپسند است، بلکه حتی گفتگو و بيان دردها و آرزوها نيز پسنديده نيست. زن نجيب، که در آخر خوشبختی ازدواج با شاهزاده از آن اوست زنی زحمتکش، مصيبت‌ديده، تحت خشونت و در عين حال خاموش است.

همچنين افسانه‌های فولکلور فراوان ديگری داريم که شخصيت اصلی داستان زن نجيبی است که صبور و مظلوم است و قربانی دروغگويی يک زن سليطه مي‌شود، مانند ,دختر نارنج و ترنج, و ,ماه پيشونی,، و تقريبا تمام افسانه شرح بدبختي‌هايی است که بر زن نجيب مي‌رود در حاليکه او مي‌سازد و مي‌سوزد، و همواره با خوشرويی و مهربانی و ادب با همگان، حتی با زن سليطه‌ای که به او ظلم کرده، رفتار مي‌کند و هرگز از ستمی که بر او رفته با هيچکس حرفی نمي‌زند. و فقط در پايان قصه است که زن نجيب با شاهزاده ازدواج مي‌کند و زن سليطه و بدجنس به سزای زبان‌درازی خود رسيده و به خشن‌ترين وجهی مجازات مي‌شود.

در اين افسانه‌ها، زن نجيب در عين اينکه در انجام کارهايی که به او محول مي‌شود بسيار فرز و زرنگ و باعرضه است و سريع و تميز همه کارها را انجام مي‌دهد، در اموری که مربوط به زندگی شخصی خود او مي‌شود بسيار منفعل و بي‌دست‌وپا و بي‌عرضه است و هيچ کاری برای خودش انجام نمي‌دهد. او حتی در آخر داستان نيز توسط مردی نجات داده مي‌شود. حتی هنگامی که جانش از همه بدبختي‌ها و بي‌عدالتي‌ها به لب مي‌رسد و در گفتگوی با سنگ صبور در آستانه خودکشی است و کم مانده که از غصه بترکد، از انجام هرگونه اقدامی برای کاهش زجر و بدبختی خود عاجز است. در عوض، زن سليطه که سر او را کلاه گذاشته، خوش‌زبان و خوش‌بيان و باعرضه است و همواره برای بهبود زندگی خود و ازدواج با مرد مورد علاقه خود نقشه مي‌کشد و خيلی خوب نقشه‌هايش را اجرا مي‌کند. جالب اينکه زن نجيب در افسانه‌های گوناگون همواره خوش‌اخلاق و زيباست، و زن سليطه بد اخلاق و زشت و سيه‌چرده و آبله‌رو است. نجابت با زيبايی و بي‌عرضگی توام است، و سليطگی با زشتی و توانايی رفتار و گفتار.

امروزه می بينيم که کليشه‌های جنسيتی در جامعه ما در عمل بسرعت رو به دگرگونی است، اما هنوز فرهنگ سنتی با واژه‌های سرکوب جنسی و جنسيتی در زندگی اجتماعی سدی در راه مشارکت زنان است و همچنان با قوت عمل مي‌کند. چماق تکفير ,سليطه, همواره بالای سر زنان بوده و باعث مي‌شود که نجابت زن و پايبندی او به اصول و ارزش‌های رفتار اجتماعی زير سوال رود.

امروزه نه تنها بسياری از زنان از مشارکت اجتماعی هراسی ندارند، بلکه توسط مردان خانواده خود به کار و اشتغال تشويق مي‌شوند و بتدريج با رشد جنبش زنان و فعالان فمينيست، استفاده از واژه ,سليطه, برای زنی که بي‌پروا از حقوق خود و ديگر زنان دفاع مي‌کند، حداقل در ميان جامعه شهرنشين کمتر اتفاق مي‌افتد. اما هنوز دختران ما تشويق مي‌شوند که ,نجيب, و ساکت و سربزير و آرام بار بيايند. بديهی است که از اين دختران انتظار مي‌رود که پس از ازدواج نيز خشونت خانگی را تحمل کنند و پاداش آنان همانا حفظ ازدواج با مرد است. اين همان سلاح فرهنگی است که شخصيت زنان را در جامعه ترور مي‌کند و باعث مي‌گردد زنان از ترس اينگونه ترور همواره بنده جنسی مردان باقی بمانند.

مبارزه برای رهاسازی زنان از کليشه‌های سنتی در اجتماع بدون دگرگونی اين مفاهيم فرهنگی ممکن نيست. بار ,مظلوم بودن, و ,دم برنياوردن, از مفهوم مثبت نجيب، و بار منفی توانايی حرف زدن و قدرت کلام از ,سليطه, بايد زدوده شود و فرهنگ جامعه بپذيرد که حرف‌نزدن و انفعال ارزش نيست، بلکه شکستن سکوت و اعتراض به شرايط نامناسب برای زن مثبت است. بر ماست که از رفتار زنی که در مقابل خشونت سکوت مي‌کند، ارزش‌زدايی کنيم، و توانايی زن را در گفتار و کردار در دفاع از حقوق خويش بستاييم. و نيز بر همه ماست که مردی را که زنش را به خاطر زبان‌درازی مي‌زند، پاداش ندهيم و نبخشيم، بلکه او را به جرم خشونت خانگی متهم کنيم.

