از اون وقتي كه "هزارن خورشيد فروزان" خالد حسيني رو خوندم يه چيزي توي گلوم مثل هميشه گير كرده ،روزي نيست كه به يادش نيفتم و در موردش با خودم حرف نزنم .... روزگار سياهي كه توش از زنان افغان تصوير كرده اعصاب آدمو لجن مال مي كنه ... زنايي كه با خشونت حيواني شوهرانشون زندگي مي كنند و تمام زندگي شون توي خونه شون محصوره ... دنيا رو از روزنه هاي تنگ برقعشون مي بينند و ديگر هيچ حق ديگري ندارن براي ديدن ،شنيدن ،خنديدن ،شاد زندگي كردن ... و اصلا" آدم بودن ... زنايي كه فقط حق دارند پسر بزايند و اگر دختر به دنيا آوردند تنبيه مي شوند ...گرچه معتقدم كه نويسنده زيادي سياه نوشته و خواسته مخاطب بيشتر با عواطفش كتابو بخونه نه با عقلش ... ولي در هر حال متن كتاب بر خاسته از واقعيت سياه و خشن جامعه ي افغانستانه ... كشوري كه 30 سال درگير بدترين جنگها و خشونتها بوده و از كمونسيتهاي روس تا طالبان افراطي و البته وحشي هر چي دلشون خواسته بر سر اين مردم اوردند و نمود اين خشونت كه با خون و پوستشون عجين شده در يرخورد بازنان اين سرزمين نمود پيدا مي كنه .... گرچه باز هم معتقدم كه تصويرسازي توي "بادبادك باز " بهتر بود ولي نثر بي نقص "حسيني " نشون مي ده كه خيلي خوب دنياي زنانه ي زنان محروم و خشونت زده ي افغانستا ن رو شناخته ... به اميد روزي كه هيچ مردي با چشمهاي ريز به دنياي اطرافش نگاه نكند.. گرچه مي دونم كه آن روز نخواهد آمد...
پ.ن: راستي چرا هر وقت توي جمع دوستا مي گم كه آرزو دارم اولين كشور خارجي اي كه مي رم افغانستان باشه مسخره ام مي كنند؟
منبع : حوا زیر درخت سیب