(1) متضاد ,نجيب, در زمينه رفتار جنسی برای زن، واژه ,جنده, است که در نوشتار بعدی به دو واژه ,نجيب, و ,جنده, خواهم پرداخت.

(2) کارن ميلر Karen Miller داستان ,سنگ صبور, را در دانشنامه دوره کارشناسی ارشد خود، در رشته فولکلور در دانشگاه ايالتی کاليفرنيا در برکلي، مورد بررسی و پژوهش قرار داده است که دانشنامه وی در آينده نزديک توسط سازمان ميراث فرهنگی به فارسی ترجمه و چاپ خواهد شد. اين پژوهش نکته‌های فراوانی را درباره الگوسازی جنسيتی که متاثر از فرهنگ و روابط اجتماعی است بيان مي‌دارد و به گستردگی و قدمت فرهنگی داستان نيز اشاره دارد.

(3) اين داستان از افسانه‌های فولکلور مردم Lapland است که توسط Valerie Stalder به انگليسی ترجمه شده و در کتابی با عنوان Even the Devil is Afraid of a Shrew توسط انتشارات Addison-Wesley در سال 1946به چاپ رسيده است.

(4) بگذريم که چرا نهايت خوشبختی زن در افسانه‌های فولکلور ازدواج با شاهزاده است که اين بحثی جداگانه مي‌طلبد.

(5) و باز بگذريم که شاهزاده و دخترکولی بچه‌دار شده‌اند و معلوم نيست که تکليف بچه و رابطه عاطفی آن دو که طی سالها شکل گرفته، چه مي‌شود و قصه در پايان فقط به پاداش دادن زن نجيب و مجازات وحشتناک زن سليطه مي‌پردازد. اين شيوه‌های خشن مجازات زنان سليطه را نيز به بحث ديگری موکول مي‌کنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:13  توسط   | 

رمان «سگ و زمستان بلند» نوشته ی شهرنوش پارسی پور را بدست گرفتم و چند روزی را در لحظات آسودگی با آن زندگی کردم. نوشته ی کتاب، تاریخ 1353 خورشیدی را دارد. می دانم که در خارج کشور چاپ شده بود ولی این را که من خواندم چاپ ایران بود. حدیث سرگشتگی و ناهمسازی روشنفکر جوانی ست که در آن سالهای بگیر و ببند آخر دهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه به زندان افتاده و حتما شاهد زجر و شکنجه ی دوستانش بوده. آدمهایی با روحهای چقدر ظریف و اراده هایی چقدر قوی و افسوس و صد افسوس با شناختی چقدر ساده انگارانه از جامعه و جهان. و این روح حساس پس از آزادی از زندان، سرگشته و دلزده و مایوس کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. گویی جانش هم مانند گوشت تنش روز به روز آب می شود و هر چه بیشتر به یک سایه ی تنها تبدیل می شود.
و داستان در زندگی راوی که خواهر این روشنفکر سرگشته است ادامه پیدا می کند. خواهری که برادرش را عاشقانه دوست دارد. اما دختر که بتدریج به نوجوانی و جوانی می رسد، سایه ی برادرش نیست. زنی ست که در جستجوی خودش است و این خود، از زنانگی ش جدا نیست. استقلال وجود دختر به عنوان یک انسان در جای جای داستان پیداست. هیچگاه حس نمی کنی که برای بودن دخترک چیزی غیر از و بیشتر از وجود خودش لازم است. سایه نیست. وجودی نیست که باید می بوده تا مردی، در متن داستان اثبات می شده است. حوری از اولین سالهای نوجوانی در برابر سنت می ایستد. برادر سرگشته - حتی در نبودش- جای بزرگی در اندیشه و جان او دارد، بی آنکه روح مستقل حوری نفی بشود. حوری آنقدر قوی هست که جرات کند و ته مانده شیشه مشروب پدر را سر بکشد و از روی کنجکاوی کشف خود و موجودی به نام مرد لخت روبه روی بدن لخت پسر همسایه روی تخت بنشیند و تفاوت زن و مرد بودن را کشف کند. حوری حتی آنقدر قوی هست که بخواهد فرزندی خارج از ازدواج داشته باشد و باز هم آنقدر قوی هست که پا را از رویا فراتر بگذارد. گرچه بچه اش را در اثر خشونت پدرش از دست می دهد. اما حتی این پیروزی سنت نابود کننده ی روح حوری نیست. جان سرگشته با وجود مرگ برادر، عشقی نه موفق و از دست دادن بچه ی در شکمش به پرواز جاودانه ی خودش ادامه می دهد.
این موضوع برخورد نسل ها که بیشتر و بیشتر از سالهای چهل و پنجاه به وجود آمد در بسیاری از رمانهای آن دوران مطرح شده است. من یادم هست که کتابی هم با مضمون برخورد نسل جوان آن روز با جامعه ی سنتی از جمال میرصادقی خوانده بودم که نامش حالا در خاطرم نیست.

 

منبع : وبلاگ پویا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1:21  توسط   |